-دیدی ..وقتی زن گرفتی خواهرتو یادت رفت...من خیلی بدبختم..
-دیدی ..وقتی زن گرفتی خواهرتو یادت رفت...من خیلی بدبختم...از هیچیم شانس نیاوردم...برو برو پیشه زنت..
-مهتاب...تو هیچی نمیدونی
-بسه مهدی بسه
با گریه پاشدم رفتم..
تو اتاق بالاییه..اون اتاقم بد نبود ولی من اون اتاقه همیشگیو بیشتر دوست داشتم..
میخواستم یه جوری دوتاشونو پشیمون کنم..هم ارتین هم ماتینا...
ولی عمرا ارتین از اجیش میگذشت..
رفتم دره تراسو باز کردمو....
جیـــغ زدم..
هیچکس صدامو نمیشنید...
یهو یکی از پشت محکم منو گرفتو برگردوند..
حتی حال نداشتم ببینم این..کیه
نمیخواستم هرکی که هس گریمو ببینه...
چشمانو که باز کردم دیدم آرتینه...
یه نگاهه بدی بهم کردو رفت از اتاق بیرون..
چش بود..باز چیکار کردم
درک ...روانیه این پسر روانی
اصن به چه حقی اومد توی اتاقه من...
بیشعور حتما میخواسته بگه برو از این اتاق بیرون میخوام یه مریضه دیگرو بیارم اینجا نزارم تو خوش باشی...والا
دیگه بیخیاله همه چی شدم...
مانتومو در اوردمو.دراز کشیدم روی تخت..
انگار بدنم خسته بود..
احساس کردم...یه چیز داره رو موهام راه میره...
دستمو گذاشتم چیزی حس نکردم..
بیخیال شدم...چشممو که باز کردم یه سوسک بزرگ پروازی رو موهام بود..
جوری پریدم بالا که ..خونه لرزید..
با جیغو داد و پریدن رو تخت گفتم
-مهدیییییی مامانننن بابا آرتین مهیارررر ماتینااااا ...خدااااااا اععععععععع
یهو آرتین پرید تو اتاق..
همونجوری پریدم تو بغله ارتین...
نباید تراسو با پنجره باز میکردم..
آرتین هول شده بودو..فقط به من میگفت
-چیه...چیه
منم محکم بغلش کرده بودم..که یه وخ منو نندازه زمین..
از اتاقه من رفت توی اتاقه خودش که بقیه که تو حیاط بودن نفهمن...
منو برد تو اتاق انداخت روی تخت...
با تعجب و بلند به من گفت
-چته تو؟...دیوونه شدی؟....
-سوسک بود...ایییی اییییی من چندشم میشه...اییی اییی
ارتین با خنده گفت
-سوسک؟...مگه سوسکم ترس داره؟...او یه جوری جیـــغ کشیدی فکر کردم که مهیار صرف نظر کرده با ازدواج باتو...
با عصبانیت گفتم
-درد....از خداشم باشه..
بعد گفتم
-من برم موهاموووو آب بکشم..ای اییییی
-چرااا
-سوسکه رو موهام بود اییی اییی
-سوسکه کو؟
-میخوای چیکار؟
-بیارم بندازم روت
با دلدو جیـــغ از اتاق فرار کردمو بدو بدو کنان..رفتم توی آشپزخونه...
داشتم نفس نفس میزدم که یکی پشت سرم..یه مارمولک مانندی که تکون میخورد جلو چشمام گرفت...
صد متر پریدم بالا و بدو بدو رفتم بالای مبل...
آرتین بود..ای خدا این بی صاحابو از کجا اورده بود....
دوباره اون اومد طرفه مبل من رفتم تو آشپزخونه..
آرتین اومد منو بگیره که..پاشو اورد جلو ...
که من بخورم زمین..ولی کور خونده
باهوش تر از این حرفام
پریدم از روی پاش..اومد منر بگیره که...یهو من خوردم به یه چیز محکم ..روبه رومو که نگاه مردم دیدم..
مهیار منو بادوتا دستاش گرفته و داره با تعجب و یه ناراحت مانندی منو ارتینو نگاه میکنه...
من از ترسم که آرتین نیاد دوباره..مهیارو ول کردمو از در بدو بدو رفتم بیرون..
ارتینم بدو اومد دنبالم..بااون مارمولکه توی دستش...
تو چمنا داشتیم بدو بدو میکردیم که ..ارتین خیلی بهم نزدیک بود..یهو پام گیر کردو دوتایی افتادیم روهم..صورتش خیلی بهم نزدیک بود...یهو چشمم به مهیار افتاد که داشت با نگاهه خیلی خیلی غمگین منو آرتینو نگاه میکرد..
از خجالتم زود پاشدمو بدو بدو رفتم تو اتاق...
رفتم یه حولله برداشتمو ..موهامو شستم
رفتم تو اتاق دوباره پتورو جمع کردم..پنجره و تراسم بستم و باخیاله راحت نشستم...
یکم که فکر کردم احساس کردم به مهیار دارم ..خیانت میکنم ..
اون به من علاقه داشت..منم ناخواسته داشتم با آرتین ارتباط برقرار میکردم..
این انصاف نبود باید هرچه زودتر جوابمو میدادم
شب بود ساعته ۹...
رفتیم بریم رستوران غذا بخوریم..
مهیار دسته منو کشیدو برد تو ماشینه خودش..
ماشینش تو پارکینک ویلا بود..
منم هیچ حرفی نزدم چون برام فرقی نمیکرد تو ماشینه کی باشم؟...
خیلی تیپم باز بود..مهدیم همش میگفت..حتما تو اینجا باید اینو میپوشیدم(به حالت تمسخر)
دستمو گذاشته بودم روی پام که یهو ..گرمیه دسته یکی دیگرو روی دستم حس کردم..
نگاه که کردم دیدم مهیار بود..
زود دستمو کشیدم...
سرمو انداحتم پایینو گفتم
-مهیار توخودت منو میشناسی..از این چیزا بدم میاد لطفا...!
-باشه
قیافش خیلی ناراحت بود..هوففف تاکی ..باید
این بدبختو نگه دارم..
زود باید جوابو بدم...
رفتم پایین...
یه نگاه کردم به دوروبر ...
دیدم مهدی دسته ماتینارو گرفته آرتین بااخم دستش تو جیبشه..مهیار هم سرش پایینه
یه نگاهی که به نمای رستوران کردم..خیلی شیکو قشنگ بود...
کاشی کاری های قشنگه طرح داره کرمیو قهوه ایه خاص..
با چراغای قشنگه دوره در..
از پشت شیشه رستوران داخل معلوم بود...
رفتیم تو...
دقیقا من روبه روی آرتین نشستم روی صندلی...
-مهتاب...تو هیچی نمیدونی
-بسه مهدی بسه
با گریه پاشدم رفتم..
تو اتاق بالاییه..اون اتاقم بد نبود ولی من اون اتاقه همیشگیو بیشتر دوست داشتم..
میخواستم یه جوری دوتاشونو پشیمون کنم..هم ارتین هم ماتینا...
ولی عمرا ارتین از اجیش میگذشت..
رفتم دره تراسو باز کردمو....
جیـــغ زدم..
هیچکس صدامو نمیشنید...
یهو یکی از پشت محکم منو گرفتو برگردوند..
حتی حال نداشتم ببینم این..کیه
نمیخواستم هرکی که هس گریمو ببینه...
چشمانو که باز کردم دیدم آرتینه...
یه نگاهه بدی بهم کردو رفت از اتاق بیرون..
چش بود..باز چیکار کردم
درک ...روانیه این پسر روانی
اصن به چه حقی اومد توی اتاقه من...
بیشعور حتما میخواسته بگه برو از این اتاق بیرون میخوام یه مریضه دیگرو بیارم اینجا نزارم تو خوش باشی...والا
دیگه بیخیاله همه چی شدم...
مانتومو در اوردمو.دراز کشیدم روی تخت..
انگار بدنم خسته بود..
احساس کردم...یه چیز داره رو موهام راه میره...
دستمو گذاشتم چیزی حس نکردم..
بیخیال شدم...چشممو که باز کردم یه سوسک بزرگ پروازی رو موهام بود..
جوری پریدم بالا که ..خونه لرزید..
با جیغو داد و پریدن رو تخت گفتم
-مهدیییییی مامانننن بابا آرتین مهیارررر ماتینااااا ...خدااااااا اععععععععع
یهو آرتین پرید تو اتاق..
همونجوری پریدم تو بغله ارتین...
نباید تراسو با پنجره باز میکردم..
آرتین هول شده بودو..فقط به من میگفت
-چیه...چیه
منم محکم بغلش کرده بودم..که یه وخ منو نندازه زمین..
از اتاقه من رفت توی اتاقه خودش که بقیه که تو حیاط بودن نفهمن...
منو برد تو اتاق انداخت روی تخت...
با تعجب و بلند به من گفت
-چته تو؟...دیوونه شدی؟....
-سوسک بود...ایییی اییییی من چندشم میشه...اییی اییی
ارتین با خنده گفت
-سوسک؟...مگه سوسکم ترس داره؟...او یه جوری جیـــغ کشیدی فکر کردم که مهیار صرف نظر کرده با ازدواج باتو...
با عصبانیت گفتم
-درد....از خداشم باشه..
بعد گفتم
-من برم موهاموووو آب بکشم..ای اییییی
-چرااا
-سوسکه رو موهام بود اییی اییی
-سوسکه کو؟
-میخوای چیکار؟
-بیارم بندازم روت
با دلدو جیـــغ از اتاق فرار کردمو بدو بدو کنان..رفتم توی آشپزخونه...
داشتم نفس نفس میزدم که یکی پشت سرم..یه مارمولک مانندی که تکون میخورد جلو چشمام گرفت...
صد متر پریدم بالا و بدو بدو رفتم بالای مبل...
آرتین بود..ای خدا این بی صاحابو از کجا اورده بود....
دوباره اون اومد طرفه مبل من رفتم تو آشپزخونه..
آرتین اومد منو بگیره که..پاشو اورد جلو ...
که من بخورم زمین..ولی کور خونده
باهوش تر از این حرفام
پریدم از روی پاش..اومد منر بگیره که...یهو من خوردم به یه چیز محکم ..روبه رومو که نگاه مردم دیدم..
مهیار منو بادوتا دستاش گرفته و داره با تعجب و یه ناراحت مانندی منو ارتینو نگاه میکنه...
من از ترسم که آرتین نیاد دوباره..مهیارو ول کردمو از در بدو بدو رفتم بیرون..
ارتینم بدو اومد دنبالم..بااون مارمولکه توی دستش...
تو چمنا داشتیم بدو بدو میکردیم که ..ارتین خیلی بهم نزدیک بود..یهو پام گیر کردو دوتایی افتادیم روهم..صورتش خیلی بهم نزدیک بود...یهو چشمم به مهیار افتاد که داشت با نگاهه خیلی خیلی غمگین منو آرتینو نگاه میکرد..
از خجالتم زود پاشدمو بدو بدو رفتم تو اتاق...
رفتم یه حولله برداشتمو ..موهامو شستم
رفتم تو اتاق دوباره پتورو جمع کردم..پنجره و تراسم بستم و باخیاله راحت نشستم...
یکم که فکر کردم احساس کردم به مهیار دارم ..خیانت میکنم ..
اون به من علاقه داشت..منم ناخواسته داشتم با آرتین ارتباط برقرار میکردم..
این انصاف نبود باید هرچه زودتر جوابمو میدادم
شب بود ساعته ۹...
رفتیم بریم رستوران غذا بخوریم..
مهیار دسته منو کشیدو برد تو ماشینه خودش..
ماشینش تو پارکینک ویلا بود..
منم هیچ حرفی نزدم چون برام فرقی نمیکرد تو ماشینه کی باشم؟...
خیلی تیپم باز بود..مهدیم همش میگفت..حتما تو اینجا باید اینو میپوشیدم(به حالت تمسخر)
دستمو گذاشته بودم روی پام که یهو ..گرمیه دسته یکی دیگرو روی دستم حس کردم..
نگاه که کردم دیدم مهیار بود..
زود دستمو کشیدم...
سرمو انداحتم پایینو گفتم
-مهیار توخودت منو میشناسی..از این چیزا بدم میاد لطفا...!
-باشه
قیافش خیلی ناراحت بود..هوففف تاکی ..باید
این بدبختو نگه دارم..
زود باید جوابو بدم...
رفتم پایین...
یه نگاه کردم به دوروبر ...
دیدم مهدی دسته ماتینارو گرفته آرتین بااخم دستش تو جیبشه..مهیار هم سرش پایینه
یه نگاهی که به نمای رستوران کردم..خیلی شیکو قشنگ بود...
کاشی کاری های قشنگه طرح داره کرمیو قهوه ایه خاص..
با چراغای قشنگه دوره در..
از پشت شیشه رستوران داخل معلوم بود...
رفتیم تو...
دقیقا من روبه روی آرتین نشستم روی صندلی...
- ۱۵.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط