رمان 😛زندگی من😛 پارت 3

رمان 😛زندگی من😛 پارت 3
دیانا : کلاس تموم شد
لئورضا : بچه ها امرور ساعت 6 بریم شهر بازی
بچه ها : عاره
دیانا : خوب دیگه منو ارسلانم بریم
خدافظ
ارسلان : خدافظ
بچه ها : خدافظ
ارسلان : سوار ماشین شدیم رفتیم
دیانا : ارسلاااان
ارسلان : بلع
دیانا : بستنی بخوریم
ارسلان : باشه
دیانا : اخجوننننن
ارسلان :😂😂
...
ارسلان : رفتیم بستنی خوردیم و بعد رفتیم سمت خونه دیانا
دیانا : ارسلان
ارسلان : بلع
دیانا : بیا خونه ما
ارسلان نه نمیام
دیانا بیا دیگه
ارسلان اوف باشه
دیانا رسیدیم رفتیم تو
اردیا سلام
ارسلان فک کنم کسی نیس
دیانا نه کسی نیس
ارسلان اها
دیانا خوب بیا بریم همه جارو نشونت بدم
ارسلان باش بریم.....رفتیم دیانا همه جارو نشون داد
دیانا خوب خوب حالا اتاق اصلی رو نشونت ندادم
"نویسنده : دیانا یه اتاق دیگه داره واسه کارهای اصلی مثل کتاب خوندن"
ارسلان کجارو
دیانا بیا نشونت بدم دیگه
ارسلان باش......وای اینجا چقدر خوشگله
دیانا اره اتاقمو خیلی دوس دارم...
تمام
میخوام ارسلان و دیانا رو بهم برسونم☺
من چه بچه خوبی هستم 😆
پشت سر هم پارت میزارم😛
دیدگاه ها (۱)

Part ³⁶ویو جونگکوکرسیدیم عمارت پیاده شدم و درو واسه فسقلی با...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

پارت جدید ..میگذرد..

P7F2انیا رفت حاضر شد راه اوفتاد به سمت کافه تا بکی رو دید و ...

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

پنهان عشق

تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی. ادمین: امید...

پارت ۳ ( آسانسور عشق ) تا رسیدم تهیونگ دم در منتظرم بود ــ ...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٢از بابام خداحافظی کردم سوار هواپیما ...

پنهان عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط