❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
𝑷𝒂𝒓𝒕 12 | سورپرایز مخصوص تو
بعد از تموم شدن کلاس، پری سریع خودش رو به هیونجین رسوند.
پری: «خب! اون سورپرایزی که گفتی چیه؟»
هیونجین: «عجله نکن خانم کنجکاو!»
پری: «اگه نگی، دیگه باهات حرف نمیزنم!»
هیونجین خندید و دستش رو گرفت.
هیونجین: «باشه، فقط بیا.»
چند دقیقه بعد، به یه پارک زیبا رسیدن. روی نیمکت، یه جعبهی کیک کوچیک و چند شاخه گل قرار داشت.
پری با تعجب گفت:
«اینها رو تو آماده کردی؟»
هیونجین: «آره. خواستم اولین قرارمون یه کم خاص باشه.»
پری گلها رو برداشت و لبخند زد.
پری: «خیلی قشنگن... ممنونم.»
هیونجین: «خودت قشنگتری.»
پری: «باز شروع کردی!»
هیونجین کنارش نشست و جعبهی کوچیکی رو بهش داد.
پری: «این دیگه چیه؟»
هیونجین: «بازش کن.»
داخل جعبه یه دستبند ظریف بود.
پری: «هیونجین! خیلی خوشگله!»
هیونجین: «دوستش داری؟»
پری: «خیلی!»
هیونجین دستبند رو برداشت و با اجازهی پری، دور مچش بست.
هیونجین: «حالا هر وقت نگاش کردی، یاد من بیفت.»
پری لبخند زد.
پری: «مگه میشه تو رو فراموش کرد؟»
هیونجین با شیطنت گفت:
«پس اعتراف میکنی زیادی دوستداشتنیام؟»
پری: «نه! اعتراف میکنم زیادی پررویی!»
هر دو خندیدن.
چند لحظه بعد، هیونجین دست پری رو گرفت و آروم پرسید:
«پری، میتونم رسماً ازت بخوام دوستدخترم بشی؟»
پری وانمود کرد که داره فکر میکنه.
پری: «نمیدونم... باید بیشتر فکر کنم.»
هیونجین: «جدی؟»
پری خندید و گونهش رو بوسید.
پری: «آره، قبول میکنم، احمق!»
هیونجین با خوشحالی دستهاش رو دور پری حلقه کرد.
هیونجین: «بالاخره!»
پری: «فقط یه شرط دارم.»
هیونجین: «هرچی بخوای.»
پری: «دیگه هیچوقت با غرورت ناراحتم نکنی.»
هیونجین جدی شد.
هیونجین: «قول میدم همیشه باهات صادق باشم.»
پری سرش رو روی شونهش گذاشت.
اون روز، اولین قرار عاشقانهشون با یه جواب ساده به یکی از قشنگترین خاطراتشون تبدیل شد.
ادامه دارد... ❤️🔥
𝑷𝒂𝒓𝒕 12 | سورپرایز مخصوص تو
بعد از تموم شدن کلاس، پری سریع خودش رو به هیونجین رسوند.
پری: «خب! اون سورپرایزی که گفتی چیه؟»
هیونجین: «عجله نکن خانم کنجکاو!»
پری: «اگه نگی، دیگه باهات حرف نمیزنم!»
هیونجین خندید و دستش رو گرفت.
هیونجین: «باشه، فقط بیا.»
چند دقیقه بعد، به یه پارک زیبا رسیدن. روی نیمکت، یه جعبهی کیک کوچیک و چند شاخه گل قرار داشت.
پری با تعجب گفت:
«اینها رو تو آماده کردی؟»
هیونجین: «آره. خواستم اولین قرارمون یه کم خاص باشه.»
پری گلها رو برداشت و لبخند زد.
پری: «خیلی قشنگن... ممنونم.»
هیونجین: «خودت قشنگتری.»
پری: «باز شروع کردی!»
هیونجین کنارش نشست و جعبهی کوچیکی رو بهش داد.
پری: «این دیگه چیه؟»
هیونجین: «بازش کن.»
داخل جعبه یه دستبند ظریف بود.
پری: «هیونجین! خیلی خوشگله!»
هیونجین: «دوستش داری؟»
پری: «خیلی!»
هیونجین دستبند رو برداشت و با اجازهی پری، دور مچش بست.
هیونجین: «حالا هر وقت نگاش کردی، یاد من بیفت.»
پری لبخند زد.
پری: «مگه میشه تو رو فراموش کرد؟»
هیونجین با شیطنت گفت:
«پس اعتراف میکنی زیادی دوستداشتنیام؟»
پری: «نه! اعتراف میکنم زیادی پررویی!»
هر دو خندیدن.
چند لحظه بعد، هیونجین دست پری رو گرفت و آروم پرسید:
«پری، میتونم رسماً ازت بخوام دوستدخترم بشی؟»
پری وانمود کرد که داره فکر میکنه.
پری: «نمیدونم... باید بیشتر فکر کنم.»
هیونجین: «جدی؟»
پری خندید و گونهش رو بوسید.
پری: «آره، قبول میکنم، احمق!»
هیونجین با خوشحالی دستهاش رو دور پری حلقه کرد.
هیونجین: «بالاخره!»
پری: «فقط یه شرط دارم.»
هیونجین: «هرچی بخوای.»
پری: «دیگه هیچوقت با غرورت ناراحتم نکنی.»
هیونجین جدی شد.
هیونجین: «قول میدم همیشه باهات صادق باشم.»
پری سرش رو روی شونهش گذاشت.
اون روز، اولین قرار عاشقانهشون با یه جواب ساده به یکی از قشنگترین خاطراتشون تبدیل شد.
ادامه دارد... ❤️🔥
- ۱۵۶
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط