رامین شاهراه:
رامین شاهراه:
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من، فرصت جوانی نیست
من ازدوروزه ی هستی، به جان شدم بیزار
خدای شکر ،که این عمر جاودانی نیست
همه به گریه ی ابر سیه ،گشودم چشم
دراین افق، که فروغی ز شادمانی نیست
به غصه بلکه به تدریج ،انتحار کنم
دریغ و درد ،که این انتحار آنی نیست
نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس
به بزم ما ،رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سگ پاسبان، چه گرگانند
به جان خواجه، که این شیوه ی شبانی نیست
ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس
که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست
💞 شهریار💞
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من، فرصت جوانی نیست
من ازدوروزه ی هستی، به جان شدم بیزار
خدای شکر ،که این عمر جاودانی نیست
همه به گریه ی ابر سیه ،گشودم چشم
دراین افق، که فروغی ز شادمانی نیست
به غصه بلکه به تدریج ،انتحار کنم
دریغ و درد ،که این انتحار آنی نیست
نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس
به بزم ما ،رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سگ پاسبان، چه گرگانند
به جان خواجه، که این شیوه ی شبانی نیست
ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس
که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست
💞 شهریار💞
- ۱.۴k
- ۰۹ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط