༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2
༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2
باران هنوز بیامان میبارید و کالسکه در دل شب، چون سایهای سیاه، پیش میرفت.
فیلیکس گوشهی کالسکه جمع شده بود و دستهایش را دور خودش پیچیده بود.
سرمای ناشی از خیسی لباسهایش تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود.
هیونجین مقابلش نشسته بود؛ آرام و بیحرکت، چون مجسمهای از تاریکی.
سکوت میانشان سنگین بود، سنگینتر از رعدی که گاه و بیگاه آسمان را میشکافت.
فیلیکس سرش را پایین انداخته بود و به قطرات باران که روی شیشه میلغزیدند خیره شده بود.
ناگهان احساس کرد چیزی آرام به کمرش رسید.
دست هیونجین بود؛ سرد و در همان حال عجیب گرم، که از روی پارچهی خیس لباسش، آرام بر کمرش نشست.
فیلیکس از جا پرید و نفسش در سینه حبس شد.
«چ... چیکار میکنی؟»
هیونجین پاسخی نداد؛ فقط نگاهش کرد، با همان چشمهای سرخ که در تاریکی کالسکه میدرخشیدند.
دستش را برنداشت؛ برعکس، انگشتانش را آرامتر بر کمر فیلیکس نشاند، چنانکه گویی میخواست لرزش تنش را آرام کند.
«هنوز میلرزی،» گفت، با صدایی آهسته که در همهمهی باران گم میشد.
فیلیکس خواست دستش را پس بزند، اما بدنش اطاعت نمیکرد.
«ولم کن... من از تو نمیترسم.»
هیونجین لبخند محوی زد؛ لبخندی که نه از شادی، که از چیزی تاریک و کهن در آن بود.
«دروغ میگویی. اما اشکالی ندارد. ترس، اولین چیزی است که میان ما جا باز میکند.»
دستش آرامتر شد، چون نوازشی که از یاد رفته باشد.
فیلیکس به پنجره خیره شد و به انعکاس خودش در شیشه نگاه کرد؛ رنگپریده و خسته.
«چرا من؟ چرا خانوادهام این کار را کردند؟»
هیونجین مدتی سکوت کرد؛ باران جای صدایش را گرفت.
«چون بدهی داشتند، و من قیمتی دادم که نتوانستند رد کنند.»
فیلیکس چشمهایش را بست و بغضی تلخ در گلویش نشست.
«پس من فقط یک معامله بودم.»
هیونجین سرش را کمی به طرفش چرخاند و دستش را از کمرش برنداشت.
«برای آنها، آری. برای من... نه.»
کالسکه در جادهی خیس تکان خورد و فیلیکس ناخواسته کمی به سمت هیونجین مایل شد.
گرمای دست او، برخلاف سرمای شب، چون زغالی نیمهخاموش، آرام در تنش پخش شد.
فیلیکس سرش را برگرداند تا چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش ماندند.
هیونجین نزدیکتر شد؛ چنان نزدیک که نفسش، سرد و آرام، بر گونهی فیلیکس نشست.
«از این به بعد، هیچکس حق ندارد تو را بفروشد، فیلیکس. حتی خودت.»
فیلیکس نفس عمیقی کشید و به تاریکی بیرون خیره شد.
دست هیونجین هنوز بر کمرش بود، ثابت و بیاعتنا به گذر زمان.
و در دل آن شب بارانی، فیلیکس برای نخستین بار احساس کرد که شاید این تاریکی، جای دیگری برای پنهان شدن باشد... (ادامه دارد)
وایب داستان و خودشون رو براتون گذاشتم فرشته ها
#Hyunjin
باران هنوز بیامان میبارید و کالسکه در دل شب، چون سایهای سیاه، پیش میرفت.
فیلیکس گوشهی کالسکه جمع شده بود و دستهایش را دور خودش پیچیده بود.
سرمای ناشی از خیسی لباسهایش تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود.
هیونجین مقابلش نشسته بود؛ آرام و بیحرکت، چون مجسمهای از تاریکی.
سکوت میانشان سنگین بود، سنگینتر از رعدی که گاه و بیگاه آسمان را میشکافت.
فیلیکس سرش را پایین انداخته بود و به قطرات باران که روی شیشه میلغزیدند خیره شده بود.
ناگهان احساس کرد چیزی آرام به کمرش رسید.
دست هیونجین بود؛ سرد و در همان حال عجیب گرم، که از روی پارچهی خیس لباسش، آرام بر کمرش نشست.
فیلیکس از جا پرید و نفسش در سینه حبس شد.
«چ... چیکار میکنی؟»
هیونجین پاسخی نداد؛ فقط نگاهش کرد، با همان چشمهای سرخ که در تاریکی کالسکه میدرخشیدند.
دستش را برنداشت؛ برعکس، انگشتانش را آرامتر بر کمر فیلیکس نشاند، چنانکه گویی میخواست لرزش تنش را آرام کند.
«هنوز میلرزی،» گفت، با صدایی آهسته که در همهمهی باران گم میشد.
فیلیکس خواست دستش را پس بزند، اما بدنش اطاعت نمیکرد.
«ولم کن... من از تو نمیترسم.»
هیونجین لبخند محوی زد؛ لبخندی که نه از شادی، که از چیزی تاریک و کهن در آن بود.
«دروغ میگویی. اما اشکالی ندارد. ترس، اولین چیزی است که میان ما جا باز میکند.»
دستش آرامتر شد، چون نوازشی که از یاد رفته باشد.
فیلیکس به پنجره خیره شد و به انعکاس خودش در شیشه نگاه کرد؛ رنگپریده و خسته.
«چرا من؟ چرا خانوادهام این کار را کردند؟»
هیونجین مدتی سکوت کرد؛ باران جای صدایش را گرفت.
«چون بدهی داشتند، و من قیمتی دادم که نتوانستند رد کنند.»
فیلیکس چشمهایش را بست و بغضی تلخ در گلویش نشست.
«پس من فقط یک معامله بودم.»
هیونجین سرش را کمی به طرفش چرخاند و دستش را از کمرش برنداشت.
«برای آنها، آری. برای من... نه.»
کالسکه در جادهی خیس تکان خورد و فیلیکس ناخواسته کمی به سمت هیونجین مایل شد.
گرمای دست او، برخلاف سرمای شب، چون زغالی نیمهخاموش، آرام در تنش پخش شد.
فیلیکس سرش را برگرداند تا چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش ماندند.
هیونجین نزدیکتر شد؛ چنان نزدیک که نفسش، سرد و آرام، بر گونهی فیلیکس نشست.
«از این به بعد، هیچکس حق ندارد تو را بفروشد، فیلیکس. حتی خودت.»
فیلیکس نفس عمیقی کشید و به تاریکی بیرون خیره شد.
دست هیونجین هنوز بر کمرش بود، ثابت و بیاعتنا به گذر زمان.
و در دل آن شب بارانی، فیلیکس برای نخستین بار احساس کرد که شاید این تاریکی، جای دیگری برای پنهان شدن باشد... (ادامه دارد)
وایب داستان و خودشون رو براتون گذاشتم فرشته ها
#Hyunjin
- ۵۴۰
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط