زندگینامه و خاطرات سیدعلیرضا مصطفوی
زندگینامه و خاطرات سیدعلیرضا مصطفوی
هوالشهید
از شهدا میگفت. از راه ورسم زندگی آنها، از شجاعت و شهامت آنها، از ایمان و اخلاص آنها، ولی ما بیخیال بودیم. فکر میکردیم که تمام شده. فکر میکردیم دیگر کسی مانند شهدا پیدا نخواهد شد. اما نه، در اشتباه بودیم.
او جوانی بود که شهدا را ندیده بود. ولی بهتر از ما آنها را میشناخت. گویی سالها با آنها زندگی کرده. او به ما ثابت کرد؛ میتوان با گروهی بود حتی اگر آنها را ندیده باشی! به ما ثابت کرد: زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
بزرگان دین ما گفتهاند: هر کس به قومی شبیه شود از آنها خواهد شد و با آنها محشور میگردد. ومگر نیستند کسانی که قرنها پس از عاشورا آمدهاند اما کربلاییاند. عاشق حسیناند. همسفر کاروان عشق در مسیر تاریخاند. وخوب میدانند که:
راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد.
پس میتوان با شهدا بود. حتی اگر آنها را ندیده باشی. جوان صالح و مؤمن ما مرد میدان عمل بود. دل به دریا زده بود. در راه شهدا قدم برمیداشت. کار میکرد فقط برای رضای خدا. در این راه مانند شهدا بسیار اذیت شد ولی خسته نه!
برای آیندگان از شهدا میگفت. از صفای شهدا، از اخلاص شهدا و... . او راه را پیدا کرده بود. چرا که مقتدای ما فرمودند: با این ستارهها راه را میتوان پیدا کرد.
بالاخره سید نورانی ما همره عشق شد. از میان همه راهیان نور، او همسفر شهدا شد. عملش عمل آنها، ذکرش ذکر آنها، حتی چهرهاش شبیه شهدا شده بود.
وقتی با او صحبت میکردیم کلامش هم آسمانی شده بود. و در این میان سید شهیدان اهل قلم اسوه او بود.
میگفتیم: تمام شد. اینقدر به دنبال شهدا نباش. راه آسمان را دیگر بستهاند! میگفت: اگر از درون این خاک نردبانی به سوی آسمان نباشد. جز کِرمهایی فربه وتنپرور بار نمیآید! و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی که کره زمین باشد. برای ماندن در اسطبل خواب و خور آفریدهاند.
میگفتیم: از آن دوران سالها گذشته. شهدا رفتهاند! میگفت: پندار ما این است که شهدا رفتهاند و ما ماندهایم. اما حقیقت این است که شهدا ماندهاند و گذر زمان ما را با خود برده است!
میگفتیم: به فکر خانه و زندگی باش! به فکر آیندهات باش. میگفت: اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در پرواز میبیند از ویرانی لانهاش نمیهراسد.
بعد ما را نهیب میزد که:
گوش کن! بانگ الرحیل قافله کربلایی عشق فضا را پر کرده. آن کس که با پای اختیار با این قافله همراه شود میداند که سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق، یعنی این است بهای دیدار...
و مبادا روزمرگیها شما را از حضور تاریخی خویش غافل سازد. پس رفقا جا نمانید!*
هوالشهید
از شهدا میگفت. از راه ورسم زندگی آنها، از شجاعت و شهامت آنها، از ایمان و اخلاص آنها، ولی ما بیخیال بودیم. فکر میکردیم که تمام شده. فکر میکردیم دیگر کسی مانند شهدا پیدا نخواهد شد. اما نه، در اشتباه بودیم.
او جوانی بود که شهدا را ندیده بود. ولی بهتر از ما آنها را میشناخت. گویی سالها با آنها زندگی کرده. او به ما ثابت کرد؛ میتوان با گروهی بود حتی اگر آنها را ندیده باشی! به ما ثابت کرد: زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
بزرگان دین ما گفتهاند: هر کس به قومی شبیه شود از آنها خواهد شد و با آنها محشور میگردد. ومگر نیستند کسانی که قرنها پس از عاشورا آمدهاند اما کربلاییاند. عاشق حسیناند. همسفر کاروان عشق در مسیر تاریخاند. وخوب میدانند که:
راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد.
پس میتوان با شهدا بود. حتی اگر آنها را ندیده باشی. جوان صالح و مؤمن ما مرد میدان عمل بود. دل به دریا زده بود. در راه شهدا قدم برمیداشت. کار میکرد فقط برای رضای خدا. در این راه مانند شهدا بسیار اذیت شد ولی خسته نه!
برای آیندگان از شهدا میگفت. از صفای شهدا، از اخلاص شهدا و... . او راه را پیدا کرده بود. چرا که مقتدای ما فرمودند: با این ستارهها راه را میتوان پیدا کرد.
بالاخره سید نورانی ما همره عشق شد. از میان همه راهیان نور، او همسفر شهدا شد. عملش عمل آنها، ذکرش ذکر آنها، حتی چهرهاش شبیه شهدا شده بود.
وقتی با او صحبت میکردیم کلامش هم آسمانی شده بود. و در این میان سید شهیدان اهل قلم اسوه او بود.
میگفتیم: تمام شد. اینقدر به دنبال شهدا نباش. راه آسمان را دیگر بستهاند! میگفت: اگر از درون این خاک نردبانی به سوی آسمان نباشد. جز کِرمهایی فربه وتنپرور بار نمیآید! و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی که کره زمین باشد. برای ماندن در اسطبل خواب و خور آفریدهاند.
میگفتیم: از آن دوران سالها گذشته. شهدا رفتهاند! میگفت: پندار ما این است که شهدا رفتهاند و ما ماندهایم. اما حقیقت این است که شهدا ماندهاند و گذر زمان ما را با خود برده است!
میگفتیم: به فکر خانه و زندگی باش! به فکر آیندهات باش. میگفت: اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در پرواز میبیند از ویرانی لانهاش نمیهراسد.
بعد ما را نهیب میزد که:
گوش کن! بانگ الرحیل قافله کربلایی عشق فضا را پر کرده. آن کس که با پای اختیار با این قافله همراه شود میداند که سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق، یعنی این است بهای دیدار...
و مبادا روزمرگیها شما را از حضور تاریخی خویش غافل سازد. پس رفقا جا نمانید!*
- ۱.۶k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط