رمان گناهکار قسمت هشتم (624 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
پری؟
هوم؟ اون جوری نگاهم نکنا من پسر بیستم این جوری بخوای خرم کنی لامصب با اون چشاش آدمو مسخ می کنه.
خندم گرفته بود. اما لحنم جدی بود.
ببینم تو که دیگه به فرهاد فکر نمی کنی؟ پری راستشو بگیا.
خیره شد توی صورتم و به دفعه بلند زد زیر خنده.
دختر خل شدی؟! من چی می گم تو چی می گی
پری جدی پرسیدم ازت.
دیوونه من عاشق امیرم اون الان شوهرمه بهت گفتم که دیگه حتی به فرهاد فکرم نمیکنم تمومش به حس زود گذر بود. همین
سکوتم رو که دید گفت: حس میکنم فرهاد بی دلیل نیومده اینجا هنوزم دوستت داره درسته؟
شونمو بالا انداختم.
در هر صورت من که بهش گفتم قبلا با آرشام ازدواج کردم. در ضمن، از مرگ آرشام با خبر بود.
چشمای پری قد توپ پینگ پونگ گرد شد.
دلی چی گفتی تو ؟
چی گفتم؟
گفتی آرشام .... مر ... یعنی الان آرشام .....
ا درست بگو ببینم چی میگی؟
یعنی تو واقعا قبول کردی که آرشام .....
W9i.
خونسرد جوابشو دادم مگه تو نگفتی اون مرد آرنامه به آرشام؟ خب دیگه حرفی نمی مونه
که داری شوخی می کنی آخه چرا با استرسی که توی رفتارش مشهود بود تند تند گفت دلی دلی من که باورم نمیشه دلی چون من بگو که
این جوری می کنی؟
چه جوری؟ پنج سال از عمرمو هدر دادم تا بیاد و تموم عشق و علاقم رو زیر پاهاش له کنه و آخرشم باهام غریبه بشه؟
پوزخند زدم نه دیگه نمیخوام مثل به احمق زندگی کنم کسی که از غرورش گذشت و گذاشت پشت سرش هزار جور حرف بزنن تهشم
آنگ دیوونگی بهش چسبوندن حالا باید به اینجا برسه؟ من دیگه با اون مرد کاری ندارم حالا میخواد آرتام باشه یا هر کس دیگه مهم
اینه که اون آرشام من نیست دارم باور میکنم که برای همیشه اونو از دست دادم.
صورت پری از اشک خیس شد. با صدایی که از بغض می لرزید گفت دلی تو رو خدا دلی به کم بیشتر فکر کن چرا لج می کنی؟ می دونم وقتی این جوری حرف میزنی میخوای با زندگی و آیندت بازی کنی
همون طور که دست نوشته هام رو مرتب میکردم گفتم نگران نباش تازه فهمیدم باید چطور زندگی کنم آرشام توی قلبم زنده است.
همون طور که خودش خواست.
اومد جلو و دستش رو گذاشت روی شونم انگشتام می لرزید خودکار رو توی دستم فشار دادم.
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
پری؟
هوم؟ اون جوری نگاهم نکنا من پسر بیستم این جوری بخوای خرم کنی لامصب با اون چشاش آدمو مسخ می کنه.
خندم گرفته بود. اما لحنم جدی بود.
ببینم تو که دیگه به فرهاد فکر نمی کنی؟ پری راستشو بگیا.
خیره شد توی صورتم و به دفعه بلند زد زیر خنده.
دختر خل شدی؟! من چی می گم تو چی می گی
پری جدی پرسیدم ازت.
دیوونه من عاشق امیرم اون الان شوهرمه بهت گفتم که دیگه حتی به فرهاد فکرم نمیکنم تمومش به حس زود گذر بود. همین
سکوتم رو که دید گفت: حس میکنم فرهاد بی دلیل نیومده اینجا هنوزم دوستت داره درسته؟
شونمو بالا انداختم.
در هر صورت من که بهش گفتم قبلا با آرشام ازدواج کردم. در ضمن، از مرگ آرشام با خبر بود.
چشمای پری قد توپ پینگ پونگ گرد شد.
دلی چی گفتی تو ؟
چی گفتم؟
گفتی آرشام .... مر ... یعنی الان آرشام .....
ا درست بگو ببینم چی میگی؟
یعنی تو واقعا قبول کردی که آرشام .....
W9i.
خونسرد جوابشو دادم مگه تو نگفتی اون مرد آرنامه به آرشام؟ خب دیگه حرفی نمی مونه
که داری شوخی می کنی آخه چرا با استرسی که توی رفتارش مشهود بود تند تند گفت دلی دلی من که باورم نمیشه دلی چون من بگو که
این جوری می کنی؟
چه جوری؟ پنج سال از عمرمو هدر دادم تا بیاد و تموم عشق و علاقم رو زیر پاهاش له کنه و آخرشم باهام غریبه بشه؟
پوزخند زدم نه دیگه نمیخوام مثل به احمق زندگی کنم کسی که از غرورش گذشت و گذاشت پشت سرش هزار جور حرف بزنن تهشم
آنگ دیوونگی بهش چسبوندن حالا باید به اینجا برسه؟ من دیگه با اون مرد کاری ندارم حالا میخواد آرتام باشه یا هر کس دیگه مهم
اینه که اون آرشام من نیست دارم باور میکنم که برای همیشه اونو از دست دادم.
صورت پری از اشک خیس شد. با صدایی که از بغض می لرزید گفت دلی تو رو خدا دلی به کم بیشتر فکر کن چرا لج می کنی؟ می دونم وقتی این جوری حرف میزنی میخوای با زندگی و آیندت بازی کنی
همون طور که دست نوشته هام رو مرتب میکردم گفتم نگران نباش تازه فهمیدم باید چطور زندگی کنم آرشام توی قلبم زنده است.
همون طور که خودش خواست.
اومد جلو و دستش رو گذاشت روی شونم انگشتام می لرزید خودکار رو توی دستم فشار دادم.
- ۱.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط