𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۲۲
زنگ تفریح خورد.
فلیکس از کلاس بیرون آمد.
اما برخلاف همیشه، مستقیم به حیاط نرفت.
به سمت پشت ساختمان مدرسه رفت؛ جایی که معمولاً خلوت بود.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی را شنید.
هیونجین بود.
فلیکس برگشت.
فلیکس: دنبالم اومدی؟
هیونجین مکث کرد.
هیونجین: نه... فقط اتفاقی اینجام.
فلیکس خندید.
فلیکس: دروغ گفتنت خیلی بده.
هیونجین لبخند کوچکی زد.
هیونجین: باشه. دیدمت اومدم دنبالت...
فلیکس روی نیمکت نشست.
فلیکس: بیا.
هیونجین با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس: گفتم بیا بشین
هیونجین کنار او نشست.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
رایحهی قهوه و وانیل در هوای خنک حیاط پخش شد.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: من روز اول ازت خوشم نمیاومد.
هیونجین سرش را پایین انداخت.
هیونجین: میدونم.
فلیکس: فکر میکردم فقط یکی از همون آلفاهای مغروری هستی که فکر میکنن هر امگایی باید بهشون جواب مثبت بده.
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: ولی بعد دیدم تغییر کردی.
هیونجین به او نگاه کرد.
فلیکس: دیگه به جای من تصمیم نمیگیری ؛ قلدری نمیکنی و مثل قبل مغرور نیستی ...
لبخند کوچکی روی لب هیونجین نشست.
هیونجین: اینا همش بخاطر توعه و اینکه گفتی خودت میخوای تصمیم بگیری ...
فلیکس سرش را تکان داد.
فلیکس: آره.
چند ثانیه سکوت.
بعد فلیکس آرام گفت:
فلیکس: فکر کنم... انتخابم رو کردم.
هیونجین کاملاً ساکت شد.
هیونجین: فلیکس...
فلیکس مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
فلیکس: من هنوز همهچیز رو دربارهت نمیدونم.
هیونجین: لازم نیست.
فلیکس: اما میخوام بشناسمت.
هیونجین نفسش را آرام بیرون داد.
هیونجین: یعنی...
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: یعنی میخوام خودم انتخابت کنم.
چشمهای هیونجین برای لحظهای نرم شد.
هیونجین: پس میتونم ازت یه سؤال بپرسم؟
فلیکس سر تکان داد.
هیونجین: میخوای کنار من بمونی؟
فلیکس دستش را آرام روی دست هیونجین گذاشت.
فلیکس: آره.
هیونجین برای چند ثانیه فقط به دست فلیکس نگاه کرد و اون حس گرمای دست فلیکس رو توی تمام بدن سرد و بی روحش حس کرد ...
گرگ درونش آرام شد.
این بار نه به خاطر پیوند.
بلکه به خاطر انتخاب فلیکس.
هیونجین لبخند زد.
هیونجین: پس این بار... تو انتخابم کردی.
فلیکس هم لبخند زد.
فلیکس: آره ...
ناگهان مکث کرد و بعد ادامه داد :
فلیکس : راستی حواسم هست داری همش لبخند میزنی اقای هوانگ ...
هیونجین تک خنده ای کرد و بعد گفت :
هیونجین : این لبخند ها فقط برای توعه فلیکس...
و برای اولین بار...
هیونجین دیگر نمیخواست فلیکس را مال خودش بداند.
میخواست کسی باشد که فلیکس خودش انتخاب کرده باشد که پیشش بماند.
پایان پارت ۲۲
ادامه دارد ...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۲۲
زنگ تفریح خورد.
فلیکس از کلاس بیرون آمد.
اما برخلاف همیشه، مستقیم به حیاط نرفت.
به سمت پشت ساختمان مدرسه رفت؛ جایی که معمولاً خلوت بود.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی را شنید.
هیونجین بود.
فلیکس برگشت.
فلیکس: دنبالم اومدی؟
هیونجین مکث کرد.
هیونجین: نه... فقط اتفاقی اینجام.
فلیکس خندید.
فلیکس: دروغ گفتنت خیلی بده.
هیونجین لبخند کوچکی زد.
هیونجین: باشه. دیدمت اومدم دنبالت...
فلیکس روی نیمکت نشست.
فلیکس: بیا.
هیونجین با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس: گفتم بیا بشین
هیونجین کنار او نشست.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
رایحهی قهوه و وانیل در هوای خنک حیاط پخش شد.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: من روز اول ازت خوشم نمیاومد.
هیونجین سرش را پایین انداخت.
هیونجین: میدونم.
فلیکس: فکر میکردم فقط یکی از همون آلفاهای مغروری هستی که فکر میکنن هر امگایی باید بهشون جواب مثبت بده.
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: ولی بعد دیدم تغییر کردی.
هیونجین به او نگاه کرد.
فلیکس: دیگه به جای من تصمیم نمیگیری ؛ قلدری نمیکنی و مثل قبل مغرور نیستی ...
لبخند کوچکی روی لب هیونجین نشست.
هیونجین: اینا همش بخاطر توعه و اینکه گفتی خودت میخوای تصمیم بگیری ...
فلیکس سرش را تکان داد.
فلیکس: آره.
چند ثانیه سکوت.
بعد فلیکس آرام گفت:
فلیکس: فکر کنم... انتخابم رو کردم.
هیونجین کاملاً ساکت شد.
هیونجین: فلیکس...
فلیکس مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
فلیکس: من هنوز همهچیز رو دربارهت نمیدونم.
هیونجین: لازم نیست.
فلیکس: اما میخوام بشناسمت.
هیونجین نفسش را آرام بیرون داد.
هیونجین: یعنی...
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: یعنی میخوام خودم انتخابت کنم.
چشمهای هیونجین برای لحظهای نرم شد.
هیونجین: پس میتونم ازت یه سؤال بپرسم؟
فلیکس سر تکان داد.
هیونجین: میخوای کنار من بمونی؟
فلیکس دستش را آرام روی دست هیونجین گذاشت.
فلیکس: آره.
هیونجین برای چند ثانیه فقط به دست فلیکس نگاه کرد و اون حس گرمای دست فلیکس رو توی تمام بدن سرد و بی روحش حس کرد ...
گرگ درونش آرام شد.
این بار نه به خاطر پیوند.
بلکه به خاطر انتخاب فلیکس.
هیونجین لبخند زد.
هیونجین: پس این بار... تو انتخابم کردی.
فلیکس هم لبخند زد.
فلیکس: آره ...
ناگهان مکث کرد و بعد ادامه داد :
فلیکس : راستی حواسم هست داری همش لبخند میزنی اقای هوانگ ...
هیونجین تک خنده ای کرد و بعد گفت :
هیونجین : این لبخند ها فقط برای توعه فلیکس...
و برای اولین بار...
هیونجین دیگر نمیخواست فلیکس را مال خودش بداند.
میخواست کسی باشد که فلیکس خودش انتخاب کرده باشد که پیشش بماند.
پایان پارت ۲۲
ادامه دارد ...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱۹۰
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط