گاهی فکر می کنم

گاهی فکر می کنم
از بس، بی تو با تو زندگی کرده ام
از بس، تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و
گیس هایت را در هم بافته ام
از بس، فقط و فقط در رویا
چشمهایت را نوشیده ام و مست
شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر
حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی
نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم
بر نگرد!
من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام
که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود
با آمدنت خودت را در من ویران می کنی
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم!

مصطفی زاهدی
از کتاب دست هایش بوی نرگس می داد
دیدگاه ها (۲)

باباجونم… 🖤🥀هر سال همین روزا که می‌رسه، انگار دوباره همون رو...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

پروانه جان

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

تولدت مبارک، نامجون عزیزم🍰👑بهترین لیدر دنیا و کسی که با کلما...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها فقط به این دنیا میان تا یادمون ب...

هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت حس د...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت شانزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط