در آغاز یک نگاه
هوا ملایم بود، بوی چمنهای تازه زدهشده در پارک پیچیده بود، و صدای پرندهها آرامش خاصی داشت. یکتا روی نیمکت همیشگیش نشسته بود، یک دفتر طراحی روی پاهاش، و مدادش که بیوقفه روی کاغذ میدوید.
اون همیشه میاومد این پارک برای آرامش. شلوغی شهر با همهی صداهایش، اینجا ساکت میشد.
همون روز، یه غریبه هم وارد پارک شد. کلاه لبهدار، عینک آفتابی، و ماسکی که بیشتر صورتش رو پوشونده بود. اما حتی با همهی اینها، باز هم یه حس آشنا توی حرکاتش بود.
او نزدیک شد و ایستاد کنار نیمکت. با لحنی مؤدبانه پرسید:
«میتونم اینجا بشینم؟»
یکتا لبخند زد.
«بله، حتماً.»
اون نشست، و کمکم گفتوگوشون شروع شد. اول در مورد هوا، بعد دربارهی نقاشی. جین پرسید:
«چی میکشی؟»
یکتا خندید:
«نمیدونم... فقط حسمو. مثل اینکه دلم یه چیزی میخواد ولی نمیدونه چیه.»
جین سر تکون داد.
«منم همین حسو دارم. شاید به خاطر همینه که امروز اینجام... دور از شلوغی.»
اون روز تموم شد، اما هفتههای بعد، باز همدیگه رو دیدن. هر بار بیشتر از دفعهی قبل صحبت میکردن، میخندیدن، و به آرامی قلبهاشون به هم نزدیک میشد.
یه روز عصر، وقتی آسمون رنگ نارنجی گرفته بود، جین پرسید:
«راستی، اسمت خیلی قشنگه. یکتا، درسته؟»
یکتا یه لحظه مکث کرد، بعد گفت:
«آره... ولی راستش خیلی از اسمم خوشم نمیاد. همیشه حس میکردم عجیبه، خاصه ولی نه از اون نوع خوبی.»
جین اخماش رفت تو هم و با جدیت گفت:
«تو میدونی معنی اسم تو چیه؟ یعنی "بیمانند". یعنی فقط یکی از تو توی این دنیاست. من کلی آدم دیدم، کلی طرفدار، کلی آدم معروف... اما هنوز کسی مثل تو رو ندیدم.»
یکتا سکوت کرده بود، اما قلبش داشت تند میزد.
جین ادامه داد:
«اسم تو درست مثل خودته. خاص، بیتکرار، و قشنگ.»
ماهها گذشت. رابطهشون عمیقتر شد. یکتا فهمید که حتی اگه جین یه ستارهی جهانیه، اما توی دلش هنوز دنبال آرامش، صداقت و یه عشق سادهست.
و بالاخره یه روز به همون نیمکت برگشتن، جایی که شروع همهچیز بود.
جین با لبخند دست یکتا رو گرفت و گفت:
«همونطور که تو با هنر قلبتو میکشی، منم میخوام با تو یه زندگی جدید بسازم. با اسم خاصت، با قلب قشنگت. یکتا، کنار من میمونی؟»
و یکتا، با چشمهای پر از اشک ، گفت:
«تا همیشه.»
پایان......
اون همیشه میاومد این پارک برای آرامش. شلوغی شهر با همهی صداهایش، اینجا ساکت میشد.
همون روز، یه غریبه هم وارد پارک شد. کلاه لبهدار، عینک آفتابی، و ماسکی که بیشتر صورتش رو پوشونده بود. اما حتی با همهی اینها، باز هم یه حس آشنا توی حرکاتش بود.
او نزدیک شد و ایستاد کنار نیمکت. با لحنی مؤدبانه پرسید:
«میتونم اینجا بشینم؟»
یکتا لبخند زد.
«بله، حتماً.»
اون نشست، و کمکم گفتوگوشون شروع شد. اول در مورد هوا، بعد دربارهی نقاشی. جین پرسید:
«چی میکشی؟»
یکتا خندید:
«نمیدونم... فقط حسمو. مثل اینکه دلم یه چیزی میخواد ولی نمیدونه چیه.»
جین سر تکون داد.
«منم همین حسو دارم. شاید به خاطر همینه که امروز اینجام... دور از شلوغی.»
اون روز تموم شد، اما هفتههای بعد، باز همدیگه رو دیدن. هر بار بیشتر از دفعهی قبل صحبت میکردن، میخندیدن، و به آرامی قلبهاشون به هم نزدیک میشد.
یه روز عصر، وقتی آسمون رنگ نارنجی گرفته بود، جین پرسید:
«راستی، اسمت خیلی قشنگه. یکتا، درسته؟»
یکتا یه لحظه مکث کرد، بعد گفت:
«آره... ولی راستش خیلی از اسمم خوشم نمیاد. همیشه حس میکردم عجیبه، خاصه ولی نه از اون نوع خوبی.»
جین اخماش رفت تو هم و با جدیت گفت:
«تو میدونی معنی اسم تو چیه؟ یعنی "بیمانند". یعنی فقط یکی از تو توی این دنیاست. من کلی آدم دیدم، کلی طرفدار، کلی آدم معروف... اما هنوز کسی مثل تو رو ندیدم.»
یکتا سکوت کرده بود، اما قلبش داشت تند میزد.
جین ادامه داد:
«اسم تو درست مثل خودته. خاص، بیتکرار، و قشنگ.»
ماهها گذشت. رابطهشون عمیقتر شد. یکتا فهمید که حتی اگه جین یه ستارهی جهانیه، اما توی دلش هنوز دنبال آرامش، صداقت و یه عشق سادهست.
و بالاخره یه روز به همون نیمکت برگشتن، جایی که شروع همهچیز بود.
جین با لبخند دست یکتا رو گرفت و گفت:
«همونطور که تو با هنر قلبتو میکشی، منم میخوام با تو یه زندگی جدید بسازم. با اسم خاصت، با قلب قشنگت. یکتا، کنار من میمونی؟»
و یکتا، با چشمهای پر از اشک ، گفت:
«تا همیشه.»
پایان......
- ۷.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط