{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک جونگکوک خواب های واقعی

☆درخواستی ☆
part: ①
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولین بار که ا/ت او را دید، هنوز خیلی کوچک بود.در خواب، وسط باغی بزرگ ایستاده بود، باران تازه بند آمده بود و برگ‌های خیس زیر پاهایش صدا می‌کردند.

ناگهان صدای خنده‌ای شنید.دختربچه برگشت، پسری با موهای تیره از پشت درخت بیرون آمد.

— هی!

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

+با منی؟
پسر خندید.

— اینجا کس دیگه‌ای هست؟
+ تو کی هستی؟

پسر شانه بالا انداخت.
— نمی‌دونم.
+ حتی اسمت رو هم نمی‌دونی؟
— نه.

چند ثانیه سکوت کردند.
پسر گفت:
— شاید منتظر تو بودم.

ا/ت هنوز نمی‌دانست چرا، اما حرفش را باور کرد.

شب بعد دوباره همان باغ را دید، این بار پسر کنار رودخانه نشسته بود، وقتی ا/ت را دید، لبخند زد.

— باز اومدی.
ا/ت کنارش نشست.

+آره.
— می‌دونستم میای.
+ از کجا؟

— چون دیشب هم منتظرت بودم.
ا/ت لبخند زد.
+ اسمت رو یادت اومد؟

پسر سرش را تکان داد.
— نه
ا/ت چند لحظه فکر کرد.

+ پس من اسمت رو انتخاب می‌کنم.
— چه اسمی؟
+جونگکوک.
پسر خندید.
— باشه. پس از امروز جونگکوکم.

جونگکوک هم هر شب همان دختر را می‌دید، گاهی با هم در باغ قدم می‌زدند.
گاهی کنار رودخانه می‌نشستند.
گاهی در یک خانه‌ی عجیب زندگی می‌کردند، در خواب‌های جونگکوک، ا/ت همیشه حضور داشت؛ او نمی‌دانست چرا.

فقط می‌دانست اگر یک شب ا/ت نیاید، خوابش خالی و ساکت می‌شود، یک شب در خانه‌ای کوچک، ا/ت با عصبانیت وارد آشپزخانه شد.

+ جونگکوک!
— چی شده؟
+کیک منو خوردی؟

جونگکوک به بشقاب خالی نگاه کرد.
— شاید.
+ شاید؟!
— خیلی خوشمزه بود.

ا/ت با اخم نگاهش کرد.
+دیگه برات کیک درست نمی‌کنم.
جونگکوک خندید.

— پنج دقیقه دیگه آشتی می‌کنیم.
+ نه!
پنج دقیقه بعد، هر دو روی مبل نشسته بودند و می‌خندیدند.

سال‌ها گذشت، خواب‌ها هم بزرگ‌تر شدند، یک شب در یک خانه‌ی ساحلی بودند، شب دیگر وسط شهری برفی.
گاهی سفر می‌کردند، گاهی در خانه می‌ماندند، گاهی بحثشان می‌شد.
گاهی از خنده نمی‌توانستند حرف بزنند.

یک شب، ا/ت خودش را در خانه‌ای دید که سال‌ها بعد ساخته بودند، موهایش سفید شده بود، کنار پنجره نشست.
جونگکوک روبه‌رویش بود، ا/ت به دست‌های پیرش نگاه کرد.

+ ما واقعاً پیر شدیم.
جونگکوک خندید.
— ظاهراً.

+ از این زندگی راضی بودی؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
— خیلی.

+ حتی با دعواهای من؟
— مخصوصاً با دعواهای تو.
ا/ت خندید.

+پس پشیمون نیستی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— نه.

آن شب، ا/ت وقتی بیدار شد، مدت زیادی به سقف خیره ماند، نمی‌دانست چرا، اما احساس می‌کرد این خواب‌ها قرار است روزی به پایان برسند.

جونگکوک سال‌ها همان دختر را در خواب دیده بود.

اما همیشه یک سؤال داشت:
اگر این دختر واقعاً وجود داشته باشد، کجاست؟

تا اینکه یک شب به یک مهمانی رفت.
موسیقی بلند بود و جمعیت زیادی در سالن بودند.

جونگکوک مشغول صحبت با یکی از دوستانش بود که ناگهان نگاهش به دختری افتاد که کنار پنجره ایستاده بود.
همه‌چیز برای چند ثانیه متوقف شد.
همان چشم‌ها. همان چهره.

همان کسی که سال‌ها در خواب دیده بود.
جونگکوک آرام به سمتش رفت.

— ببخشید...
دختر برگشت.
ا/ت بود.

چشم‌هایش با دیدن جونگکوک گرد شد.
جونگکوک با تردید پرسید:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی خوشگله💖✨

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱۰)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 43ویوی ا. تبه جونگکوک نگاه کرد...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 45ویوی ا. تفضای اتاق سنگین شده...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁸چند دقیقه بعد، همه دوباره دور هم جمع...

نام: قرارداد نفرتPart:43چند دقیقه بعد، هانا که هنوز نگران ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط