پارت 2
ادامه...
به جای اینکه روی تخت بیاید، ابتدا روی زمین نشست.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— «چیکار میکنی؟»
— «میخوام بخوابم.»
— «روی زمین؟»
— «آره.»
چند دقیقه گذشت.
بعد مایکی آرام گفت:
— «ا/ت.»
— «هوم؟»
— «امشب میتونم کنارت بخوابم؟ فقط بخوابم.»
ا/ت مردد ماند.
بعد آهسته کنار رفت.
— «باشه.»
مایکی خیلی آرام روی تخت دراز کشید.
فاصلهشان زیاد بود.
اما چند دقیقه بعد، ا/ت احساس کرد چیزی آرام به دستش برخورد کرد.
دست مایکی بود.
ا/ت نگاهش کرد.
مایکی خواب بود.
یا حداقل وانمود میکرد خواب است.
موهای سفیدش روی صورتش ریخته بود و برخلاف همیشه، هیچ شباهتی به رهبر ترسناک بونتن نداشت.
ا/ت خیلی آرام دستش را کنار زد.
اما مایکی در خواب اخم کوچکی کرد و انگشتهایش را دور آستین لباس ا/ت گرفت.
— «نرو...»
صدایش آنقدر آرام بود که قلب ا/ت را فشرد.
مایکی کمی خودش را نزدیکتر کرد و سرش را روی شانهی ا/ت گذاشت.
ا/ت خشک شد.
— «مایکی...»
جوابی نیامد.
فقط نفسهای آرامش را شنید.
بعد از چند لحظه، ا/ت دستش را بالا آورد و موهای مایکی را از روی صورتش کنار زد.
برای اولین بار، به جای مردی که همه از او میترسیدند، پسری را دید که انگار فقط دنبال جایی امن برای خوابیدن بود.
لبخند خیلی کوچکی روی لب ا/ت نشست.
— «چقدر... کاوایی.»
مایکی در خواب کمی خودش را بیشتر به او چسباند.
ا/ت زیر لب خندید.
و همانجا بود که چیزی در قلبش تغییر کرد.
نه اینکه ترسش ناگهان ناپدید شده باشد.
نه اینکه کاری که مایکی با او کرده بود درست شده باشد.
اما برای اولین بار...
دلش برایش لرزید.
ا/ت به صورت خوابآلود مایکی نگاه کرد و آرام زمزمه کرد:
— «فکر کنم... دارم دوستت دارم.»
مایکی که هنوز چشمهایش بسته بود، لبخند بسیار کوچکی زد.
انگار از اول بیدار بود.
— «میدونستم.»
ا/ت با شوک به او نگاه کرد.
— «تو بیداری؟!»
مایکی چشمهایش را باز کرد.
— «از وقتی گفتی کاوایی.»
— «مایکییی!»
خندهی کوتاهی از لبهای مایکی بیرون آمد.
و برای اولین بار، اتاقی که زمانی برای ا/ت شبیه زندان بود، در آن شب کمی شبیه خانه شد.
به جای اینکه روی تخت بیاید، ابتدا روی زمین نشست.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— «چیکار میکنی؟»
— «میخوام بخوابم.»
— «روی زمین؟»
— «آره.»
چند دقیقه گذشت.
بعد مایکی آرام گفت:
— «ا/ت.»
— «هوم؟»
— «امشب میتونم کنارت بخوابم؟ فقط بخوابم.»
ا/ت مردد ماند.
بعد آهسته کنار رفت.
— «باشه.»
مایکی خیلی آرام روی تخت دراز کشید.
فاصلهشان زیاد بود.
اما چند دقیقه بعد، ا/ت احساس کرد چیزی آرام به دستش برخورد کرد.
دست مایکی بود.
ا/ت نگاهش کرد.
مایکی خواب بود.
یا حداقل وانمود میکرد خواب است.
موهای سفیدش روی صورتش ریخته بود و برخلاف همیشه، هیچ شباهتی به رهبر ترسناک بونتن نداشت.
ا/ت خیلی آرام دستش را کنار زد.
اما مایکی در خواب اخم کوچکی کرد و انگشتهایش را دور آستین لباس ا/ت گرفت.
— «نرو...»
صدایش آنقدر آرام بود که قلب ا/ت را فشرد.
مایکی کمی خودش را نزدیکتر کرد و سرش را روی شانهی ا/ت گذاشت.
ا/ت خشک شد.
— «مایکی...»
جوابی نیامد.
فقط نفسهای آرامش را شنید.
بعد از چند لحظه، ا/ت دستش را بالا آورد و موهای مایکی را از روی صورتش کنار زد.
برای اولین بار، به جای مردی که همه از او میترسیدند، پسری را دید که انگار فقط دنبال جایی امن برای خوابیدن بود.
لبخند خیلی کوچکی روی لب ا/ت نشست.
— «چقدر... کاوایی.»
مایکی در خواب کمی خودش را بیشتر به او چسباند.
ا/ت زیر لب خندید.
و همانجا بود که چیزی در قلبش تغییر کرد.
نه اینکه ترسش ناگهان ناپدید شده باشد.
نه اینکه کاری که مایکی با او کرده بود درست شده باشد.
اما برای اولین بار...
دلش برایش لرزید.
ا/ت به صورت خوابآلود مایکی نگاه کرد و آرام زمزمه کرد:
— «فکر کنم... دارم دوستت دارم.»
مایکی که هنوز چشمهایش بسته بود، لبخند بسیار کوچکی زد.
انگار از اول بیدار بود.
— «میدونستم.»
ا/ت با شوک به او نگاه کرد.
— «تو بیداری؟!»
مایکی چشمهایش را باز کرد.
— «از وقتی گفتی کاوایی.»
— «مایکییی!»
خندهی کوتاهی از لبهای مایکی بیرون آمد.
و برای اولین بار، اتاقی که زمانی برای ا/ت شبیه زندان بود، در آن شب کمی شبیه خانه شد.
- ۳۳.۸k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط