بریم پارت ۱۰:
بریم پارت ۱۰:
🍷 شراب قرمز
قسمت دهم: آدرس
رینا هنوز کاغذ را در دستش گرفته بود.
«این آدرس...»
جونگکوک نگاهش کرد.
«باید بریم اونجا.»
یکی از مردهای انبار خندید.
«فکر کردید به همین راحتی میذارم برید؟»
جونگکوک آرام برگشت.
«تو هنوز نفهمیدی با کی طرفی.»
مرد دستش را بالا آورد.
چند نفر جلو آمدند.
رینا با نگرانی گفت:
«جونگکوک...»
«عقب وایسا.»
«ولی—»
«رینا.»
لحن جونگکوک جدی بود.
«این بار حرفم رو گوش کن.»
رینا چند قدم عقب رفت.
درگیری کوتاهی شکل گرفت و افراد جونگکوک که مخفیانه اطراف انبار منتظر بودند، وارد شدند.
مردی که خودش را شبیه پدر رینا جا زده بود، از فرصت استفاده کرد و فرار کرد.
رینا با عصبانیت گفت:
«بازم فرار کرد!»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«ولی این بار یه چیز مهمتر داریم.»
رینا کاغذ را بالا گرفت.
«آدرس؟»
«آره.»
رینا به او نگاه کرد.
«تو از کجا مطمئنی اینم یه تله نیست؟»
جونگکوک گفت:
«مطمئن نیستم.»
«پس چرا میریم؟»
«چون اگر نریم، هیچوقت نمیفهمیم حقیقت چیه.»
رینا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«باشه.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«باشه؟»
«آره. میام.»
«بدون بحث؟»
رینا اخم کرد.
«زیادی خوشحال نشو. هنوز ازت عصبانیام.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«متوجه شدم.»
---
چند ساعت بعد، ماشین جلوی یک خانهی قدیمی توقف کرد.
رینا از ماشین پیاده شد.
«اینجا خیلی ساکته.»
جونگکوک گفت:
«ساکت بودن همیشه نشونهی امن بودن نیست.»
آنها وارد خانه شدند.
روی میز، چند پرونده قرار داشت.
رینا یکی از آنها را برداشت.
«این اسم منه.»
جونگکوک نزدیک شد.
«چی نوشته؟»
رینا شروع به خواندن کرد.
«رینا... سن... محل تولد...»
صفحه را ورق زد.
«وایسا.»
چهرهاش تغییر کرد.
«این پرونده مال وقتی منه که فقط شش سالم بوده.»
جونگکوک پرسید:
«کی اینو نگه داشته؟»
رینا صفحهی بعد را نگاه کرد.
«امضای پدرمه.»
جونگکوک ساکت شد.
رینا آهسته گفت:
«یعنی پدرم از بچگی من رو زیر نظر داشته؟»
جونگکوک جواب داد:
«احتمالاً برای محافظت.»
رینا با ناراحتی گفت:
«یا برای استفاده کردن.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«رینا...»
«من دیگه نمیدونم به کی اعتماد کنم.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فعلاً به من اعتماد نکن.»
رینا با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«تا وقتی حقیقت رو پیدا نکردیم، به هیچکس اعتماد نکن.»
رینا آرام گفت:
«حتی تو؟»
جونگکوک جواب داد:
«حتی من.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
رینا برای اولین بار متوجه شد جونگکوک برخلاف چیزی که فکر میکرد، نمیخواست او را مجبور به اعتماد کند.
رینا آرام گفت:
«باشه.»
جونگکوک برگشت تا پروندهها را بررسی کند.
رینا زیر لب گفت:
«ولی...»
جونگکوک برگشت.
«ولی چی؟»
رینا مکث کرد.
«فکر کنم کمکم دارم بهت اعتماد میکنم.»
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد فقط گفت:
«اشتباه نکن.»
رینا لبخند خیلی کوچکی زد.
«هنوز مطمئن نیستم.»
جونگکوک هم لبخند محوی زد.
«خوبه.»
در همان لحظه صدای ورق خوردن کاغذی از طبقهی بالا آمد.
هر دو سرشان را بلند کردند.
رینا آرام گفت:
«فکر کردم اینجا خالیه.»
جونگکوک گفت:
«منم.»
صدای قدمها نزدیکتر شد.
جونگکوک جلوی رینا ایستاد.
«پشت من.»
رینا گفت:
«نه.»
«چی؟»
«این بار کنار تو میایستم.»
جونگکوک برای لحظهای به او نگاه کرد.
«باشه.»
هر دو کنار هم به سمت پلهها رفتند.
و نمیدانستند کسی که آن بالا منتظرشان بود...
آخرین کسی بود که انتظار دیدنش را داشتند.
🍷 شراب قرمز
قسمت دهم: آدرس
رینا هنوز کاغذ را در دستش گرفته بود.
«این آدرس...»
جونگکوک نگاهش کرد.
«باید بریم اونجا.»
یکی از مردهای انبار خندید.
«فکر کردید به همین راحتی میذارم برید؟»
جونگکوک آرام برگشت.
«تو هنوز نفهمیدی با کی طرفی.»
مرد دستش را بالا آورد.
چند نفر جلو آمدند.
رینا با نگرانی گفت:
«جونگکوک...»
«عقب وایسا.»
«ولی—»
«رینا.»
لحن جونگکوک جدی بود.
«این بار حرفم رو گوش کن.»
رینا چند قدم عقب رفت.
درگیری کوتاهی شکل گرفت و افراد جونگکوک که مخفیانه اطراف انبار منتظر بودند، وارد شدند.
مردی که خودش را شبیه پدر رینا جا زده بود، از فرصت استفاده کرد و فرار کرد.
رینا با عصبانیت گفت:
«بازم فرار کرد!»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«ولی این بار یه چیز مهمتر داریم.»
رینا کاغذ را بالا گرفت.
«آدرس؟»
«آره.»
رینا به او نگاه کرد.
«تو از کجا مطمئنی اینم یه تله نیست؟»
جونگکوک گفت:
«مطمئن نیستم.»
«پس چرا میریم؟»
«چون اگر نریم، هیچوقت نمیفهمیم حقیقت چیه.»
رینا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«باشه.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«باشه؟»
«آره. میام.»
«بدون بحث؟»
رینا اخم کرد.
«زیادی خوشحال نشو. هنوز ازت عصبانیام.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«متوجه شدم.»
---
چند ساعت بعد، ماشین جلوی یک خانهی قدیمی توقف کرد.
رینا از ماشین پیاده شد.
«اینجا خیلی ساکته.»
جونگکوک گفت:
«ساکت بودن همیشه نشونهی امن بودن نیست.»
آنها وارد خانه شدند.
روی میز، چند پرونده قرار داشت.
رینا یکی از آنها را برداشت.
«این اسم منه.»
جونگکوک نزدیک شد.
«چی نوشته؟»
رینا شروع به خواندن کرد.
«رینا... سن... محل تولد...»
صفحه را ورق زد.
«وایسا.»
چهرهاش تغییر کرد.
«این پرونده مال وقتی منه که فقط شش سالم بوده.»
جونگکوک پرسید:
«کی اینو نگه داشته؟»
رینا صفحهی بعد را نگاه کرد.
«امضای پدرمه.»
جونگکوک ساکت شد.
رینا آهسته گفت:
«یعنی پدرم از بچگی من رو زیر نظر داشته؟»
جونگکوک جواب داد:
«احتمالاً برای محافظت.»
رینا با ناراحتی گفت:
«یا برای استفاده کردن.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«رینا...»
«من دیگه نمیدونم به کی اعتماد کنم.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فعلاً به من اعتماد نکن.»
رینا با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«تا وقتی حقیقت رو پیدا نکردیم، به هیچکس اعتماد نکن.»
رینا آرام گفت:
«حتی تو؟»
جونگکوک جواب داد:
«حتی من.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
رینا برای اولین بار متوجه شد جونگکوک برخلاف چیزی که فکر میکرد، نمیخواست او را مجبور به اعتماد کند.
رینا آرام گفت:
«باشه.»
جونگکوک برگشت تا پروندهها را بررسی کند.
رینا زیر لب گفت:
«ولی...»
جونگکوک برگشت.
«ولی چی؟»
رینا مکث کرد.
«فکر کنم کمکم دارم بهت اعتماد میکنم.»
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد فقط گفت:
«اشتباه نکن.»
رینا لبخند خیلی کوچکی زد.
«هنوز مطمئن نیستم.»
جونگکوک هم لبخند محوی زد.
«خوبه.»
در همان لحظه صدای ورق خوردن کاغذی از طبقهی بالا آمد.
هر دو سرشان را بلند کردند.
رینا آرام گفت:
«فکر کردم اینجا خالیه.»
جونگکوک گفت:
«منم.»
صدای قدمها نزدیکتر شد.
جونگکوک جلوی رینا ایستاد.
«پشت من.»
رینا گفت:
«نه.»
«چی؟»
«این بار کنار تو میایستم.»
جونگکوک برای لحظهای به او نگاه کرد.
«باشه.»
هر دو کنار هم به سمت پلهها رفتند.
و نمیدانستند کسی که آن بالا منتظرشان بود...
آخرین کسی بود که انتظار دیدنش را داشتند.
- ۱.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط