{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
Part :²⁴
دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس کرد.
از جیبش درش آورد و به محض دیدنش...خشکش زد.
"اینم برای تو، بابا!"
این جمله ی ایلا افتضاح اونو به حس گناه انداخته بود.
_«من...من چیکار کردم؟!»
رو زانو افتاد زمین، با وحشت دستشو گذاشت رو صورتش و با لحن وحشت زده ای زیر لب گفت،
ـ«من...من...چیکار کردم؟...چرا...»
به زور بلند شد و رفت سمت اتاق شخصی خودش، در رو باز کرد.
مهره رو تو مشتش گرفت و فشرد.
_«من...من...الان جوابتو چی بدم...؟ دازای...چیکار کردی؟ چیکار کردی نجاست!؟»
جمله ی اخرشو داد زد.
ـ«چویا منو ببخش...منو ببخش!!!»
زیر لب گفت.
در اتاقش خورد.
اجازه ی ورود داد.
+«دازای ساما؟ شما داد زدید؟ صداتونو شنیدم گفتم بیام پیشتون...کاری هست که نیا...»
جملش ناتمام موند، نگاهی به دازای انداخت، عین بچه ای شده بود که کار اشتباهی کرده باشه...
بلند شد و سمت چویا رفت.
چویا با هر قدم دازای یه قدم عقب میرفت که بالاخره به دیوار رسید...دازای دستشو کنار سر چویا رو دیوار گذاشت.
ـ«چویا...منو ببخش...ببخشید که بهت خیانت کردم !»
+«دازای ساما...چیزی شده؟!»
مشتشو رو دیوار کوبید، نه برای ترسوندش، برای اینکه بفهمه واقعا اونجاست...
ـ«اگه چیزی نشده بود عذرخواهی میکردم؟!؟!»
با عصبانیت لب زد.
راهشو گرفت رفت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ماهی بود هومیکو رو ندیده بود، شایعه شده بود که سایه ی سیاه اونم سلاخی کرده...ولی لنا همش پیش چویا بود تا اینکه یروز....
+«لنا..؟ سایه ی سیاه کیه؟»
"سا...سایه...ی...سیاه؟"
با وحشت گفت.
+«اره ، سایه ی سیاه! میخواستم بدونـ...»
لنا نذاشت جملش تموم بشه
"چویا! اسمشو نیار!! ما بهش میگیم نفرین خاندان...!!!"
+«نفرین ؟ چرا نفرین!!»
"اون وحشی تو خاندان ما بعنوان یه نفرین حساب میشه، اگه کسی تو خاندان به اون بد کرده باشه، به بدترین شرایط ممکن سلاخی میشه...چویا اون خیلی خطرناکه...حواست باشه!"
هیچوقت هیچوقت ندیده بود کسی با این لحن ترسون حرف بزنه...
+«اروم باش...باشه...دیگه چیزی نمیپرسم...!!!»
"من برم اب بخورم بیام..."
چویا سرشو تکون داد و لنا بلند شد تا یه ابی بخوره!
+«چرا اینقد ترسید؟»
یکم بعد لنا برگشت.
برعکس همیشه دمش افتاده بود .
"چویا تو موهبت داری؟"
کنارش نشست.
+«من؟ اره دارم...کنترل جاذبه!»
"یعنی میتونی اون گلدون رو بلند کنی؟"
+«اره...»
دستشو بالا اورد و با موهبتش گلدون رو بلند میکنه و میزاره سرجاش...
"الهه ی الهامات....یچیزایی داره به ذهنم میرسه..."
+«ها؟!»
لنا خندید.
"هیچی!"
ــــــــــــــــــــــــــــــ🎀ــــــــــــــــــــــــــــــــ
{وقفه ی طنز!}
این بخش قراره یه چنتا پشت صحنه از رمانو جهت طنز میزارم...!
+«دقیقا چرا هومیکو نیست!؟ قراره امروز بفهمیم!»
اکوتاگاوا دوربین رو گرفته بود و دنبالش میرفت....
"شاید رفته مسافرت!"
' شاید بلایی سرش اومده!'
"شاید افتاده توی دردسر!"
_«تو کمدش قایم شده!"
همین طور میپرسید.
 همه یه جوابی دادن ولی جواب اکوتاگاوا بهتر بود.
"چون گاو هارو میبرن گاوداری...!"
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه؟!
دیدگاه ها (۱۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط