فضای مدرسه امروز خیلی پرانرژی بود؛ چون قرار بود برای اردو
فضای مدرسه امروز خیلی پرانرژی بود؛ چون قرار بود برای اردوی آخر ترم، همه توی حیاط جمع بشن و برنامهها رو مشخص کنن. ایزابلا با همون استایلِ شیک و همیشگی، روی یکی از نیمکتهای دور از شلوغی نشسته بود و داشت با بیحوصلگی به گوشیش نگاه میکرد.
دوستهای ایزابلا دورش بودن و با صدای بلند میخندیدن. یکی از دوستهاش، در حالی که داشت میوه میخورد، گفت: «ایزابلا، تو واقعاً نمیخوای بیای توی این بازی؟ همه هستن، حتی اون اکیپِ جونکوک هم میان!»
ایزابلا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت: «اگه قراره فقط بدوئید و داد و بیداد کنید، من ترجیح میدم همینجا بمونم و استراحت کنم.»
کمی دورتر، گروه جونکوک هم نشسته بودن. جیهوپ داشت با هیجان از برنامهی اردو میگفت و تهیونگ هم داشت با خنده حرفهاش رو تایید میکرد. ایزابلا همونطور که مینشست، متوجه شد که نگاهها به سمت اون هست، اما نه از روی تنش، بلکه از روی تحسین.
جونکوک که همیشه پسرِ آروم و باهوشی بود، نگاهش ناخودآگاه به سمت نیمکتای چرخید که ایزابلا اونجا بود. او با خودش فکر کرد: «چقدر با آرامش نشسته… انگار اصلاً مهم نیست دنیا چقدر دور و برش در حال میچرخه.»
جونکوک هیچوقت جرئت نکرد مستقیم با ایزابلا حرف بزنه، چون میدونست اون دختر خیلی خاص و یه کم سختگیره. اما هر بار که ایزابلا میخندید یا حتی وقتی که با بیحوصلگی موهاش رو پشت گوشش میزد، جونکوک یه جورایی از دور تماشاش میکرد.
ناگهان، جیمین با شیطنت گفت: «هی جون! چرا انقدر ساکتی؟ نکنه داری به اون دخترهی بیحوصله نگاه میکنی؟»
جونکوک سریع نگاهش رو دزدید و با خنده گفت: «چی میگی بابا؟ من فقط داشتم به آسمون نگاه میکردم!»
اما همه میدونستن که اون آسمون، دقیقاً همون سمتی بود که ایزابلا نشسته بود
دوستهای ایزابلا دورش بودن و با صدای بلند میخندیدن. یکی از دوستهاش، در حالی که داشت میوه میخورد، گفت: «ایزابلا، تو واقعاً نمیخوای بیای توی این بازی؟ همه هستن، حتی اون اکیپِ جونکوک هم میان!»
ایزابلا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت: «اگه قراره فقط بدوئید و داد و بیداد کنید، من ترجیح میدم همینجا بمونم و استراحت کنم.»
کمی دورتر، گروه جونکوک هم نشسته بودن. جیهوپ داشت با هیجان از برنامهی اردو میگفت و تهیونگ هم داشت با خنده حرفهاش رو تایید میکرد. ایزابلا همونطور که مینشست، متوجه شد که نگاهها به سمت اون هست، اما نه از روی تنش، بلکه از روی تحسین.
جونکوک که همیشه پسرِ آروم و باهوشی بود، نگاهش ناخودآگاه به سمت نیمکتای چرخید که ایزابلا اونجا بود. او با خودش فکر کرد: «چقدر با آرامش نشسته… انگار اصلاً مهم نیست دنیا چقدر دور و برش در حال میچرخه.»
جونکوک هیچوقت جرئت نکرد مستقیم با ایزابلا حرف بزنه، چون میدونست اون دختر خیلی خاص و یه کم سختگیره. اما هر بار که ایزابلا میخندید یا حتی وقتی که با بیحوصلگی موهاش رو پشت گوشش میزد، جونکوک یه جورایی از دور تماشاش میکرد.
ناگهان، جیمین با شیطنت گفت: «هی جون! چرا انقدر ساکتی؟ نکنه داری به اون دخترهی بیحوصله نگاه میکنی؟»
جونکوک سریع نگاهش رو دزدید و با خنده گفت: «چی میگی بابا؟ من فقط داشتم به آسمون نگاه میکردم!»
اما همه میدونستن که اون آسمون، دقیقاً همون سمتی بود که ایزابلا نشسته بود
- ۱۵۲
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط