### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بیپایان
### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بیپایان
بعد از اون اتفاق، عمارت شبیه به یه میدانِ جنگ شده بود. جونگکوک اصلاً آدمِ آرومی نبود، ولی اون لحظه... اون خشمش رو بروز نمیداد. اون سرد بود؛ سردتر از یخ. تمامِ محافظها رو بسیج کرده بود. فقط یک هدف داشت: پیدا کردنِ سوهو.
من گوشهیِ اتاقِ کار نشسته بودم و با نگرانی به رفت و آمدِ آدمهایِ جونگکوک نگاه میکردم. بالاخره جونگکوک وارد شد. کتش رو درآورد و اسلحه رو رویِ میز گذاشت.
«پیداش کردیم، ماریا.» صداش آروم بود، ولی برقی که تویِ چشماش بود، ترسناک بود. «تویِ انباریِ متروکهیِ نزدیکِ بندر قایم شده. فکر کرده میتونه از دستِ من فرار کنه.»
دستش رو دراز کرد و من رو بلند کرد. «باید بیای. باید ببینی چطور وفاداریِ فروخته شده رو مجازات میکنم.»
وقتی به اونجا رسیدیم، تاریکیِ فضا با نورِ چراغقوههایِ محافظها شکسته میشد. سوهو اونجا بود، گوشهیِ سالنِ بزرگِ انباری، با صورتی که از ترسِ مرگ کبود شده بود. وقتی ما رو دید، سعی کرد از درِ پشتی فرار کنه، ولی جونگکوک با یک حرکتِ سریع و وحشیانه، مچِ دستش رو گرفت و با شدت کوبیدش به دیوار.
صدایِ برخوردش با دیوار تویِ سالن پیچید. سوهو ناله کرد و رویِ زمین افتاد. جونگکوک بالایِ سرش ایستاد، مثلِ یک شکارچیِ واقعی.
«فکر کردی میتونی به چیزی که مالِ منه دستدرازی کنی و زنده بمونی؟» جونگکوک با پاشنهیِ کفشش چونهیِ سوهو رو بالا آورد. «تو سالها کنارم بودی. میدونستی خطِ قرمزِ من کجاست، نه؟»
سوهو با صدایِ لرزون گفت: «اون... اون تو رو ضعیف کرد جونگکوک! تو دیگه اون آدمِ سابق نیستی!»
جونگکوک خندهیِ تلخی کرد. «شاید. ولی چیزی که الان هستم، خیلی خطرناکتر از اون چیزیه که تو فکر میکنی.»
من چند قدم جلوتر بودم. جونگکوک بهم نگاه کرد، انگار داشت بهم اجازه میداد که شاهدِ این پایان باشم. حسِ قدرتِ عجیبی داشتم. سوهو، کسی که همیشه از بالا بهم نگاه میکرد، حالا حقیرانه رویِ زمین بود.
جونگکوک به محافظهاش اشاره کرد که بیان جلو. «ببریتش. نمیخوام اینجا کثیف بشه.» بعد رو کرد به سوهو، طوری که فقط خودش بشنوه: «تو به خاطرِ حسادتت، بهترین چیزی که داشتم رو تهدید کردی. دیگه هیچی برات باقی نمونده.»
ادامه داخل کامنت ها ❤❤
بعد از اون اتفاق، عمارت شبیه به یه میدانِ جنگ شده بود. جونگکوک اصلاً آدمِ آرومی نبود، ولی اون لحظه... اون خشمش رو بروز نمیداد. اون سرد بود؛ سردتر از یخ. تمامِ محافظها رو بسیج کرده بود. فقط یک هدف داشت: پیدا کردنِ سوهو.
من گوشهیِ اتاقِ کار نشسته بودم و با نگرانی به رفت و آمدِ آدمهایِ جونگکوک نگاه میکردم. بالاخره جونگکوک وارد شد. کتش رو درآورد و اسلحه رو رویِ میز گذاشت.
«پیداش کردیم، ماریا.» صداش آروم بود، ولی برقی که تویِ چشماش بود، ترسناک بود. «تویِ انباریِ متروکهیِ نزدیکِ بندر قایم شده. فکر کرده میتونه از دستِ من فرار کنه.»
دستش رو دراز کرد و من رو بلند کرد. «باید بیای. باید ببینی چطور وفاداریِ فروخته شده رو مجازات میکنم.»
وقتی به اونجا رسیدیم، تاریکیِ فضا با نورِ چراغقوههایِ محافظها شکسته میشد. سوهو اونجا بود، گوشهیِ سالنِ بزرگِ انباری، با صورتی که از ترسِ مرگ کبود شده بود. وقتی ما رو دید، سعی کرد از درِ پشتی فرار کنه، ولی جونگکوک با یک حرکتِ سریع و وحشیانه، مچِ دستش رو گرفت و با شدت کوبیدش به دیوار.
صدایِ برخوردش با دیوار تویِ سالن پیچید. سوهو ناله کرد و رویِ زمین افتاد. جونگکوک بالایِ سرش ایستاد، مثلِ یک شکارچیِ واقعی.
«فکر کردی میتونی به چیزی که مالِ منه دستدرازی کنی و زنده بمونی؟» جونگکوک با پاشنهیِ کفشش چونهیِ سوهو رو بالا آورد. «تو سالها کنارم بودی. میدونستی خطِ قرمزِ من کجاست، نه؟»
سوهو با صدایِ لرزون گفت: «اون... اون تو رو ضعیف کرد جونگکوک! تو دیگه اون آدمِ سابق نیستی!»
جونگکوک خندهیِ تلخی کرد. «شاید. ولی چیزی که الان هستم، خیلی خطرناکتر از اون چیزیه که تو فکر میکنی.»
من چند قدم جلوتر بودم. جونگکوک بهم نگاه کرد، انگار داشت بهم اجازه میداد که شاهدِ این پایان باشم. حسِ قدرتِ عجیبی داشتم. سوهو، کسی که همیشه از بالا بهم نگاه میکرد، حالا حقیرانه رویِ زمین بود.
جونگکوک به محافظهاش اشاره کرد که بیان جلو. «ببریتش. نمیخوام اینجا کثیف بشه.» بعد رو کرد به سوهو، طوری که فقط خودش بشنوه: «تو به خاطرِ حسادتت، بهترین چیزی که داشتم رو تهدید کردی. دیگه هیچی برات باقی نمونده.»
ادامه داخل کامنت ها ❤❤
- ۱۰۸
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط