سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار
سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار این دفعه هم میدوریا و هم باکوگو باهم بمیرن.بریم داستانو از زبان نویسنده بشنویم.
دکو،باکوگو و بچه ها کلاس اولA به همراه قهرمان حرف ای آلمایت به یک جزیره منتقل شدن. صدای تلفن.میدوریا تلفن رو برداشت:الو؟سلام چه کاری از دست ما برمیاد؟کسی که پشته تلفن بود: اینجا دوتا تبهکار هست دارن کل بازار رو خراب میکنن! لطفاً کمک!
ایزوکو:کاچان بیا ما دوتا برین با اون تبهکارها روبه رو بشیم.کاچان:باشه نفله فقط تو دست و پام نباش.ایزوکو:بچه ها من و کاچان میریم.خداحافظ.اون دوتا رسیدن به بازار. دکو:وای نگاه کن انگار اینجا بمب ترکیده!
نکته:من اینجاکه با تبهکارا میجنگن رو نمی گم چون جاهای خیلی خوب این سناریو رو از دست میدین.خب بریم برای ادامه.
دکو،کاچان با اون تبهکارها مقاله کردن. یه نفر از به دکو و به کاچان گفت :شما دوتا بهترین تیمه ابر قهرمانیه این جزیره هستین شما دوتا برای تیمه تون اسمی هم گذاشتین؟ کاچان:اممممممم.دکو:اره! اسم تیمه ما باکودکو هست.اون گفت:خیلی اسم تیمه تون خوبه. دکو:ممنون.
وقتی داشتن بر میگشتن کاچان گفت:این اسمه باکودکو دیگه چه سمی بود؟دکو گفت:این اسم ترکیب اسم من و اسم تو هست.باکو یعنی باکوگو دکو هم یعنی دکو که ترکیبه شون میشه باکودکو.اون دوتا برگشتن به مقر. وقتی برگشتن دیدن که بچه ها نیستن. باکوگو و ایزوکو شکه شدن.دکو به اروراکا زنگ زد اما دید که شیگاراکی جواب داد و میگفت:اگه میخوای دوستات سالم باشن بیا به این آدرسی که میفرستم زود بیا کارت دارم.دکو گفت:کاچان ما بیاد برین بچه ها رو نجات بدیم!کاچان گفت:نه! ما بیاد بریم به قهرمان های حرفه ای خبر بدیم!دکو:تو نمی خوای بیای من میرم! کاچان:نه!تو نباید تنها بری منم میام! باکوگو و ایزوکو به سمت مقر تبهکارها. شیگاراکی بیرون بود انگار که منتظر این لحظه بوده باشه.دکو:هی شیگاراکی!من اومدم چی کارم داری؟شیگاراکی:اگه میخوای دوستات سالم باشن باید قدرت وان فور ال رو به من بدی.دکو:اگه ندم چی؟ بعد شیگاراکی سره تفنگ رو به سمت قلب باکوگو هدف گرفت. دکو:نه تو این کارو نمی کنی اول باید من بمیرم بعد اون وقت میتونی کاچانو بکشی! شیگاراکی انگشتشو رویه ماشه تفنگ گذاشت.دکو که فهمید قضیه جدیه گفت:نه تو اول باید منو بکشی،نه اونو.بعد شیگاراکی گفت:باشه اگه خودت این طور میخوای باشه.بعد شیگاراکی ذهن کاچان رو به دست گرفت. بعد به کاچان گفت:بیا اینجا.کاچان:بله قربان. دکو:نه کاچان به خودت بیا. شیگاراکی:بیا و این تفنگ رو بگیر و این پسر رو برام بکش.کاچان:چشم قربان حتماً.دکو:کاچان به خودت بیا! لطفاً!کاچان انگشتشو روی ماشه تفنگ گذاشت و بعد فشار داد. گلوله با سرعت به سمت دکو میومد و مستقیم به قلب دکو خود. شیگاراکی هیپنوتیزم رو از کاچان برداشت و کاچان به خودش اومد. کاچان دید که یه تفنگ دستشه و دکو هم داره به سختی نفس میکشه. کاچان:نه!من این کارو با دکو کردم؟نه ممکن نیست!من هیچ وقت این کارو نمی کنم.شیگاراکی گفت: درست این کاره تو عه تو این بلارو سر دکو آوردی.کاچان:نه من هیچ وقت این کارو نمی کنم.مگه اینکه..مگه اینکه تو منو هیپنوتیزم کرده باشی .اره تو این کارو کردی تو کاری کردی که من بهترین دوستمو بکشم. درسته همین طور. شیگاراکی گفت:حالا تو هم هیچ فرقی با تبهکارها نداری!کاچان گریش گرفت و گفت:دکو منو ببخش خواهش میکنم.دکو:برای چی ببخشمت؟کاچان:برای اینکه کشتمت.دکو:تو که نمی خواستی منو بکشی؟کاچان:نه!دکو:پس برای چی باید ببخشمت ها؟
دکو هم گریش گرفت و گفت:کاچان میدونستی من دوست داشتم من و تو باهم یه تیم تشکیل بدیم؟کاچان:نه. دکو با لبخند گفت:دوست داشتم من و تو باهم یه تیم شیم و اسم تیممون باکودکو باشه.کاچان:برای همین بود که اسم تیممونو گذاشتی باکودکو اره؟دکو:اره.دکو تا اینو گفت چشماش بسته شد اشکاش کمکم خشک شد ولی هنوز اون لبخند زیباش رو لباش بودکاچان جهت تفنگ رو تغیر داد و گرفت سمت قلب خودش و ماشه رو فشار داد و مرد.
از زبان نویسنده بشنویم:اه دیدین؟دیدین قلب دین دوتا دوست به هم متصل بو؟میپرسین چرا باید متصل باشه؟چون باهم از این دنیا رفتن.و
پایان
دکو،باکوگو و بچه ها کلاس اولA به همراه قهرمان حرف ای آلمایت به یک جزیره منتقل شدن. صدای تلفن.میدوریا تلفن رو برداشت:الو؟سلام چه کاری از دست ما برمیاد؟کسی که پشته تلفن بود: اینجا دوتا تبهکار هست دارن کل بازار رو خراب میکنن! لطفاً کمک!
ایزوکو:کاچان بیا ما دوتا برین با اون تبهکارها روبه رو بشیم.کاچان:باشه نفله فقط تو دست و پام نباش.ایزوکو:بچه ها من و کاچان میریم.خداحافظ.اون دوتا رسیدن به بازار. دکو:وای نگاه کن انگار اینجا بمب ترکیده!
نکته:من اینجاکه با تبهکارا میجنگن رو نمی گم چون جاهای خیلی خوب این سناریو رو از دست میدین.خب بریم برای ادامه.
دکو،کاچان با اون تبهکارها مقاله کردن. یه نفر از به دکو و به کاچان گفت :شما دوتا بهترین تیمه ابر قهرمانیه این جزیره هستین شما دوتا برای تیمه تون اسمی هم گذاشتین؟ کاچان:اممممممم.دکو:اره! اسم تیمه ما باکودکو هست.اون گفت:خیلی اسم تیمه تون خوبه. دکو:ممنون.
وقتی داشتن بر میگشتن کاچان گفت:این اسمه باکودکو دیگه چه سمی بود؟دکو گفت:این اسم ترکیب اسم من و اسم تو هست.باکو یعنی باکوگو دکو هم یعنی دکو که ترکیبه شون میشه باکودکو.اون دوتا برگشتن به مقر. وقتی برگشتن دیدن که بچه ها نیستن. باکوگو و ایزوکو شکه شدن.دکو به اروراکا زنگ زد اما دید که شیگاراکی جواب داد و میگفت:اگه میخوای دوستات سالم باشن بیا به این آدرسی که میفرستم زود بیا کارت دارم.دکو گفت:کاچان ما بیاد برین بچه ها رو نجات بدیم!کاچان گفت:نه! ما بیاد بریم به قهرمان های حرفه ای خبر بدیم!دکو:تو نمی خوای بیای من میرم! کاچان:نه!تو نباید تنها بری منم میام! باکوگو و ایزوکو به سمت مقر تبهکارها. شیگاراکی بیرون بود انگار که منتظر این لحظه بوده باشه.دکو:هی شیگاراکی!من اومدم چی کارم داری؟شیگاراکی:اگه میخوای دوستات سالم باشن باید قدرت وان فور ال رو به من بدی.دکو:اگه ندم چی؟ بعد شیگاراکی سره تفنگ رو به سمت قلب باکوگو هدف گرفت. دکو:نه تو این کارو نمی کنی اول باید من بمیرم بعد اون وقت میتونی کاچانو بکشی! شیگاراکی انگشتشو رویه ماشه تفنگ گذاشت.دکو که فهمید قضیه جدیه گفت:نه تو اول باید منو بکشی،نه اونو.بعد شیگاراکی گفت:باشه اگه خودت این طور میخوای باشه.بعد شیگاراکی ذهن کاچان رو به دست گرفت. بعد به کاچان گفت:بیا اینجا.کاچان:بله قربان. دکو:نه کاچان به خودت بیا. شیگاراکی:بیا و این تفنگ رو بگیر و این پسر رو برام بکش.کاچان:چشم قربان حتماً.دکو:کاچان به خودت بیا! لطفاً!کاچان انگشتشو روی ماشه تفنگ گذاشت و بعد فشار داد. گلوله با سرعت به سمت دکو میومد و مستقیم به قلب دکو خود. شیگاراکی هیپنوتیزم رو از کاچان برداشت و کاچان به خودش اومد. کاچان دید که یه تفنگ دستشه و دکو هم داره به سختی نفس میکشه. کاچان:نه!من این کارو با دکو کردم؟نه ممکن نیست!من هیچ وقت این کارو نمی کنم.شیگاراکی گفت: درست این کاره تو عه تو این بلارو سر دکو آوردی.کاچان:نه من هیچ وقت این کارو نمی کنم.مگه اینکه..مگه اینکه تو منو هیپنوتیزم کرده باشی .اره تو این کارو کردی تو کاری کردی که من بهترین دوستمو بکشم. درسته همین طور. شیگاراکی گفت:حالا تو هم هیچ فرقی با تبهکارها نداری!کاچان گریش گرفت و گفت:دکو منو ببخش خواهش میکنم.دکو:برای چی ببخشمت؟کاچان:برای اینکه کشتمت.دکو:تو که نمی خواستی منو بکشی؟کاچان:نه!دکو:پس برای چی باید ببخشمت ها؟
دکو هم گریش گرفت و گفت:کاچان میدونستی من دوست داشتم من و تو باهم یه تیم تشکیل بدیم؟کاچان:نه. دکو با لبخند گفت:دوست داشتم من و تو باهم یه تیم شیم و اسم تیممون باکودکو باشه.کاچان:برای همین بود که اسم تیممونو گذاشتی باکودکو اره؟دکو:اره.دکو تا اینو گفت چشماش بسته شد اشکاش کمکم خشک شد ولی هنوز اون لبخند زیباش رو لباش بودکاچان جهت تفنگ رو تغیر داد و گرفت سمت قلب خودش و ماشه رو فشار داد و مرد.
از زبان نویسنده بشنویم:اه دیدین؟دیدین قلب دین دوتا دوست به هم متصل بو؟میپرسین چرا باید متصل باشه؟چون باهم از این دنیا رفتن.و
پایان
- ۳۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط