{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چق

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چقدر خسته بودی؟ چویا منم...منم خیلی دوست دارم...منم از اعماق قلبم دوست دارم..... ببخشید...ببخشید که زود تر بهت نگفتم....وقتی از خواب پا شدی میرم برات کیک درست میکنم،قول میدم. پس همین الان بیدار شو...*دازای دستی که چویا روی گونه اش گذاشته بود رو بوسید*چرا... چرا انقدر دستات سرده؟ ...تو که همیشه دستات گرمه...تو همیشه دستای منو گرم میکنی...بب...ببینم سرده ته؟؟باشه... از اینجا میریم بیرون.. پس بیدار شو دیگه

می‌دونی چویا، همه دارن بهم دروغ میگن.
همه میگن تو مردی.
ولی تو الان تو آغوشمی و خوابیدی!
قراره بیدار بشی مگه نه؟
من مطمئنم تو فقط خوابیدی.
ولی اگه تو فقط خوابیدی،
چرا بدنت انقدر سرده؟
چرا صدات میزنم جواب نمیدی؟
چرا... اشکام بند نمیاد؟

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

خببب این پارت هم تموم شد😃
اشک تون در اومد؟🗿🎀
دیدگاه ها (۳۵)

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط