{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم
تو ولی چشم به شعر و غزلم میبندی
چشمهایم پر اشک و نفسم واژه ی غم
بی خیالی به نفسهای من و میخندی
من پر از ولوله ی داشتنت هستم و تو
روز و شب فکر سفر از دل بیتاب منی
گشته ای شمع شب غیر,ودر خاطر من
بطن این شام سیه را مه و مهتاب منی
تن مرداب پر از لاله ی وحشی شده است
من ولی خسته ترین رهگذر مردابم
دیدگاه ها (۹)

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

🍒🌱من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم می...

امشب غزل ساده ی من ناب ترین شدمهتاب در آغوش تو مهتاب ترین شد...

امشب غزل ساده ی من ناب ترین شدمهتاب در آغوش تو مهتاب ترین شد...

امشب غزل ساده ی من ناب ترین شدمهتاب در آغوش تو مهتاب ترین شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط