یک شبـی مجنـون نـمازش را شکست بی وضـو در کوچـه لیـلا نشس
یک شبـی مجنـون نـمازش را شکست بی وضـو در کوچـه لیـلا نشست . عـشق ، آن شـب مسـت مستـش کـرده بـود گفـت یـارب از چـه خـوارم کـرده ای . بـر صلیـب عـشـق دارم کـرده ای خسـته ام زیـن عشـق دلخـونـم نکـن . مـن که مجنـونـم ، تـو مجنـونم نکـن . مـرد ایـن بازیـچه دیـگر نیـستم ، ایـن تـو و لیـلای تـو ، مـن نیـستم گفـت ای دیـوانـه ، لیـلایـت مـنـم . در رگـت پـنهان و پیـدایـت مـنم . سـالـها بـا جـور لیـلا سـاختـی . مـن کنـارت بـودم و نـشنـاختـی . !
- ۱.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط