همسفر خسته ام از این همه راه

همسفر خسته ام از این همه راه

خسته از نای و نی و این همه اه

راه ، تکرار زمان است چرا

همسفر فاش بگو راز چرا

اری از ایینه ها نیست نشان

ان نشان های نهان نیست عیان

اندر این نبض زمان ، گیج منم

مات و مبهوت دل ریش منم

هوشیارم ز دل خویش چرا

ان که مستم بکند ، نیست چرا

همسفر گرچه رهایم کردی

راست گو ، ره به کجا اوردی

نکند باز به من می خندی

زین که پروانه شدم می خندی

خنده کن تا که منم سوز شوم

بنواز تا که منم کوک شوم

ره به تنهایی من می گرید

همسفر ، باش ، دلم می گرید

خُنک ان روز که اندر پیش است

دل زهر خورده ی من در نیش است

باش تا سایه ای بر من باشی

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی
دیدگاه ها (۱۰)

Attar - 050629

وقتی به هیچ وجه دلش با تو جور نیستکم دست و پا بزن که رسیدن ب...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

چون مادرت در خانه بی‌پشت و پناه استدر کودکی بایست مرد خانه ب...

🌅حس غریبی دارد روزهای جمعه…🥀چند حس را با هم تجربه می‌کنی؛هم ...

در دلمـ افتاد مرگی همچو برگی در خزانای خزان آرزوهایمـ بهار م...

مرضیه جانم🌸کنارِ تو، انگار جهاناز تمامِ هیاهویش دست می‌کشد؛ز...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دلم خون است و کس از حالِ این دل باخبر...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط