{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تسلیم

از زبان دازای: دوباره اون عصبانیت سراغم آمد رفتم سمتش باعصبانیت داد زدم تو از من بچه داری
_ تو...از ... کجا میدونی
+ من ذهن میخونم یادت رفته
می خواستم یه سیلی محکم بهش بزنم که هوکو جلوم وایساد
& صبر این کار رو نکن
_ برو کنار
& قبل هر چیزی به من گوش کن
بعد همون کاغذ رو نشون داد
& این یه نامه هست نامه ای که چویا اون موقع واست نوشت اما فقط با یه جوهر مخصوص نوشته شده بود
_ خوب اون نامه چیه
& بعد از خوندن این نامه هر کاری می خوای بکن متن نامه: دازای عزیزم مطمئنم وقتی بیدارشی عصبانی هستی چون من نیستم ولی باید بگم من بخاطر خودت رفتم من تو رو تو خطر انداختم پس باید برم شاید من سزاوار این هستم که از تو دور باشم ولی عشق من به تو تنها چیزی بود که تو نفهمیدی چون تو درسته ذهن میخونی ولی قلب یه حرفایی داره که فرق داره ازت می‌خوام سعی کنی قلبت رو رو به همه باز کنی سعی کن هروز آدم بهتری از دیروز باشی با تمام عشقی که دارم دیدار ما شاید وقتی دیگر شاید زمانی که هیچ حرفی نداشته باشیم و فقط به هم نگاه کنیم دوست دار تو چویا (:
شوکه شدم اون واقعا برای این منو ترک کرد
_ هوکو میشه تنهامون بزاری
رفت روی زانوهام افتادم چویا اومد پیشم گفت دازای خوبی
به گریه افتادم
+ ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید
محکم بغلم کرد و گفت آروم باش چیزی نیست
بی اختیار کلمات از دهانم جاری شدن
آهنگی که خیلی توی دلم مونده بود:
هوای شهر دلگیره 🌇
دلم بی تابه از یادت🥺
کجای این جهانی تو دل دیونه میخوادت❤️
یه وقتایی به فکرم باش🥲
سراغم رو بگیر از شب🌠
می‌خوام دلتنگ من باشی🌔
بهم وابسته شی کم کم 🫀
یه وقتایی به فکرم باش🥲
سراغم رو بگیر از غم😔
می‌خوام دلتنگ من باشی🙂
بهم وابسته شی کم کم🫀
من از چیزی نمی رنجم😅
اگر چه قلبم آشوبه ❤️‍🩹
من این حالم رو دوست دارم🙂
چون از عشق توعه خوبه❤️
با دستاش دستم رو گرفت
_قول میدم پیشت بمونم
+ منم قول میدم دیگه نسنجیده عمل نکنم
÷ بابا دوست دارم
+ منم دوست دارم
_ چی
+ من ذهن این کوچولو رو میخونم
_ چی میگه
÷ مامانی رو اون خانم ها کتک زدن
+ میکشمشون
_ چی
+بیخیال خیلی دوست دارم
_ منم دوست دارم
پایان:)❤️
و به راستی عشق آدم ها را زیبا می کند
چقدر این جمله رو قبول دارید نظر یادتون نره 🌺
دیدگاه ها (۴)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت چهارم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚<< فردا صبح و...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چقدر ...

[•] عمارت عشق [•] part: 16تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود...

کاور عوض شد خوب نگاه کنید من مریض شدم دماغم میسوزه دارم میمی...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط