سناریو: اگه از چویا حامله باشی
✨ سناریو: «ماه نهم… صدای نزدیک تولد»
بارونه.
بارون آرومی که به شیشهی پنجره ضربه میزنه.
هوا گرمه ولی نه به خاطر شوفاژ.
به خاطر حس انتظار، حس زندگی، حس اضطراب شیرینی که با تکتک نفسهات قاطی شده.
تو روی تختی.
پتو تا نیمه روی پاهاته، موهات کمی ریخته تو صورتت، و شکمت… به وضوح بزرگ، سنگین، و قشنگه.
دستت رو گذاشتی روش، آروم نوازشش میکنی.
چویا کنار پنجره ایستاده.
یه لیوان شیر گرم توی دستشه.
پشت سرش، دخترتون روی زمین نشسته و با مداد شمعی نقاشی میکشه. یه دایره بزرگ کشیده با دو تا صورت کوچیک کنارش.
تو میپرسی:
— “این چیه عزیز دلم؟”
میگه:
— “مامان… این تویی. اینم نینیه. اونم منم. بابا نرفته تو نقاشی چون خیلی بده!” 😤
تو میخندی، چویا با تعجب برمیگرده:
— “چی؟! من بد شدم؟ من که هر شب براتون داستان میگم!”
دخترتون اخم میکنه:
— “چون مامانو هی بغل میکنی، شکمش درد میگیره!” 😠
تو بلند میخندی، ولی یه لحظه بعد دستتو روی کمرت میذاری.
یه تیر کوچیک میزنه.
چویا فوراً میاد سمتت:
— “درد گرفت؟ هنوز زوده؟ یا… نه وایسا، تقویم… نه نه نه، هنوز یه هفته مونده!”
تو نفس عمیق میکشی.
— “آروم باش… فقط یه فشار کوچیک بود. نگران نباش.”
اون خم میشه، دستتو میگیره، بوسهای میزنه رو پیشونیت.
— “تو فقط بگو چی لازم داری… حتی اگه وسط شب بخوای بستنی یخی با خیارشور، من میرم میارم.”
تو لبخند میزنی، اشک توی چشمات جمع میشه.
نه به خاطر درد…
به خاطر اینکه دوستداشتن، تو ماه نهم بارداری، یه شکل دیگه داره.
خستهای، سنگینی شکم اذیتت میکنه، راه رفتن مثل کوهنوردی شده، خوابت کم شده…
ولی یه نفر کنارت هست که بدون حرف، بدون منّت، همهی اینا رو میبینه، میفهمه، و فقط کنارت میمونه.
شب که میشه، دختر کوچولوتون لای پتوش میخوابه.
تو تکیه دادی به سینهی چویا.
دستاش دور شکمت حلقه شده.
اون زمزمه میکنه:
— “دخترمون یه فرشتهست… ولی این یکی… حس میکنم پسر باشه. یه پسر کوچولو که شبیه تو لبخند میزنه.”
تو توی سکوت نفس میکشی.
آروم.
قلبت تندتر میزنه.
یه حرکت کوچولو از جنین حس میکنی.
و فقط یه جمله زیر لبت میگی:
— “دیگه چیزی تا دیدنت نمونده…”
بارونه.
بارون آرومی که به شیشهی پنجره ضربه میزنه.
هوا گرمه ولی نه به خاطر شوفاژ.
به خاطر حس انتظار، حس زندگی، حس اضطراب شیرینی که با تکتک نفسهات قاطی شده.
تو روی تختی.
پتو تا نیمه روی پاهاته، موهات کمی ریخته تو صورتت، و شکمت… به وضوح بزرگ، سنگین، و قشنگه.
دستت رو گذاشتی روش، آروم نوازشش میکنی.
چویا کنار پنجره ایستاده.
یه لیوان شیر گرم توی دستشه.
پشت سرش، دخترتون روی زمین نشسته و با مداد شمعی نقاشی میکشه. یه دایره بزرگ کشیده با دو تا صورت کوچیک کنارش.
تو میپرسی:
— “این چیه عزیز دلم؟”
میگه:
— “مامان… این تویی. اینم نینیه. اونم منم. بابا نرفته تو نقاشی چون خیلی بده!” 😤
تو میخندی، چویا با تعجب برمیگرده:
— “چی؟! من بد شدم؟ من که هر شب براتون داستان میگم!”
دخترتون اخم میکنه:
— “چون مامانو هی بغل میکنی، شکمش درد میگیره!” 😠
تو بلند میخندی، ولی یه لحظه بعد دستتو روی کمرت میذاری.
یه تیر کوچیک میزنه.
چویا فوراً میاد سمتت:
— “درد گرفت؟ هنوز زوده؟ یا… نه وایسا، تقویم… نه نه نه، هنوز یه هفته مونده!”
تو نفس عمیق میکشی.
— “آروم باش… فقط یه فشار کوچیک بود. نگران نباش.”
اون خم میشه، دستتو میگیره، بوسهای میزنه رو پیشونیت.
— “تو فقط بگو چی لازم داری… حتی اگه وسط شب بخوای بستنی یخی با خیارشور، من میرم میارم.”
تو لبخند میزنی، اشک توی چشمات جمع میشه.
نه به خاطر درد…
به خاطر اینکه دوستداشتن، تو ماه نهم بارداری، یه شکل دیگه داره.
خستهای، سنگینی شکم اذیتت میکنه، راه رفتن مثل کوهنوردی شده، خوابت کم شده…
ولی یه نفر کنارت هست که بدون حرف، بدون منّت، همهی اینا رو میبینه، میفهمه، و فقط کنارت میمونه.
شب که میشه، دختر کوچولوتون لای پتوش میخوابه.
تو تکیه دادی به سینهی چویا.
دستاش دور شکمت حلقه شده.
اون زمزمه میکنه:
— “دخترمون یه فرشتهست… ولی این یکی… حس میکنم پسر باشه. یه پسر کوچولو که شبیه تو لبخند میزنه.”
تو توی سکوت نفس میکشی.
آروم.
قلبت تندتر میزنه.
یه حرکت کوچولو از جنین حس میکنی.
و فقط یه جمله زیر لبت میگی:
— “دیگه چیزی تا دیدنت نمونده…”
- ۵.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط