{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم
تو ولی چشم به شعر و غزلم میبندی


چشمهایم پر اشک و نفسم واژه ی غم
بی خیالی به نفسهای من و میخندی


من پر از ولوله ی داشتنت هستم و تو
روز و شب فکر سفر از دل بیتاب منی


گشته ای شمع شب غیر,ودر خاطر من
بطن این شام سیه را مه و مهتاب منی


تن مرداب پر از لاله ی وحشی شده است
من ولی خسته ترین رهگذر مردابم
دیدگاه ها (۱)

هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمرنیافتست اگرش بعد از آن ت...

دیگران را اگر از ما خَبری نیست چه باک؟نازنینا تو چرا بی خَبر...

شمــع من دور تو گردم به کاخ شب وصلهـر که توفیق پـــــری یافت...

مترسک را دار زدند به جرم دوستی با پرنده که مبادا تاراج مزرعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط