{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۷۵

و رفت تو اتاقش و در رو کوبید. الان به من توهین کرد یا به خودش؟
هه .. چ سکوت اره؟ باشه.. به اطرافم نگاه کردم عین یه دختر خوب و حرف گوش کن. رفتم سمت یکی از کابینت هاش و بازش کردم. يه غيضي همه وجودم رو گرفته بود که تا خالیش نمیکردم اروم نمیگرفتم.. داشتم خفه میشدم.. خوب.. یه تعداد ظرف چيني توش بود.. خوبه
خوبه. برشون داشتم و رفتم وسط سالن.. دختر خوب میخواد یه کم بد بازي دربیاره تا عقده هاشو خالي كنه ترينر لعنتي..
دونه دونه ظرفا رو با تمام قدرت و خشم و نفرتم کوبیدم
زمین.. با صداهاي خيلي بلند و گوش خراشي با موزاييك برخورد میکردن و هزار تیکه میشدن و از صداشون خودم داشت میپرید. پلك
محکم در اتاقش رو باز کرد و با عجله اومد بیرون. آخرین ظرف توی دستم رو پرت کرد زمین و داد زدم به اندازه کافي دختر خوب و ساکتي هستم؟
و با خشم داد زدم فقط مشکل از ظرفاي مسخره بشکن خونه ته..و اره.. من اصلا دختر ساکت و حرف گوش کني نیستم چون حالم داره از اینکه فقط تو ميتوني بشكوني و زور بگي بهم میخوره.. نفسم بند اومد.
با نفس نفس زل زدم بهش. جدي و دست به سینه وایستاده بود و نگام میکرد. انتظار داشتم خيلي عصبي بشه و بياد تك تك موهامو بكنه
ولي.. هیچ نشانه اي از خشم تو نگاهش نبود.. كاملاً ريلكس و بي تفاوت جدي نگام میکرد.. این ارامشش دردمو شدیدتر کرد و خشم و عصبانیتم رو خالی نکرد.. آشفته گفتم من برده تو نیستم..فقط تو حق نداري ناراحت باشي..فقط تو حق نداري دستور بدي و انتظار اطاعت
داشته باشي..

داغون سرمو توی دستام گرفتم. از ریلکس بودنش حالم داشت بد میشد..
داد زدم چيزي نميخواي بگي؟ اروم سر تکون داد و گفت
جیمین : تو کابیت بغلي همين ظرفا پر از جام هاي ظريفه.. شکستن اونا لذت بخش تره..امتحان کن.. و زیر نگاه به شدت ناباور و شوکه من رفت سمت اتاقش و حتي درم نکوبید..اروم بستش..
بهت زده به جاي خاليش خیره شدم. که اینطور چشمامو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم. باشه.. کاری میکنم از گفته ات پشیمون بشي.. وقتي تك تك ظرفا و لیواناشو شکوندم میفهمه من باهاش شوخي ندارم..
رفتم تو اشپزخونه و عصبي و تند در کابينتي رو باز کردم که یه چیز شیشه ای از داخل کابینت پرت شد تو صورتم.. با درد خيلي شديدي

ترو خداااااا من کامنت های پرانرژی و خوشمزه میخواهمممممم
دیدگاه ها (۱۶)

ظهور ازدواج )پارت ۷۶ صورتمو گرفتم و اخ خيلي بلندي گفتم و خم ...

( کامنت و آشنایی با نویسنده کای)هر سوالی داشتین میتونید کامن...

( ظهور ازدواج )پارت ۷۴جیمین : فقط دارم باهاش کنار میام که من...

ظهور ازدواج )پارت ۷۳ چند کلید و کارت بانکي و گوشي نومو برداش...

پارت ۴۴ویو کوکرسیدیم خونه آروم ات رو بلند کردم و داخل خونه ر...

رمان

#in_your_eyespart_9۶ویو کایلا "یک ماه بعد"با صدای آلارم گ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 142♡⁠。⁠)⁩فکم از...

۲پارتی از لینو درخواستی p1 ویو سوا یه ۲ روزی بود که لینو...

#in_your_eyespart_10۵ویو کایلاکوک چند دقیقه بعد با یه ظرف بس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط