پدر نداشت از کسی هم حساب نمی برد مادر پیرش هم کاری نمی تو

پدر نداشت از کسی هم حساب نمی برد مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند

اشک می ریخت وبرای فرزندش دعا می کرد خدایا پسرم راببخش عاقبت یه خیرش کن خدایا پسرم را از سربازان امام زمان قرار بده.

دیگران به او می خندیدند اما او میدانیت که سلاح مومن دعاست . کاری نمی توانست بکند الا دعا.همیشه می گفت :خدایا فرزندم را به توسپردم خدایا همه چیز به دست توست هدایت به دست توست پسرم را نجات بده.

زندگی شاهرخ در غفلت وگمراهی ادامه داشت تا ابنکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد مسیحا نفسی آمد واز انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد بهمن 57 بود.شب روز می گفت:فقط امام فقط خمینی(ره)

وقتی در تلوزیون صحبت های حضرت امام پخش می شد با احترام می نشست اشک می ریخت وبا دل و جان گوش می کرد .

می گفت:عظمت را اگر خدا بدهد می شود خمینی با یک عبا و عمامه آمد اما عظمت پوشالی شاه را از بین برد.
همیشه می گفت:هرچه امام بگوید همان است حرف امام برای او فصل الخطاب بود برای همین روی سینه اش خالکوبی کرده بود فدایت شوم خمینی ولایت فقیه را با زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می داد از همان دوستان قبل از انقلاب یارانی برای انقلاب پرورش داد.

شهید شاهرخ ضرغام
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

#حکایت_قدیمی مردی هر شب به درگاه خدا دعا می‌کرد و می‌گفت:«خ...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش اول)

💠 دعا برای دیگران🔰 امام حسن مجتبی (علیه السلام) چنین نقل می ...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط