پارت 98

*از زبان نویسنده*
*تمامی برادرا و امی امادن تا پخش بشن و همه جا رو بگردن*
عزی: خوبه.. تقریباً آماده ایم به لوسی و بقیه هم گفتم تا تو جهنم رو بگردن
گابریل: فک نکنم تو جهنم باشه..چون جز هتل و قصر جای امنی رو نمی‌شناسه تا بره
امی: منم همین فکرو میکنم
لئو: تو بهشت رو هم گشتیم، پس فقط میمونه یه جا
گالیم: زمین..دنیای انسان ها
کاسیوس: خب پس سریع بریم
امی: به نظرم این باید کمک کنه پیداشون کنیم
*امی یه تیکه از چنگ سوخته رو به گالیم میده*
گالیم: عالیه..هیمل این ساز چنگ رو خیلی دوست داشت شاید بتونیم با بررسی قدرت به جا مونده ازش پیداشون کنیم
*گالیم با استفاده از قدرتش، تیکه چنگ رو میسوزونه و با اون پورتالی باز می‌کنه به دنیای انسان ها. همگی از پورتال عبور میکنن..توی یه شهر کوچیکی ظاهر میشن و حالت اصلیشون با یه حالت انسانی عوض میشه*
لروی: واو.. اون بچه واقعا سلیقه ی خوبی داره
عزی: بریم دنبالشون
*همگی توی شهر قدم میزنن، مردم واقعا خوشحالن. شهری با ساختمونای قدیمی، باد همه جا میوزه و همه ازادن..تا اینکه به مجسمه ای توجهشون رو جلب میکنه، مجسمه ای از هیمل*
مایکل: اون مجسمه ی هیمله؟
امی: آره
*تا اینکه یه دختر. کوچولو به اسم اَمبِر (Amber) به سمتشون میاد*
امبر: سلام عرض شد..شما اینجا توریستین، نه؟
امی: سلام کوچولو، آره منو خونوادم اومدیم دنبال کسی..یکی که خیلی برامون مهمه
امبر: خب پس اجازه بدین که اینجارو بهتون نشون بدم، دنبالم بیاین. اوه راستی اسم من امبره
*گروه فرشته، امبر رو دنبال میکنن و به صحبت های شیرینش گوش میکنن.. تا اینکه*
جوئل: هی می‌دونی این شهر چجوری به وجود اومده
امبر: آرههه راستش داستان ساخته شدن این شهر از داستانای مورد علاقمه
*ذوق دختر کوچولو باعث خوشحالی فرشته ها شد*
امبر: مامانم همیشه برام میگه که شهرمون مقدسه
عزی: چرا اینجوریه؟
امبر: چون به دست یه فرشته ساخته شده
*این حرف باعث شوکه شدن همه به خصوص عزی شد. چون اون فهمید که اینجا کجاست، همون شهر.. آنِمو.. شهری که هیمل آزادش کرد و قضیه اونو ونتی آغاز شد..*
امی: عزی..تو خوبی؟
عزی: ا..اره..ادامه می‌دیم..
امبر: هیجان انگیز و ترسناکه نه؟ ولی میگن واقعیت داره. مامانم میگه که اینجا مدت های خیلی پیش زندانی بوده توسط یه شاه بد..و یه شاعر به مردم دلیلی برای قیام میده، بعد یه مدت همه دور هم جمع شدن، اون شاعر و بهترین دوستش با هم همه چی رو کنترل میکردن ولی توی نبرد اخر، شاعر کوچولو کشته شد و بهترین دوستش معلوم شد که فرشته ای بوده که اومده بود ما رو آزاد کنه.. بعد از اون برفارو آب کرد و این شهر رو ساخت..
*حین صحبت کردن به پایین مجسمه میرسن*
امبر: و این مجسمه ایه که مردم برای بزرگداشت کاری که اون فرشته کرد ساختن.. شایعه ای هست که میگه اون فرشته هنوز حواسش به ما هست واسه همین باد ها میوزن
*و در همون هنگام، صدای چنگ و فلوت توی هوا میسوزه*
امبر: واییی اونا اینجان
لئو: کیا؟
امبر: ونتی و هیمل.. دو تا از بهترین شاعرای دنیا
*امبر کوچولو سریع به سمت جایی که مردم جمع شدن میدوه..اون صدای فلوت خیلی آشناست و اونا اونجان..هیمل و ونتی..درحالی که نوایی از آزادی رو اجرا میکنن..*
ونتی:
May the winds carry forth
My soul when I'm gone
May the harsh of the storms
Never linger for long
May the birds ever fly
Where their journey leads them
May the lands and the skies
Be ever blessed with freedom
*صدای تشویق ها به هوا می‌ره و فرشته ها فقط مات و مبهوت نگاه میکنن*
هیمل: مردم مانسدَت (Monsdadt) درست مثل تمامی جشن ها سالانمون، فردا روزی رو جشن میگیریم که آنِموی قدیم آزاد شد، روزی که مردممون تونستم هویتشونو بدست بیارن، روزی که فرشته آزادی تو سرزمین ما اعلام حضور کرد و شخصا ما رو آزاد کرد
ونتی: فردا جشن آشنایی رو جشن میگیریم، جشنی در تکرار و در عین حال متفاوت. جشن فرفره های کاغذی رو تبریک میگیم
*هر دو شاعر تعظیمی میکنن و مردم با آرزو های خوب متفرق میشن*
ونتی: کی میخوای بهشون بگی که تو اون فرشته ای
هیمل: نمیتونم ونتی، اگه این کارو کنم قانون بزرگی رو شکستم. جدایی از اون، من از حکومت کردن بدم میاد..اینجوری رو ترجیح میدم
*ونتی فرشته کوچک رو در آغوشی محکم گرفت*
ونتی: اوه هیمل..
*دو شاعر دست تو دست هم از اونجا دور میشن و بین جمعیت غیب، و فرشته های قصه ما بالاخره برادرشونو پیدا کردن ولی کار اونا تازه شروع شده*
دیدگاه ها (۱۲)

نقطه زنی خیبرشکن: ۵ متریه چادر شش نفره رو تو رزمایش زدقبلا م...

کین کوژولو🥹🥹🥹راستی یه چیزی راجب ای یوی قصر دیجیتال شگفت انگی...

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

the end-part 2

پارت ۴۸

کپشن مهمه

^فرشته ای در قلمرو دشمن^part:1 ...

*🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ✨️اما آخرش لبخند زد و گفت:- دلم می‌خواد آدمایی که...

وای چقدر از این دختره بدم میاد البته از نقش اون شخص نه از خو...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط