End of happiness پارت(۸)

•خب..اوضاعتون چطوره؟..
-محشره..
•واقعا دختر یکی یدونمو از ته دل دوست داری؟
جون من قسم بخور..
-به جون شما که میخوام دنیاش نباشه من از ته دل و باز با تمام وجودم دوستش دارم..
تعجب کردم..
هیچ وقت قسم نمیخوره..هیچ وقت..
مخصوصا میدونم که مادربزرگمو به چشم مادربزرگ خودش میبینه و خیلی دوستش داره..
پس..
•تو چی؟..تو هم این عاشقو دوستش داری؟
سرمو انداختم پایین..
نپرسید که میتونین با هم باشین یا نه..فقط پرسید دوستش داری یا نه..
پس دروغ نمیشه..
+اره..واقعا دوستش دارم..
میدونم میدونه که هیچوقت دروغ نمیگم…
•خیلی وقته اخه دوتایی نمیاین اینجا..جدا جدا میاین..
-سرمون خیلی شلوغه..و داره تو یکی از پرونده هامم کمکم میکنه..
چی؟..
من کی گفتم قبوله؟
•پس..اون کار دوراهی کار خوبی که میگفتی این بود؟
میتونستم نگاه متعجب هیونو رو خودم حس کنم..
+نزدیکه..
اس ام اس جونگین اومد..
=نونا..راه افتادی؟
+مامان بزرگ..جونگینی داره نگران میشه دیگه من کم کم راه بیوفتم..
•باشه..هیونجینی پسرم ماشین داری؟
-با تاکسی میرم..
•وا مگه تو یه خونه نیستین؟
سوتی داد
+چرا..چرا هستیم..میخواد بره دفتر خواست راه دور نشه..چرا اینجوری میکنی عزیزم خودم میرسونمت خب..
یه لبخند الکی زدم و دستشو کشیدم
•به سلامت
+-خداحافظ..
رفتیم از در حیاط بیرون..
دیدم داره با گوشیش دنبال ماشین میگرده..
+شاید اونجا نقش بازی کردم..ولی راجب رسوندن شوخی نکردم..سوار شو..
-اخه..
+برا جبران میتونی رانندگی کنی..
سوییچو پرت کردم سمتش و نشستم تو ماشین و منتظرش شدم…
سوار شد..
یه ساعتی گذشته و هنوز ماشین تو سکوته..
-کمکم میکنی دیگه..؟
+تضمین میکنی تو دردسر نیوفتم..
-شاید تو دردسر بیوفتی ولی تضمین میکنم که تا اخرش مراقبت باشم نزارم یه تار مو از سرت کم بشه..
+فقط همین یبار..
-خوبه..فردا بهت توضیح میدم دقیقا باید چیکار کنی…
+باشه..
-میشه یه چیزی بپرسم؟..
+همم..
-بعد من قرار گذاشتی..؟
+فقط نمیکنی خیلی سوالت شخصیه؟..
-ببخشید..
….
+قرار نذاشتم..
-همم..
+تو چی..؟
-منم نه..

بعد از ۴ ساعت دیدم داره شونمو تکون میده..
-رسیدیم خونتون..
+مرسی..از اینجا رو چجوری میری؟..
-خونم نزدیکه..پیاده میرم..
+ساعت ۴ صبحه..
-من پلیسما..
خنده ای کردم.
+باشه باشه برو..
از ماشین پیاده شدیم و در ماشینو قفل کردم..
هیون چرخید که بره که..
=هیونگ؟..
…
•^”دفترچه خاطرات عزیزم”^•
او دوباره وارد زندگی ام شده..
و مرا مخاطب صحبت هایش قرار میدهد..
#استری_کیدز
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#انهایپن
#وانشات
دیدگاه ها (۰)

🗣️:سیما تو پولیباز چت عاشقانه میکنی؟!من:...حاجی هیچ نگفتم وا...

intertwined fate of two enemies-part 13

ا.ت: لطفا تکون نخور..زخمت باز میشه. باید استراحت کنی!جونگین:...

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

رومان قطره قرمز (پارت 8)

فیک تهیونگ

استی: جونگین، چیکار میکنی!🦊: رفتم سونا ㅎㅎㅎاستی: بین ناز بودن...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

سناریو سانزو پارت ۲

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط