رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_24
فصل دوازدهم | دیوار
کلیک.
قسمتی از دیوار کنار رفت.
داخلش یک جعبهی بسیار کوچک قرار داشت.
هیونجین جعبه را بیرون آورد.
روی در آن با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای کسی که دیر میرسه.»
فلیکس این جمله را خواند.
بعد آرام به هیونجین نگاه کرد.
— دوباره همون کلمهی «دیر».
هیونجین جعبه را باز کرد.
داخلش فقط یک چیز بود.
یک عکس کوچک.
هیونجین عکس را برداشت.
چان پرسید:
— چی توشه؟
هیونجین چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد عکس را به سمت بقیه گرفت.
عکس...
از همان راهرو بود.
اما عکس مربوط به سالها قبل بود.
هیچکدام از اعضا در آن دیده نمیشدند.
فقط...
یک پسر جوان جلوی دیوار ایستاده بود.
صورتش مشخص نبود.
اما لباسهایش...
برای هیونجین آشنا بودند.
خیلی آشنا.
فلیکس عکس را نگاه کرد.
— این...
هیونجین آرام گفت:
— همون لباسی بود که اون شب پوشیده بودم.
چانگبین گفت:
— یعنی این عکس از همون شبه؟
هیونجین جواب نداد.
پشت عکس را برگرداند.
یک جمله آنجا نوشته شده بود:
«دفعهی دوم، او دیگر تنها نبود.»
همه ساکت شدند.
هان آرام گفت:
— او کیه؟
هیونجین به عکس خیره ماند.
و برای اولین بار...
پاسخی نداشت.
در همان لحظه از انتهای راهروی باریک...
صدای قدمی آمد.
تق.
همه برگشتند.
یک قدم دیگر.
تق.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
و بعد...
از تاریکی انتهای راهرو، صدایی آرام و دور شنیده شد:
— هیونجین...
هیونجین بیاختیار به سمت صدا برگشت.
صدای دیگری آمد.
این بار واضحتر:
— این بار تنها نیستی.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_24
فصل دوازدهم | دیوار
کلیک.
قسمتی از دیوار کنار رفت.
داخلش یک جعبهی بسیار کوچک قرار داشت.
هیونجین جعبه را بیرون آورد.
روی در آن با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای کسی که دیر میرسه.»
فلیکس این جمله را خواند.
بعد آرام به هیونجین نگاه کرد.
— دوباره همون کلمهی «دیر».
هیونجین جعبه را باز کرد.
داخلش فقط یک چیز بود.
یک عکس کوچک.
هیونجین عکس را برداشت.
چان پرسید:
— چی توشه؟
هیونجین چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد عکس را به سمت بقیه گرفت.
عکس...
از همان راهرو بود.
اما عکس مربوط به سالها قبل بود.
هیچکدام از اعضا در آن دیده نمیشدند.
فقط...
یک پسر جوان جلوی دیوار ایستاده بود.
صورتش مشخص نبود.
اما لباسهایش...
برای هیونجین آشنا بودند.
خیلی آشنا.
فلیکس عکس را نگاه کرد.
— این...
هیونجین آرام گفت:
— همون لباسی بود که اون شب پوشیده بودم.
چانگبین گفت:
— یعنی این عکس از همون شبه؟
هیونجین جواب نداد.
پشت عکس را برگرداند.
یک جمله آنجا نوشته شده بود:
«دفعهی دوم، او دیگر تنها نبود.»
همه ساکت شدند.
هان آرام گفت:
— او کیه؟
هیونجین به عکس خیره ماند.
و برای اولین بار...
پاسخی نداشت.
در همان لحظه از انتهای راهروی باریک...
صدای قدمی آمد.
تق.
همه برگشتند.
یک قدم دیگر.
تق.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
و بعد...
از تاریکی انتهای راهرو، صدایی آرام و دور شنیده شد:
— هیونجین...
هیونجین بیاختیار به سمت صدا برگشت.
صدای دیگری آمد.
این بار واضحتر:
— این بار تنها نیستی.
- ۵۴
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط