{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم


من ز شوق این محال
-که دستم به دست توست-
جای راه رفتن
پرواز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش مینشینم
موسیقی نگاه تورا گوش میکنم
دیدگاه ها (۷)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

بیا ای عشق، کز هجر تو بی‌تابم هنوزدر این شب‌های بی‌پایان، در...

جاده بی راهه

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش اول__تو همانی که همه عمر ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟛در سمت چپ ِ سینه‌ام ؛سرزمینی‌ست کوچککه تو برای آن خو...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط