مافیای من
#مافیای_من
پارت 35
ویوو جیمین:
جیمین: عهههه بابا تو کی اومدی
(علامت بابای جیمین ~)
~همین الان
رفتم به بابا دست دادم و بغلش کردم... جونگکوک هم همینطور
جونگکوک: عمو چه عجب به ما سر زدین
یهو چشم بابا افتاد به ا/ت و میرا
~شما
و بعد به من نگاه کرد
جیمین: اوه خب اونا دستیار هامونن... ا/ت دستیار من
ا/ت: سلام(خم میشه)
جیمین: و میرا دستیار جونگکوک
(میرا فقط خم میشه
~خب باشه حالا بیاین بشینید چون کارم خیلی مهمه و باید سریع عملیش کنیم
جیمین: حتما
نشستیم و بابا شروع کرد به حرف زدن
~جیمین من حوصله ندارم کشش بدم پس سریع بهت همه چیزو میگم
من از تو نوه میخوام
چشمام گرد شد
جیمین: چیییی چی داری میگی بابا منکه زن ندارم
~برات زن میگیرم
جیمین: بابا من زن نمیخوام
~پسر تو 30 سالته کی میخوای ازدواج کنی. بچه دار شی؟
جیمین: بابا من نه دوست دختر دارم نه چیزی
جونگکوک: عمو شماکه میدونید جیمین کلا با ازدواج مخالفه
~جونگکوک یک کاری نکن که بگم توهم باید ازدواج کنی
جونگکوک هم ساکت شد و شونه انداخت بالا
میرا و ا/ت هم خسلی عادی وایستاده بودن همونطور که گفته بودم یک کلمه هم حرف نمیزدن
~اها بیا برات زن هم پیدا کردم
جیمین: هاع کی هست حالا
~هم خوشگله هم باهوشه همم توی کار خودته
جیمین: بابا من نمیخوام ازدواج کنم و تمام
از جام بلند شدم و قدم برداشتم ا/ت هم کنار هم راه اومد تا اینکه صدای بابام رو شنیدم
~اگه ازدواج نکنی تمام دم و دستگاهتو جمع میکنم از ارث محرومت میکنم
یهو پاهام خشک شد و سر جام قفل شدم
جیمین: باشه بابا اما من نه نامزد دارم نه دوست دختر با کی میخواد ازدواج کنم
~گفتم که یک. دختر هست
جیمین: حداقل عکسشو نشونم بده
~عکس لازم نیست کنارت وایستاده
جیمین و ا/ت: چییییییی
من و ات بهم نگاه کردسم و زدیم زیر خنده
ا/ت: اقا نظر لطفتونه که فکر میکنید من خوشگلم اما من قصد ازدواج ندارم
جیمین: از نظر من خوشگل نیستی
~فکر کردی دارم شوخی میکنم پسر؟
صدای بم و جدیِ بابا کلِ سالن رو برداشت. پوزخندِ روی لبم خشک شد. نگاهی به بابا انداختم و بعد به ا/ت که با چشمهای گرد شده و دهنِ نیمهباز به روبهرو خیره شده بود.
بابا از جاش بلند شد، قدمبهقدم اومد سمتمون و رو به ا/ت با یه لبخندِ مصلحتی گفت:
~دخترم، تو لازم نیست نگرانِ این پسرِ لجباز باشی. خودش تا چند وقت دیگه رام میشه! بعد هم جدی به من نگاه کرد و گفت: «بحثِ ارث و میراث و تمامِ تشکیلاتِ خاورمیانه در کاره جیمین! فردا شب توی عمارتِ اصلی مهمونیِ؛ اونجا رسماً نامزدیتون رو اعلام میکنید.»
جونگکوک که تا اون لحظه داشت زیرلبی به وضعیتِ من میخندید، با شنیدنِ کلمهی «مهمونی» سرفهی مصلحتی کرد. میرا هم سرشو انداخت پایین تا نتونن خندهاش رو ببینن.
بابا بدون اینکه فرصتِ حرفِ دیگهای بهم بده، کیفِ چرمیش رو برداشت، تکیهگاهی به عصاش داد و با قدمهای محکم به سمت درِ خروجی رفت و قبل از رفتن گفت:
~اعتراضی نشنوم!
در با صدای بلندی بسته شد و سکوتِ سنگینی توی سالن نشست. ا/ت سرشو چرخوند سمت من، چشمهاش از فرطِ شوک داشت از حدقه بیرون میزد:
ا/ت: این… این الان چی گفت؟! من قراره با تو ازدواج کنم؟!...
پایان پارت 35
پارت 35
ویوو جیمین:
جیمین: عهههه بابا تو کی اومدی
(علامت بابای جیمین ~)
~همین الان
رفتم به بابا دست دادم و بغلش کردم... جونگکوک هم همینطور
جونگکوک: عمو چه عجب به ما سر زدین
یهو چشم بابا افتاد به ا/ت و میرا
~شما
و بعد به من نگاه کرد
جیمین: اوه خب اونا دستیار هامونن... ا/ت دستیار من
ا/ت: سلام(خم میشه)
جیمین: و میرا دستیار جونگکوک
(میرا فقط خم میشه
~خب باشه حالا بیاین بشینید چون کارم خیلی مهمه و باید سریع عملیش کنیم
جیمین: حتما
نشستیم و بابا شروع کرد به حرف زدن
~جیمین من حوصله ندارم کشش بدم پس سریع بهت همه چیزو میگم
من از تو نوه میخوام
چشمام گرد شد
جیمین: چیییی چی داری میگی بابا منکه زن ندارم
~برات زن میگیرم
جیمین: بابا من زن نمیخوام
~پسر تو 30 سالته کی میخوای ازدواج کنی. بچه دار شی؟
جیمین: بابا من نه دوست دختر دارم نه چیزی
جونگکوک: عمو شماکه میدونید جیمین کلا با ازدواج مخالفه
~جونگکوک یک کاری نکن که بگم توهم باید ازدواج کنی
جونگکوک هم ساکت شد و شونه انداخت بالا
میرا و ا/ت هم خسلی عادی وایستاده بودن همونطور که گفته بودم یک کلمه هم حرف نمیزدن
~اها بیا برات زن هم پیدا کردم
جیمین: هاع کی هست حالا
~هم خوشگله هم باهوشه همم توی کار خودته
جیمین: بابا من نمیخوام ازدواج کنم و تمام
از جام بلند شدم و قدم برداشتم ا/ت هم کنار هم راه اومد تا اینکه صدای بابام رو شنیدم
~اگه ازدواج نکنی تمام دم و دستگاهتو جمع میکنم از ارث محرومت میکنم
یهو پاهام خشک شد و سر جام قفل شدم
جیمین: باشه بابا اما من نه نامزد دارم نه دوست دختر با کی میخواد ازدواج کنم
~گفتم که یک. دختر هست
جیمین: حداقل عکسشو نشونم بده
~عکس لازم نیست کنارت وایستاده
جیمین و ا/ت: چییییییی
من و ات بهم نگاه کردسم و زدیم زیر خنده
ا/ت: اقا نظر لطفتونه که فکر میکنید من خوشگلم اما من قصد ازدواج ندارم
جیمین: از نظر من خوشگل نیستی
~فکر کردی دارم شوخی میکنم پسر؟
صدای بم و جدیِ بابا کلِ سالن رو برداشت. پوزخندِ روی لبم خشک شد. نگاهی به بابا انداختم و بعد به ا/ت که با چشمهای گرد شده و دهنِ نیمهباز به روبهرو خیره شده بود.
بابا از جاش بلند شد، قدمبهقدم اومد سمتمون و رو به ا/ت با یه لبخندِ مصلحتی گفت:
~دخترم، تو لازم نیست نگرانِ این پسرِ لجباز باشی. خودش تا چند وقت دیگه رام میشه! بعد هم جدی به من نگاه کرد و گفت: «بحثِ ارث و میراث و تمامِ تشکیلاتِ خاورمیانه در کاره جیمین! فردا شب توی عمارتِ اصلی مهمونیِ؛ اونجا رسماً نامزدیتون رو اعلام میکنید.»
جونگکوک که تا اون لحظه داشت زیرلبی به وضعیتِ من میخندید، با شنیدنِ کلمهی «مهمونی» سرفهی مصلحتی کرد. میرا هم سرشو انداخت پایین تا نتونن خندهاش رو ببینن.
بابا بدون اینکه فرصتِ حرفِ دیگهای بهم بده، کیفِ چرمیش رو برداشت، تکیهگاهی به عصاش داد و با قدمهای محکم به سمت درِ خروجی رفت و قبل از رفتن گفت:
~اعتراضی نشنوم!
در با صدای بلندی بسته شد و سکوتِ سنگینی توی سالن نشست. ا/ت سرشو چرخوند سمت من، چشمهاش از فرطِ شوک داشت از حدقه بیرون میزد:
ا/ت: این… این الان چی گفت؟! من قراره با تو ازدواج کنم؟!...
پایان پارت 35
- ۱۰۴
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط