پارت ۶۶
موسیقی هنوز آروم پخش میشد. ما هنوز کنار هم ایستاده بودیم. من سرم رو روی سینهش گذاشته بودم و تهیونگ چونهش رو روی موهام. دستهاش دور کمرم بود و منو محکم نگه داشته بود.
دستش رو از کمرم برداشت. انگشتش رو زیر چونهم گذاشت و صورتم رو بالا آورد.
& (زمزمه کرد) خستهای. بیا.
دستم رو گرفت و به سمت مبلهای مخملیِ کنار شومینه برد. شومینه روشن بود و نور نارنجیِ آتیش روی دیوارهای بتنی میرقصید. تهیونگ نشست روی مبل. بعد دستم رو کشید و منو نشوند کنار خودش. سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
& (آروم) چهل و هشت ساعت.
· چ... چی؟
& (بدون اینکه نگاهم کنه، به آتیش خیره شد) چهل و هشت ساعته که نخوابیدم. از وقتی که ژان وی اون پیام رو داد، مغزم خاموش نمیشه.
قلبم فشرده شد. دستم رو گذاشتم روی دستش.
· ت... تهیونگ. تو باید استراحت کنی.
& (سرش رو چرخوند. نگاهم کرد. سرد. ولی خسته. خیلی خسته) نمیتونم. وقتی چشمهام رو میبندم، فقط اتفاقهای بد رو میبینم.
من بهش تکیه دادم. سرم رو گذاشتم روی شونهش. دستش رو دور شونهم انداختم و محکم به خودم چسبوندم.
· پس بذار من مراقب باشم. فقط یهکم چشمهات رو ببند. من بیدارم. اگه اتفاقی بیفته، صدات میکنم.
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. بعد، یه نفس عمیق کشید. انگار تمام خستگیِ دنیا از سینهش بیرون اومد. سرش رو تکیه داد به شونهی من.
& (با صدای خوابآلود) تو... تو چرا انقدر با من خوبی؟ بعد از همهی کارهایی که کردم.
· چون تو هم با من خوبی. حتی وقتی خودت نمیخوای قبول کنی.
تهیونگ جوابی نداد. فقط دستش رو محکمتر کرد. چند دقیقه بعد، صدای نفسهاش آروم و منظم شد. خوابش برده بود.
---
صبح روز بعد، با گرمای آتیش بیدار شدم. هنوز روی مبل بودیم. من به شونهی تهیونگ تکیه داده بودم. ولی تهیونگ بیدار بود. به من نگاه میکرد.
& (آروم) صبح بخیر.
· ص... صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
& (مکث کرد. یه چیزی تو نگاهش بود. یه جور آرامش) آره. برای اولین بار بعد از مدتها، کابوس ندیدم.
من لبخند زدم. تهیونگ دستش رو آورد و یه تار موی کوتاه رو از روی گونهم کنار زد.
& (با صدای خشدار) من نمیدونم کی ژان وی حمله میکنه. ولی حالا... حالا میدونم که برای جنگیدن، یه دلیل واقعی دارم
دستش رو از کمرم برداشت. انگشتش رو زیر چونهم گذاشت و صورتم رو بالا آورد.
& (زمزمه کرد) خستهای. بیا.
دستم رو گرفت و به سمت مبلهای مخملیِ کنار شومینه برد. شومینه روشن بود و نور نارنجیِ آتیش روی دیوارهای بتنی میرقصید. تهیونگ نشست روی مبل. بعد دستم رو کشید و منو نشوند کنار خودش. سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
& (آروم) چهل و هشت ساعت.
· چ... چی؟
& (بدون اینکه نگاهم کنه، به آتیش خیره شد) چهل و هشت ساعته که نخوابیدم. از وقتی که ژان وی اون پیام رو داد، مغزم خاموش نمیشه.
قلبم فشرده شد. دستم رو گذاشتم روی دستش.
· ت... تهیونگ. تو باید استراحت کنی.
& (سرش رو چرخوند. نگاهم کرد. سرد. ولی خسته. خیلی خسته) نمیتونم. وقتی چشمهام رو میبندم، فقط اتفاقهای بد رو میبینم.
من بهش تکیه دادم. سرم رو گذاشتم روی شونهش. دستش رو دور شونهم انداختم و محکم به خودم چسبوندم.
· پس بذار من مراقب باشم. فقط یهکم چشمهات رو ببند. من بیدارم. اگه اتفاقی بیفته، صدات میکنم.
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. بعد، یه نفس عمیق کشید. انگار تمام خستگیِ دنیا از سینهش بیرون اومد. سرش رو تکیه داد به شونهی من.
& (با صدای خوابآلود) تو... تو چرا انقدر با من خوبی؟ بعد از همهی کارهایی که کردم.
· چون تو هم با من خوبی. حتی وقتی خودت نمیخوای قبول کنی.
تهیونگ جوابی نداد. فقط دستش رو محکمتر کرد. چند دقیقه بعد، صدای نفسهاش آروم و منظم شد. خوابش برده بود.
---
صبح روز بعد، با گرمای آتیش بیدار شدم. هنوز روی مبل بودیم. من به شونهی تهیونگ تکیه داده بودم. ولی تهیونگ بیدار بود. به من نگاه میکرد.
& (آروم) صبح بخیر.
· ص... صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
& (مکث کرد. یه چیزی تو نگاهش بود. یه جور آرامش) آره. برای اولین بار بعد از مدتها، کابوس ندیدم.
من لبخند زدم. تهیونگ دستش رو آورد و یه تار موی کوتاه رو از روی گونهم کنار زد.
& (با صدای خشدار) من نمیدونم کی ژان وی حمله میکنه. ولی حالا... حالا میدونم که برای جنگیدن، یه دلیل واقعی دارم
- ۱۲۱
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط