{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم
تو ولی چشم به شعر و غزلم میبندی
چشمهایم پر اشک و نفسم واژه ی غم
بی خیالی به نفسهای من و میخندی
من پر از ولوله ی داشتنت هستم و تو
روز و شب فکر سفر از دل بیتاب منی
گشته ای شمع شب غیر,ودر خاطر من
بطن این شام سیه را مه و مهتاب منی
تن مرداب پر از لاله ی وحشی شده است
من ولی خسته ترین رهگذر مردابم
دیدگاه ها (۹)

غیر تو با هیچ کس اینگونه راحت نیستمگرچه اهل حرفهای با صراحت...

با تو دنیایِ من از هر غصه خالی می شودروزهایِ زندگی بسیار عال...

دیشب دعا کردم سرت سامان بگیرد تقدیر، از لبهای تو فرمان بگیر...

همچو کوهی که درونش نم دریا دارددر دلم درد زیاد است ولی ...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبن...

امشب غزل ساده ی من ناب ترین شدمهتاب در آغوش تو مهتاب ترین شد...

امشب غزل ساده ی من ناب ترین شدمهتاب در آغوش تو مهتاب ترین شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط