مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

پارت 59

هنوز از شوک اون تعقیب و گریز بیرون نیومده بودیم که تهیونگ ماشین رو با سرعت به سمت خونه‌ برد ولی وقتی رسیدیم، دیدیم که اعضای ارشد همراه با پیرمرد، جلوی در خونه منتظر ما هستن.

تهیونگ با اخم پیاده شد. منم پشت سرش.
& اینجا چیکار می‌کنید؟

¢ اومدیم روآن رو ببریم خونه اش

· خ... خونه‌م؟

° نه، خانم نباید تو یه خونه‌ی قایم‌شده بمونی. باید تو عمارت خانوادگیِ خودت زندگی کنی. عمارتی که پدرت و مادرت توش حکومت می‌کردن.

قلبم لرزید. عمارت خانوادگی؟

تهیونگ یه قدم جلو اومد. سرد و خشن.
& روآن جایی نمی‌ره. اون عمارت سال‌ها متروکه بوده. معلوم نیست امن باشه.

¢ امنیتش رو ما تامین کردیم. و تهیونگ... این یه قانونه
(به من نگاه کرد) عمارت مادرت منتظرته، روآن.

---

عمارت، بالای یه کوه بلند و تو دل مه بود. یه ساختمان مدرن، سیاه و ابهت‌دار. با پنجره‌های بزرگ که انگار آسمون رو به آغوش می‌کشیدن.

واردش شدیم. داخلش هم مثل بیرونش بود. سیاه، سرد، لوکس و بی‌نهایت آروم. دیوارهای بتنی، مبل‌های مخملی مشکی، و یه شومینه‌ی بزرگ. و اون منظره‌ی کوهستان و ابرهایی که از پشت شیشه‌ها دیده می‌شد.

من تو همون سالن بزرگ ایستادم. اعضا با احترام سرشون رو پایین انداختن و رفتن. پیرمرد هم یه کلید طلایی گذاشت روی میز و رفت. من و تهیونگ تنها شدیم.

تهیونگ به دیوار تکیه داد. به اطراف نگاه کرد. سرد.
& اینجا خیلی سرده.

تهیونگ بهم نگاه کرد. یه نگاه طولانی. بعد از دیوار فاصله گرفت و اومد سمتم. تو سکوت بزرگ عمارت، صدای قدم‌هاش می‌پیچید. جلوی من ایستاد.

& الان تو قلبِ قلمروت ایستادی
(دستش رو آورد بالا و یه تیکه از موهای کوتاهم رو پشت گوشم زد. سرد. محکم) ولی بدون که من هنوز اینجام. حتی اگه اینجا پر از سایه باشه، من نمی‌ذارم هیچ سایه‌ای بهت نزدیک بشه

(اسلاید بعدی خونه روآنه)
دیدگاه ها (۹)

پارت 4۴بارونِ ریزی شروع به باریدن کرده بود. هوا سرد و سنگین ...

پارت ۱۶

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

دختر و پارتی

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p26کوک: ته‌ته به ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برا...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط