پارت ۳۵

ولی از حق نگذریم دستپخت کاچان خیلی خوبه. غر غر میکنه ولی دستپخت خوبی داره. بيخود نیستش که سرآشپز یه رستوران خوبه. وایی دارن میرن ظرفا رو بشورن. منم باید برم؟ نمی خوااامممم. بعد از این میریم توی جنگل؟ ای وای هنوز به کاچان نگفتم.
فک کنم الان وقت خوبی باشه. کاچان داره ظرفا رو جمع میکنه. میرم سمتش. واقعا می خوام این کار و کنم؟ دیوونه شدم؟ شاید.
- عه_ عامم_ باکوگو ...
- چه مرگته؟
نمی دونم چرا ولی وقتی اینجوری فحش میده بهتر می تونم حرفم و بزنم.
- هیچی. فقط احتمالا چون برای شام اون همه هیزم استفاده کردیم دیگه برای آتیش کردن چیزی نمونده باشه. گفتم تو هم بیای بریم از جنگل هیزم جمع کنیم. چون این تو بودی که اون همه چوب و با کوست ذغال کردی نه من.
زارت. چقدم بهتر حرفم و زدم.
- نفله_
- حقیقته.
- جهنم. میام.
- باشه بیا ولی برا من منت نذار. وظیفته.
- دیوث.
نخند. نباید بخندی.
همینطور که کم کم داریم به اعماق جنگل نزدیک میشیم کم کم چوب هم جمع می کنیم. الان دیگه باید بهش بگم.
- باکوگو.
- ها؟ چته؟
- میگم، یه چیزی بگم باور می کنی؟
- چی؟
- امروز قراره دزدیده بشی.
کاچان می ایسته و بر و بر منو نگاه میکنه.
- چی؟
چقد قیافش دیدنی میشد اگه می گفتم تو قراره توسط من دزدیده بشی. عررررر قیافش خدا میشد ولی حیف. شانس و می بینی؟ مردم عشقشون و می دزدن اونوقت من باید با فکر به این چیزا از خنده پاره بشم.
- میدونی لیگ چه گروهی هست دیگه؟ همون شرورایی که اومده بودن در مدرسه رو پودر کرده بودن. ببین اونا امشب میان می دزدنت.
- ها؟ چرا؟ تو از کجا میدونی؟
دوربین مخفیه داداش. خودت و نگران نکن.
- ببین این حرفم حقیقت داره. چه باور کنی چه نکنی. منم الان وقت ندارم که دقیق توضیح بدم ولی باید حرفم و گوش کنی.
- اگه اینجوریه و واقعا حقیقت داره چرا به آلمایت یا آیزاوا نگفتی؟
- چون می دونستم باور نمی کنن و شر و ور میگن. ببین فک کنم حدود چند ساعت دیگه میدوریا مشغول جنگیدن با یه شرور روی اون کوه میشه. مبدل دابی جنگل و آتیش می زنه تا هم گمراه کننده باشه هم حواس پرت کن. اونوقت توگا با اوراراکا و فروپی درگیر میشه. میدوریا توی مبارزه با اون شرور برنده میشه ولی جفت دستش بگا میره. اونوقت بر می گرده و سعی میکنه تو رو نجات بده ولی زارت. بعدش شیگاراکی و بقیه میان تو رو می دزدن و میبرن.
- الان اینارو چرا داری به من میگی؟
- چون می خوام نجاتت بدم احمق.
- پس چرا به آیزاوا یا آلمایت نمیگی؟ اونا بهتر می تونستن کمک کنن.
دیدگاه ها (۰)

🎥 یکی از بی رحمانه ترین تجربیات مهاجرت، اینه که مغزت باور می...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

📖 تدبر در قرآن🐎 اسب سرکش و وحشی دیدی تا حالا؟!🏇 باید کنترلش‌...

اینم تازه الان دیدمولی هنوزم سره اون حرفم هستم که شما سند قا...

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

تکپارتی درخواستی

مکالمه هوسوک با خانواده‌اش تو قسمت جدید ولاگ جیوو.بابا: خواه...

کوک: باشه( ترس )یون یکم شیر خورد یون: مرسی سیر شدمخواهر ته: ...

#آموزشی | درس یک🔅پول چیه؟ به چه دردی میخوره؟🔸فرض کن برای خری...

پارت۴بکجین داره کتاب میخونه بلند میشه تا بره و به باکو یهچیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط