رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^
𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟖 𓆩୨୧𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
برگشتم سمت ته.
×: هوم.
نگاهی به آرایشم کرد.
&: برای چی آرایش کردی؟
کمی اخم کردم.
×: چرا باید به تو جواب بدم؟
چند دقیقه نگاهم کرد و بعد دستمالی درآورد و رژ لبم رو پاک کرد.
اخمم بیشتر شد.
×: ته، برای چی پاک کردی؟ به چه اجازهای؟
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و با یوری رفت.
منم رژ لبم رو دوباره زدم و راه افتادم.
ولی از ته عصبی بودم.
╭─ ୨୧ ───────── ୨୧ ─╮
𓆩♡𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐇𝐨𝐦𝐞 𝐀𝐭 𓆩♡𓆪
╰─ ୨୧ ───────── ୨୧ ─╯
رفتم خونه، لباسهام رو درآوردم و انداختم توی لباسشویی.
رفتم یه دوش گرفتم، بعد غذا خوردم و خوابیدم.
ساعت ۸ شب با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
زینگ...
زینگ...
زینگ...
بالاخره جواب دادم.
×: هااا؟
جیمین با خنده گفت:
جیمین: خواب بودی؟
شوکه شدم، چون فکر نمیکردم جیمین باشه.
×: نه... آره... خوب... چی؟
خندید.
جیمین: هیچی، میخواستم بگم فردا پنجشنبهست. میریم باشگاه تیراندازی، ساعت ۹ بیا.
چشمهام رو روی هم فشردم.
×: باشه بابا... خدافظ.
بدون اینکه منتظر جوابش باشم، قطع کردم.
دوباره سعی کردم بخوابم، ولی نتونستم.
بلند شدم و چند لحظه نشستم. بعد یادم افتاد امروز نرفتم کافه.
سریع به رئیسم زنگ زدم.
بوق... بوق...
جواب داد.
رئیس: آلو؟
با صدای گرفته گفتم:
×: سلام رئیس.
رئیس: سلام آت، خوبی؟
×: ممنونم رئیس. ببخشید، امروز نیومدم.
رئیس: مگه بهت خبر ندادم امروز کافه تعطیله؟
نگاهی به گوشیم کردم و دیدم رئیس پیام داده و گفته امروز تعطیله.
×: ببخشید، الان دیدم.
رئیس خندهای کرد.
رئیس: باشه، اشکالی نداره. خدافظ.
×: خدافظ.
بعد از تماس، موهام رو شونه کردم و بستم و یه لباس خنک پوشیدم و رفتم پایین.
لباسهام رو آویزون کردم، خونه رو جمع و تمیز کردم و ظرفها رو شستم.
بعد یه لباس پوشیدم، آرایش لایت کردم و رفتم بیرون.
چون توی خونه حوصلهم سر رفته بود.
همینطور توی خیابونها قدم میزدم که چشمم به یه لباس خوشگل خورد.
با خودم گفتم:
×: برای فردا خوبه.
رفتم و پوشیدمش. انگار دقیقاً برای من بود.
لباس رو حساب کردم و داشتم میاومدم بیرون که ته و یوری رو دیدم.
ته دست یوری رو گرفته بود، ولی نمیدونم چرا... انگار تیری به قلبم خورده بود.
اهمیتی ندادم و اومدم بیرون.
رفتم یه رستوران.
یه پاستا سفارش دادم.
بعد از خوردن غذا رفتم خونه.
وقتی رسیدم، رفتم لباسم رو عوض کردم، آرایشم رو پاک کردم و لباس خوابم رو پوشیدم و خوابیدم.
╭─────── 𓂃 ୨୧ 𓂃 ───────╮
𓆩🦋𓆪 𝐂𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬... 𓆩🦋𓆪
╰─────── 𓂃 ୨୧ 𓂃 ───────╯
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
برگشتم سمت ته.
×: هوم.
نگاهی به آرایشم کرد.
&: برای چی آرایش کردی؟
کمی اخم کردم.
×: چرا باید به تو جواب بدم؟
چند دقیقه نگاهم کرد و بعد دستمالی درآورد و رژ لبم رو پاک کرد.
اخمم بیشتر شد.
×: ته، برای چی پاک کردی؟ به چه اجازهای؟
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و با یوری رفت.
منم رژ لبم رو دوباره زدم و راه افتادم.
ولی از ته عصبی بودم.
╭─ ୨୧ ───────── ୨୧ ─╮
𓆩♡𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐇𝐨𝐦𝐞 𝐀𝐭 𓆩♡𓆪
╰─ ୨୧ ───────── ୨୧ ─╯
رفتم خونه، لباسهام رو درآوردم و انداختم توی لباسشویی.
رفتم یه دوش گرفتم، بعد غذا خوردم و خوابیدم.
ساعت ۸ شب با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
زینگ...
زینگ...
زینگ...
بالاخره جواب دادم.
×: هااا؟
جیمین با خنده گفت:
جیمین: خواب بودی؟
شوکه شدم، چون فکر نمیکردم جیمین باشه.
×: نه... آره... خوب... چی؟
خندید.
جیمین: هیچی، میخواستم بگم فردا پنجشنبهست. میریم باشگاه تیراندازی، ساعت ۹ بیا.
چشمهام رو روی هم فشردم.
×: باشه بابا... خدافظ.
بدون اینکه منتظر جوابش باشم، قطع کردم.
دوباره سعی کردم بخوابم، ولی نتونستم.
بلند شدم و چند لحظه نشستم. بعد یادم افتاد امروز نرفتم کافه.
سریع به رئیسم زنگ زدم.
بوق... بوق...
جواب داد.
رئیس: آلو؟
با صدای گرفته گفتم:
×: سلام رئیس.
رئیس: سلام آت، خوبی؟
×: ممنونم رئیس. ببخشید، امروز نیومدم.
رئیس: مگه بهت خبر ندادم امروز کافه تعطیله؟
نگاهی به گوشیم کردم و دیدم رئیس پیام داده و گفته امروز تعطیله.
×: ببخشید، الان دیدم.
رئیس خندهای کرد.
رئیس: باشه، اشکالی نداره. خدافظ.
×: خدافظ.
بعد از تماس، موهام رو شونه کردم و بستم و یه لباس خنک پوشیدم و رفتم پایین.
لباسهام رو آویزون کردم، خونه رو جمع و تمیز کردم و ظرفها رو شستم.
بعد یه لباس پوشیدم، آرایش لایت کردم و رفتم بیرون.
چون توی خونه حوصلهم سر رفته بود.
همینطور توی خیابونها قدم میزدم که چشمم به یه لباس خوشگل خورد.
با خودم گفتم:
×: برای فردا خوبه.
رفتم و پوشیدمش. انگار دقیقاً برای من بود.
لباس رو حساب کردم و داشتم میاومدم بیرون که ته و یوری رو دیدم.
ته دست یوری رو گرفته بود، ولی نمیدونم چرا... انگار تیری به قلبم خورده بود.
اهمیتی ندادم و اومدم بیرون.
رفتم یه رستوران.
یه پاستا سفارش دادم.
بعد از خوردن غذا رفتم خونه.
وقتی رسیدم، رفتم لباسم رو عوض کردم، آرایشم رو پاک کردم و لباس خوابم رو پوشیدم و خوابیدم.
╭─────── 𓂃 ୨୧ 𓂃 ───────╮
𓆩🦋𓆪 𝐂𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬... 𓆩🦋𓆪
╰─────── 𓂃 ୨୧ 𓂃 ───────╯
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۲۳.۴k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط