رمان سوکوکو _ پارت 21
هوای تو🕯💫✨>>>
#پارت21🍋🟩🌱
~•~•~•21•~•~•~
["راوی"]
خون همه جارا برداشته بود. دیواران قهوه ای رنگ کلبه حال به رنگ قرمز درآمده بود. پرسی خون چه کسی؟ خون مامورین مافیا و اعضای موش های خانه مرده . نابغه جاذبه خیلی وقت بود که غرق در خون با جانی بی رمق کنار دری افتاده بود، گویی پشت آن در زندگیَش بود که حاظر نبود بی هیچ قیمتی از آن دل بکند و با آن حالش چند ساعتی است که آنجا جا خشک کرده است. هنوز صدای تیر شنیده میشد، هنوز کشمکشی در راه بود. چویا فهمیده بود چه کسی جنازهٔ عزیزترینش را ربوده است، فیودور داستایوفسکی. شاید هم جنازه نبود،شاید زنده بود. ولیکن افسوس که پسرک موقرمزه توانایی برخاستن از جایش را ندارد چه برسد به وارد اتاق شدن. حال فیودور داستایوفسکی کجا بود؟ از فرصت سو استفاده کرده بود و همراه نیکولای گوگول پا به فرار گذاشته بود و افراد بدبختش را رها کرده بود. بدن ناکاهارا بعد چندین ساعت بالاخره تمام کرده بود. پلک هایش روی هم افتادند و مژه هایش روی پوست سفید و زیبایش سایه انداختند. شاید برای آخربن بار بود که نامش را به زبان میاورد:«دازای»...
___
آروم آروم چشمامو باز کردم و با سقف سفید مواجه شدم، بازم تو بیمارستان بودم. عین برق گرفته ها از جا پریدم و داد زدم:«اون کجاست؟» و حالت سر گیجه بدی بهم دست داد. همزمان پرستاری که کنار تختم داشت سِرُم رو برام وصل میکرد گفت:« وای آقا بهوش اومدید !!»
و پشت بندش گفت:« نباید به خودتون فشار بیارید.. کی کجاست»
دستمو زیر سرم گذاشتم، از درد چهرم تو هم رفت. گفتم:«به تو چه زنـ/ـیکه»
سوتا از در باز اتاق وارد شد و گفت:«چویاااا بهوش اومدی؟؟؟» و بعد سمتم اومد و گفت:«چویا چویا پیداش کردیم، اون زندست» داشت با ذوق تمام این حرفا رو میزد. صبر کن، دازای رو میگه دیگه؟ زندست؟ با بغض گفتم:«سو.. سوتا؟ د دازای زندست؟»
گفت:«آره چویا زندس» از جا پریدم که جلو اومد و دوباره درازم کرد رو تخت. گفت:«چویا تازه بهوش اومدی بگیر بشین، میریم ببینیمش» گفتم:«سوتا بگو.. بگو کجاعه؟ تو این مدت کجا بوده؟ سوتا؟»
شروع به صحبت کرد و گفت:«ببین چویا... زندست و الان توی بیمارستانه... این مدت دست داستایوفسکی بوده. رئیس سابقتونم، با استفاده از تلپورت هر دو شون رو دزدیدن. اینارو اوگای ساما گفته ..»
مغزم رسما داشت سوت میکشید ولی کنجکاویم هنوز ارضا نشده بود!
«نامه ها؟!»
«خود عوضیش نوشته»
ولی.. آخه..»
واسه همین بود که در عرض، چند ساعت نامه ها ظاهر میشدن، موهبت نیکولای ...
از اولش باید میفهمیدم، اگه دازای بود حتما متوجه میشد.
در اومدم:«بریم دازایو ببینیم من باید ازش عذرخواهی کنم.»
با نهایت شور و اشتیاقم گفتم، مهم نبود حالم خوبه یا بد ...
سوتا دستاشو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت:«بزار همشو بگم بعد»
کنجکاو نگاش کردم که ادامه داد:«تو اصلا نتونستی اون روز دازایو بیهوش کنی، آخه قلبت اونقدر به فساد کشیده نشده. کار.. کار یکی دیگست ... موهبت داره، و... و میتونه مغز افراد رو برای چند لحظه کنترل کنه... حتی اگه زور انجام کاری رو نداشته باشن بدنشون مجبوره صدشو بزاره... واسه همینم اون روز، اونجوری شد»
بهت زده بش خیره شدم. صدام میلرزید...
«موهبت کی؟»
چند تا نفس عمیق کشید، حالش خیلی بد بود...
افتاد به سرفه، از روی تخت پا شدم و با وجود و اون همه دستگاه که بهم وصل بود سمتش رفتم.
صورتش کبود شده بود، داشت رنگ مرده به خودش میگرفت. ولی آخه چش شد؟ همین الان که حالش خوب بود!!
از لا به لای دندونای چفت شدش که میلرزیدن گفت:« مو...موهب.. ت بـ.. رادرم»
♡•♡•♡•♡•♡
["خیلی با تاخیر بود، ولی از این به بعد دوشنبه ها و جمعه ها پارت داریم🍭🩷
مثل همیشه بترکونید، لایک و کامنتم زیر 110 تا بشه پارت کنسله😂"]
#پارت21🍋🟩🌱
~•~•~•21•~•~•~
["راوی"]
خون همه جارا برداشته بود. دیواران قهوه ای رنگ کلبه حال به رنگ قرمز درآمده بود. پرسی خون چه کسی؟ خون مامورین مافیا و اعضای موش های خانه مرده . نابغه جاذبه خیلی وقت بود که غرق در خون با جانی بی رمق کنار دری افتاده بود، گویی پشت آن در زندگیَش بود که حاظر نبود بی هیچ قیمتی از آن دل بکند و با آن حالش چند ساعتی است که آنجا جا خشک کرده است. هنوز صدای تیر شنیده میشد، هنوز کشمکشی در راه بود. چویا فهمیده بود چه کسی جنازهٔ عزیزترینش را ربوده است، فیودور داستایوفسکی. شاید هم جنازه نبود،شاید زنده بود. ولیکن افسوس که پسرک موقرمزه توانایی برخاستن از جایش را ندارد چه برسد به وارد اتاق شدن. حال فیودور داستایوفسکی کجا بود؟ از فرصت سو استفاده کرده بود و همراه نیکولای گوگول پا به فرار گذاشته بود و افراد بدبختش را رها کرده بود. بدن ناکاهارا بعد چندین ساعت بالاخره تمام کرده بود. پلک هایش روی هم افتادند و مژه هایش روی پوست سفید و زیبایش سایه انداختند. شاید برای آخربن بار بود که نامش را به زبان میاورد:«دازای»...
___
آروم آروم چشمامو باز کردم و با سقف سفید مواجه شدم، بازم تو بیمارستان بودم. عین برق گرفته ها از جا پریدم و داد زدم:«اون کجاست؟» و حالت سر گیجه بدی بهم دست داد. همزمان پرستاری که کنار تختم داشت سِرُم رو برام وصل میکرد گفت:« وای آقا بهوش اومدید !!»
و پشت بندش گفت:« نباید به خودتون فشار بیارید.. کی کجاست»
دستمو زیر سرم گذاشتم، از درد چهرم تو هم رفت. گفتم:«به تو چه زنـ/ـیکه»
سوتا از در باز اتاق وارد شد و گفت:«چویاااا بهوش اومدی؟؟؟» و بعد سمتم اومد و گفت:«چویا چویا پیداش کردیم، اون زندست» داشت با ذوق تمام این حرفا رو میزد. صبر کن، دازای رو میگه دیگه؟ زندست؟ با بغض گفتم:«سو.. سوتا؟ د دازای زندست؟»
گفت:«آره چویا زندس» از جا پریدم که جلو اومد و دوباره درازم کرد رو تخت. گفت:«چویا تازه بهوش اومدی بگیر بشین، میریم ببینیمش» گفتم:«سوتا بگو.. بگو کجاعه؟ تو این مدت کجا بوده؟ سوتا؟»
شروع به صحبت کرد و گفت:«ببین چویا... زندست و الان توی بیمارستانه... این مدت دست داستایوفسکی بوده. رئیس سابقتونم، با استفاده از تلپورت هر دو شون رو دزدیدن. اینارو اوگای ساما گفته ..»
مغزم رسما داشت سوت میکشید ولی کنجکاویم هنوز ارضا نشده بود!
«نامه ها؟!»
«خود عوضیش نوشته»
ولی.. آخه..»
واسه همین بود که در عرض، چند ساعت نامه ها ظاهر میشدن، موهبت نیکولای ...
از اولش باید میفهمیدم، اگه دازای بود حتما متوجه میشد.
در اومدم:«بریم دازایو ببینیم من باید ازش عذرخواهی کنم.»
با نهایت شور و اشتیاقم گفتم، مهم نبود حالم خوبه یا بد ...
سوتا دستاشو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت:«بزار همشو بگم بعد»
کنجکاو نگاش کردم که ادامه داد:«تو اصلا نتونستی اون روز دازایو بیهوش کنی، آخه قلبت اونقدر به فساد کشیده نشده. کار.. کار یکی دیگست ... موهبت داره، و... و میتونه مغز افراد رو برای چند لحظه کنترل کنه... حتی اگه زور انجام کاری رو نداشته باشن بدنشون مجبوره صدشو بزاره... واسه همینم اون روز، اونجوری شد»
بهت زده بش خیره شدم. صدام میلرزید...
«موهبت کی؟»
چند تا نفس عمیق کشید، حالش خیلی بد بود...
افتاد به سرفه، از روی تخت پا شدم و با وجود و اون همه دستگاه که بهم وصل بود سمتش رفتم.
صورتش کبود شده بود، داشت رنگ مرده به خودش میگرفت. ولی آخه چش شد؟ همین الان که حالش خوب بود!!
از لا به لای دندونای چفت شدش که میلرزیدن گفت:« مو...موهب.. ت بـ.. رادرم»
♡•♡•♡•♡•♡
["خیلی با تاخیر بود، ولی از این به بعد دوشنبه ها و جمعه ها پارت داریم🍭🩷
مثل همیشه بترکونید، لایک و کامنتم زیر 110 تا بشه پارت کنسله😂"]
- ۷۲.۹k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط