{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران می‌بارید.

باران می‌بارید.

چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختمان عبور می‌کرد. صدای بی‌سیم هنوز در گوشش بود.

«چویا... مأموریت تموم شده. ولی—»

صدای طرف مقابل قطع شد.

چویا ایستاد.

«ولی چی؟»

چند ثانیه سکوت.

«...اون زنده نمونده.»

انگار زمان متوقف شد.

چویا برای چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد.

بعد با صدایی آرام گفت:

«دروغ نگو.»

هیچ جوابی نیامد.

«گفتم دروغ نگو!»

با عجله خودش را به محل رساند.

اما وقتی تو را دید، تمام خشمش خاموش شد.

آرام کنارت زانو زد.

دستش را به سمت صورتت برد، اما درست قبل از لمس کردنت مکث کرد.

«هی...»

صدایش شکست.

«بلند شو.»

هیچ جوابی نیامد.

لبخند تلخی زد؛ انگار هنوز قبول نداشت.

«قرار بود بعد از این مأموریت بریم یه جایی.»

دستت را گرفت.

سرد بود.

«خودت گفتی قول می‌دی برگردی.»

چشم‌هایش را بست و سرش را پایین انداخت.

«لعنتی...»

چند قطره باران از لبه‌ی کلاهش روی صورتش افتاد.

اما این بار اشک‌هایش را نمی‌توانست از باران جدا کند.

آرام پیشانی‌اش را به دستت تکیه داد.

«من حتی فرصت نکردم بهت بگم...»

نفسش لرزید.

«که دوستت دارم.»

سکوت.

چویا دستت را محکم‌تر گرفت.

«پس این‌طوری تمومش نمی‌کنم.»

بلند شد، اما برای آخرین بار به تو نگاه کرد.

نگاهش دیگر خشمگین نبود.

فقط خالی بود.

«قول می‌دم اسمت رو فراموش نکنم.»

و برای اولین بار، چویا ناکاهارا از چیزی که نمی‌توانست با قدرتش شکستش دهد، شکست خورد:

مرگ.
دیدگاه ها (۱)

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

دوپارتی✨«کاش فقط یک بار دیگر صدایت می‌کردم»خانه در سکوت عجیب...

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۴: گروه تحقیقمعلم...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 10تقریبا ساعت 5/5 صبح بود چویا ...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

راز خون پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط