پارت ۹۸
زمان حال:
ترس ، استرس ، اضطراب ... اینا حس هایی بود که در وجود سیگما و تک تک سلول های بدنش بود
و شاید هم خیلی بیشتر و فراتر از اینا
سرتا پای وجودش رو لرز برداشته بود نمیتونست صاف و محکم مثل همون موقع که با لذت به چویا نگاه میکرد نگاه کنه
و بالاخره روی زانو هاش فرود اومد
البته حق هم داشت
کیه که با دیدن اون همه بادیگارد و افراد کت و شلوار پوش به خودش نلرزه و وا نده
اما ترس اصلی سیگما دازای بود
دازایی که با کت و شلوار سیاه، پیرهنی سیاه،چشمای به خون نشسته و دستای گره خورده بهم روبهروی سینش مثل اربابی که به بردش نگاه میکنه نگاه میکرد
بردهای که خطا کرده بود و حالا وقت تنبیهش رسیده بود
قدم های آرومش رو سمت سیگما برداشت ، انگار این همون دازایی نبود که در نبود آتیش قلبش رو پاش بند نبود ... نه...این دازای اون نبود
بالاخره بهش رسید دستاش رو روی موهای بلند و پرپشت سیگما گذاشت و با لحنی که لزره به جان آدمی مینداخت کنار گوشش لب زد:
اوه اوه اوه ... انگار موش افتاده تو تله گربه درسته سیگما؟
و با این حرف به موهاش چنگ انداخت و اون رو به بالا کشید و چشم تو چشم ترسیده سیگما لب زد:تو...تو با خودت چی فکر کردی؟؟؟؟؟ ها!!! چی فکر کردی؟
اینکه با خیال راحت بیای امید زندگی دازای اوسامو رو بدزدی و اون ساکت بشینه؟
خیلی احمقی احمق تر از اون چیزی که فکر میکردم.
اما امیدوارم که در اون حد احمق نباشی که بلایی سر چویا آورده باشی و اگرنه کاری میکنم مرغای آسمون علاوه بر اینکه به حالت گریه کنن کاری کنم برای اینکه تورو ول کنم به التماس بیوفتن و خودشون رو برای آزادی تو قربانی کنن
و حالا بود که سیگما نفسش بند اومد...ترسید...قلبش دیگه ضربان نداشت شایدم داشت اما انقدر تو فکر بود حسش نمیکرد
اون تمام کارایی که دازای فکر میکرده بود رو انجام داده بود و حتی فراتر ...اگر دازای میفهمید شکی نبود کمترین کاری که باهاش میکنه ول کردن جسد بی جونش توی همین جاست تا بپوسه و خوراک حیوونا بشه
چنگ دستش رو میون تار موهای سیگما بیشتر کرد و مرد ترسیده رو از جلوی ورودی به سمت دیگهای پرتاب کرد
اهمیتی به اینکه ممکنه با این کارش چه بلایی سر اون بیاد نکرد به هر حال افرادش اونجا بودن اگر اتفاقی می افتاد در کمترین زمان ممکن رسیدگی میکردن
با شتاب و استرس وارد اون خونه لعنتی شد
به محض ورودش پنج تا از افرادش وارد شدن
جدی و محکم به افرادش گفت:
همه جا رو بگردید همه جا رو...جایی از قلم نیوفته اگر پیدا نشه روزگار همتون رو سیاه میکنم
_:بله قربان
و مثل مور و ملخ برای پیدا کردن چویا پخش شدن و طبق دستور جایی نموند که نگشته باشن اما دریغ از یک نشونی از موحنایی
طاقتش طاق شده بود،چقدر دیگه باید تحمل میکرد...شکی در اینکه آدرس غلطه نداشت چون برادرش هیچ وقت خطا نمیکرد پس چرا موحنایی نیست؟
نکنه اون اینجا نباشه؟نکنه اشتباه کرده باشه؟شاید سیگما اون رو پشت جنگل کنار خونه پنهون کرده باشه به هر حال اینجا یه خونه جنگلیه و یکی از دلایلی که طول کشید اینجا رو پیدا کنن همین بود اگر اینطوری باشه شاید...شاید چویا تا الان مُرد_
با رسیدن احتمال آخر به سرش لعنتی به مغزش فرستاد و پی در پی لگدی به در و دیوار بخت برگشته زد
_:قربان یکی از_
یکی از اون افراد کت و شلواری برای گفتن خبری پیش دازای اومد اما با دیدن اون وضع دستاش رو دور پهلو های رئیسش حلقه کرد و سعی در آروم کردن و به عقب کشیدن مرد کرد
_:قربان لطفا....لطفا آروم...آروم باشید..این کار فقط وقت تلف کردنه
و دربین کوبیدن در و دیوار اون خونه دازای با خشم غرید:من باید پیداش کنم اون الان تنهاس،ناراحته،ممکنه سردش باشه ولی من پیداش نمیکنم نمیکنم نمیکنم
صداش با هر کلمه بلند و بلند تر میشد و نم چشماش بیشتر
دست از تقلا برداشت و پاهاش دیگه از از وظیفشون شونه خالی کردن
مردی که از پشت اون رو گرفته بود با افتادن دازای اون هم روی زانو هاش تکیه زد
میدونست مرد روبه روش به سختی داشت همه چیز رو تحمل میکرد و از کاراش متوجه شد چقدر فردی که دازای دنبالشه براش با ارزشه
با به یاد آوردن حرفی که میخواست بزنه دستش رو روی شونه مرد گذاشت و تکونش داد
_قربان باید یه چیزی بهتون بگم
و دازای در همون بی حالی لب زد:ب..بگو
_ما تو یکی از اتاقا یه چیزی پیدا کردیم گفته بودید آقای ناکاهارا اکثر اوقات پیراهن میپوشن درسته؟
دازای:بنظرت الان وقته اینه که من استایل اون رو توضی_
_:خیر قربان فقط یه پیراهنی پیدا کردیم که به مشخصاتی که گفتید براش صدق میکنه اونم طبقه بالا توی یکی از_
قبل از تموم شدن حرفش دازای بلند شد و به طبقه بالا رفت، وارد اتاقی شد که افرادش اونجا جمع شده بودن
بفرما
لایک و کامنت یادتون نره
ترس ، استرس ، اضطراب ... اینا حس هایی بود که در وجود سیگما و تک تک سلول های بدنش بود
و شاید هم خیلی بیشتر و فراتر از اینا
سرتا پای وجودش رو لرز برداشته بود نمیتونست صاف و محکم مثل همون موقع که با لذت به چویا نگاه میکرد نگاه کنه
و بالاخره روی زانو هاش فرود اومد
البته حق هم داشت
کیه که با دیدن اون همه بادیگارد و افراد کت و شلوار پوش به خودش نلرزه و وا نده
اما ترس اصلی سیگما دازای بود
دازایی که با کت و شلوار سیاه، پیرهنی سیاه،چشمای به خون نشسته و دستای گره خورده بهم روبهروی سینش مثل اربابی که به بردش نگاه میکنه نگاه میکرد
بردهای که خطا کرده بود و حالا وقت تنبیهش رسیده بود
قدم های آرومش رو سمت سیگما برداشت ، انگار این همون دازایی نبود که در نبود آتیش قلبش رو پاش بند نبود ... نه...این دازای اون نبود
بالاخره بهش رسید دستاش رو روی موهای بلند و پرپشت سیگما گذاشت و با لحنی که لزره به جان آدمی مینداخت کنار گوشش لب زد:
اوه اوه اوه ... انگار موش افتاده تو تله گربه درسته سیگما؟
و با این حرف به موهاش چنگ انداخت و اون رو به بالا کشید و چشم تو چشم ترسیده سیگما لب زد:تو...تو با خودت چی فکر کردی؟؟؟؟؟ ها!!! چی فکر کردی؟
اینکه با خیال راحت بیای امید زندگی دازای اوسامو رو بدزدی و اون ساکت بشینه؟
خیلی احمقی احمق تر از اون چیزی که فکر میکردم.
اما امیدوارم که در اون حد احمق نباشی که بلایی سر چویا آورده باشی و اگرنه کاری میکنم مرغای آسمون علاوه بر اینکه به حالت گریه کنن کاری کنم برای اینکه تورو ول کنم به التماس بیوفتن و خودشون رو برای آزادی تو قربانی کنن
و حالا بود که سیگما نفسش بند اومد...ترسید...قلبش دیگه ضربان نداشت شایدم داشت اما انقدر تو فکر بود حسش نمیکرد
اون تمام کارایی که دازای فکر میکرده بود رو انجام داده بود و حتی فراتر ...اگر دازای میفهمید شکی نبود کمترین کاری که باهاش میکنه ول کردن جسد بی جونش توی همین جاست تا بپوسه و خوراک حیوونا بشه
چنگ دستش رو میون تار موهای سیگما بیشتر کرد و مرد ترسیده رو از جلوی ورودی به سمت دیگهای پرتاب کرد
اهمیتی به اینکه ممکنه با این کارش چه بلایی سر اون بیاد نکرد به هر حال افرادش اونجا بودن اگر اتفاقی می افتاد در کمترین زمان ممکن رسیدگی میکردن
با شتاب و استرس وارد اون خونه لعنتی شد
به محض ورودش پنج تا از افرادش وارد شدن
جدی و محکم به افرادش گفت:
همه جا رو بگردید همه جا رو...جایی از قلم نیوفته اگر پیدا نشه روزگار همتون رو سیاه میکنم
_:بله قربان
و مثل مور و ملخ برای پیدا کردن چویا پخش شدن و طبق دستور جایی نموند که نگشته باشن اما دریغ از یک نشونی از موحنایی
طاقتش طاق شده بود،چقدر دیگه باید تحمل میکرد...شکی در اینکه آدرس غلطه نداشت چون برادرش هیچ وقت خطا نمیکرد پس چرا موحنایی نیست؟
نکنه اون اینجا نباشه؟نکنه اشتباه کرده باشه؟شاید سیگما اون رو پشت جنگل کنار خونه پنهون کرده باشه به هر حال اینجا یه خونه جنگلیه و یکی از دلایلی که طول کشید اینجا رو پیدا کنن همین بود اگر اینطوری باشه شاید...شاید چویا تا الان مُرد_
با رسیدن احتمال آخر به سرش لعنتی به مغزش فرستاد و پی در پی لگدی به در و دیوار بخت برگشته زد
_:قربان یکی از_
یکی از اون افراد کت و شلواری برای گفتن خبری پیش دازای اومد اما با دیدن اون وضع دستاش رو دور پهلو های رئیسش حلقه کرد و سعی در آروم کردن و به عقب کشیدن مرد کرد
_:قربان لطفا....لطفا آروم...آروم باشید..این کار فقط وقت تلف کردنه
و دربین کوبیدن در و دیوار اون خونه دازای با خشم غرید:من باید پیداش کنم اون الان تنهاس،ناراحته،ممکنه سردش باشه ولی من پیداش نمیکنم نمیکنم نمیکنم
صداش با هر کلمه بلند و بلند تر میشد و نم چشماش بیشتر
دست از تقلا برداشت و پاهاش دیگه از از وظیفشون شونه خالی کردن
مردی که از پشت اون رو گرفته بود با افتادن دازای اون هم روی زانو هاش تکیه زد
میدونست مرد روبه روش به سختی داشت همه چیز رو تحمل میکرد و از کاراش متوجه شد چقدر فردی که دازای دنبالشه براش با ارزشه
با به یاد آوردن حرفی که میخواست بزنه دستش رو روی شونه مرد گذاشت و تکونش داد
_قربان باید یه چیزی بهتون بگم
و دازای در همون بی حالی لب زد:ب..بگو
_ما تو یکی از اتاقا یه چیزی پیدا کردیم گفته بودید آقای ناکاهارا اکثر اوقات پیراهن میپوشن درسته؟
دازای:بنظرت الان وقته اینه که من استایل اون رو توضی_
_:خیر قربان فقط یه پیراهنی پیدا کردیم که به مشخصاتی که گفتید براش صدق میکنه اونم طبقه بالا توی یکی از_
قبل از تموم شدن حرفش دازای بلند شد و به طبقه بالا رفت، وارد اتاقی شد که افرادش اونجا جمع شده بودن
بفرما
لایک و کامنت یادتون نره
- ۴.۵k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط