{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
-میخوایم بریم کیش میای؟؟
-کیش!!!کیا میان؟ کی میرید؟
-همه میان دیگه بهار سلین سامیار آراد آرتین ..فردا
-پسره ی بیشعور...
-چی؟؟؟..
-هیچی هیچی...فکر نکنم بابا بزاره ها
-منو بهار و سلین بیایم راضیش کنیم؟
-ینی راضی میشه؟
-ببینیم!!
-کی میاید راضیش کنید؟-ای کاش راضی شه خیلی دوس دارم بیام اونجا باهاتون!!
-ماهممم راستی کنکورت چیشد؟
-هنوز جواب نیومده..راسی چند روزه میرید؟
-چهار روزه
-اوکی کاری نداری؟؟
-نه عزیزم
-خداحافظ
-بای بای
ای خدا...توروخدااا بابا راضی شه...ینی سحر میخواست به بابا نگه که پسر همراهمونه؟؟
خدا به خیر کنه..
ساعت ۵بود رفتم حموم خوشگل موشکل کردم به خودمم رسیدم..
یهو زنگ در خورد ..خیلی هول بودم..همینجوری رفتم درو باز کرد ..
میخواستم از پشت در بچه هارو بترسونم..
یهو پریدم جلوی در....
وایییی..خشک شدم..خاک تو سرم...منو اینجوری دیدن..
یهو چشمم خورد به آرتینو سامیار...اینا اینجا چیکار میکنن...اوه اوه منو با این لباسم دیدن..
یهو چشمم افتاد به لباسم ..خط سینم که معلوم بود از یکم بالاتر از زانو به پایین پاهام لخت بود موهامم گوجه ای بسته بودم...یه نگاه کردم به خودم..چشام شد مثل گردووو یه نگاهم کردم..به پسرا
زل زده بودن به من کثافتا...معلوم بود کفشون بریده بود...
وای خاک تو سرم ...آبروم رفت
زود بدو بدو رفتم به سمته اتاق ...لباسامو درست کردم هوف...یه تاپ و شلوار فیروزه ای...یه شاله سیاهم انداختم رو سرمو گردنمو دستام....
رفتم پایین...چرا ارتینو سامیار همش بهم میخندیدن...وای آبروم رف...
با خودم گفتم
آخه سحره کثافت من به تو چی بگم....چرا بهم نگفتی؟؟؟...بعدم اگه بابا اینارو ببینه وای چی میخوای بش بگی...با اعتماد به نفس رفتم جلو به آرتین و سامیار خیلی سرسنگین سلام دادم ...ولی در سلام احوال پرسی با آرتین یه اخم تلخم ..قاطیش کردم
-سلام آقا آرتین..سلام آقا سامیار
آرتین خیلی سرد گفت
-سلام
سامیار گفت
-سلام مهتاب خانوم
سحر یه نگاهی کرد به سامیارو من گفت
-هوی هوی واسه ماهم بزارید...
در ادامش به من گفت
-واییی مهتاب چقدر با اون لباس قبلیه ناز شده بودی..خبریه؟
چشم غره ای به سحر رفتمو گفتم...
-نه چه خبری....
چشام افتاد به چشای آرتین تا سحر اینو گفت..چشاش یه درخشش خاصی پیدا کرد...من دیوونه شدم ینی؟؟؟
بابا اومد...
رو به سحر و بچه ها کرد ..یکم اخمش رفت تو هم...
-سلام بچه ها ...خوبید؟
...سحر به نمایندگی از همشون گفت
-سلام عمو جان ..مرسی ما خوبیم شما خوبید؟
-ممنونم دخترم شکر منم خوبم..چه خبر از این ورا؟خیره؟
-شکر ...خخخ بله خیره عمو ...اومدیم بااجازتون ..یه رضایتی ازتون بگیریم...
وای این سحر چقدر چاپلوسه....ولی آفرین بهش ...
بابا ادامه دادو گفت
-خب خداروشکر...بله درخدتم چه رضایتی؟؟؟..
سحر یکم هول شد....ولی دوباره خونسرد گفت
-عمو ما دوستانه فردا میخوایم واسه چهار روز بریم کیش....خیلی دوس داریم مهتابم بیاد..اصن مهتاب نیاد نمیشه...اومدیم از شما اجازه بگیریم....خودمونم مواظبش هستیم
بابا اخماش رفت توهم و گفت
-این آقایونم باهاتون میان؟
سامیار پرید وسط و گفت
-سلام عمو جان ...حالتون خوبه؟؟سلامتید؟
من برادر سحر هستم...با برادر یه دوسته دیگه ی مهتاب جان هستیم که ...میخوایم بیایم و مراقب دخترا باشیم...
با خودم گفتم
اینا عجب ...روانیایی هسنا...خوبه بابا اسمه داداشه سحرو نمیدونه ..فقط میدونه یه داداش داره...
بابا گفت
-عه چه جالب شما پسر آقای صالحی هستید...چه خوب پسرم..خوبه که مراقبه خواهرتو دوستاشین....ممنون سلامت باشی
آرتین پرید وسط
-سلام عمو جان ..حالتون...احوالتون؟؟.سلامت هستید؟؟کارا خوب پیش میره انشاللّه ؟من هم برادر بهار جان هستم ...آرتین...به همراهه سامیار جان میام که اونم تنها نباشه..هم مراقب خواهرم و دوستاش باشم ..اگه شما اجازه بدید
.....
بابا ایول عجب کلکایی هستید شماها بابا کفش برید...
بهار اونور داشت پر پر میزد که آرتین بهش گفته...بهار جان
منم اخم کرده بودم
بابا رو کرد به آرتین و گفت...
-ممنون همچنین سلامت باشی پسرم اوهوم چه خوب ...
بابا رو به من کردو گفت..
-اگه برادرت باهاتون میومد ..میزاشتم بری..ولی مهدی الان آلمانه
رو به همه بچه ها کرد بابا و گفت
-آخه....نمیخوام تفریحتونو خراب کنم ...مهتاب عزیزه باباهم مراقب هس...ولی اگه مهتاب چیزیش بشه من....من فقط مهتابو دارم که پیشمه..مهدی داداششم که اکثرا میشناسید ..آلمان برای ادامه تحصیله
من تنها اومدیم مهتابه...و مادرشم که فوت کرده...
با خودم گفتم
یا خدا این بابای منه؟...چقدر مهربون شد
فکر نمیکردم انقدر خوب نقشه بکشن...
یهو ارتین اومد جلوی بابا و گفت
-عمو جان من مراقبش هستم..عین یه برادر هواشو دارم ..نگران نباشید...
با قیافه ادا آرتینو پیش خودم در آوردم...به قیافم خندم گرفت
...
حالا این ارتین
دیدگاه ها (۷)

#پارت_111آقای مافیا♟🎲تمام مدتی که سامیار نبود دو تا عفریته م...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

ارباب خشن من ۲۰

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان :قرار داد سر نوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط