{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقای عاشوری ادامه داد...

آقای عاشوری ادامه داد...
-چه خوب..بله قبلا درباره ی این جریانات با ما صحبت شده...اگه شما اجازه بدید آقا پسرتون..برای ما چند کلمه ای از تحصیلات..خصوصیات..فعالیتاش.. و شغلش و مشخصاتش به ما بگه...
مهدoی با کمال احترام شروع کرد
-من ۲۵سالمه دارم کارشناسی ارشد یا همون فوق لیسانس تجربیمو میگیرم...قصد دارم یه شغل پردرامد وخوب داشته باشم که زندگیم بچرخه...اونجا با دختر خانومتون هم دانشگاهی بودم..دوس دارم همسره ایندمو همیشه خوشحال نگهش دارم...نسبت بهش باوفا باشم با معرفت باشم به همدیگه اعتماد کنیم خلاصه..خوشبختش کنم...
آقای عاشوری که از حرفا و رفتارای مهدی به نظرمیومد خوشش میاد
...مادره آرتین اومد نشست بغله منو شروع کرد به تعریف کردن...یه نگاهی کردم به ارتین هنوز توی خودش بود...
مادره ارتین گفت
-عزیزم شما مهتابی؟...
-بله چطور؟
-هیچی تعریف خوشگلیتونو از ارتین شنیدم...
اینو که گفت ..قند تو دلم اب شد..ینی واقعا آرتین از من تعریف کرده؟...
با خجالت گفتم
-مرسی نظر لطفه..گل پسرتونه..
یهو مادرش با هول گفت
-عه وا ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم...من رعنا هستم..شما میتونی منو همون رعنا صدا کنی عزیزم
-آها چشم رعنا جون...
-میتونم یه سوال بپرسم..اگه ناراحت نشی
-جانم بفرما
-ناراحت که نمیشی
-نه رعنا جون بپرس
-‌چن سالت بود مادرت از دنیا رفت
سرمو انداختم پایینو گفتم
-۱۰
سرمو با دستش اورد بالا و گفت
-ناراحت نشدی که؟...خدا رحمتشون کنه
-نه اصلا..ممنون خدا رفتگانه شمارو هم بیامرزه
-رعنا جون رفت تو آشپزخونه..دوباره
..
خبری از ماتینا نبود که...
یهو ماتینا از آشپزخونه ..با یه سینی چایی اومد بیرون...مهدی کف کرده بود...همینجوری داشت ماتینارو نگاه میکرد...
ای خدا من زنداداش ندوسسسسس
ماتینا اول جلوی بابا و پدرش چایی گرفت بعد جلو ارتین بعد جلو مهدی و بعد من و ماهان... ...خوبه ماهان سرش تو گوشی بود
مادرش هم اومد دوباره پیشه من نشست...
بعدش قرار شد ماتینا و مهدی برن تو اتاقه ماتینا حرف بزنن...
نیم ساعتی شده بود که رفته بودن..با خنده از اتاق اومدن بیرون و موافقتشون رو اعلام کردن...آقای عاشوری گفت
-من که خیلی خوشحال شدم دخترم واسش همچین خانواده ی خوبی خواستگار پیدا شده..ما که خیلی خوشمون اومد...ولی بالاخره یه دختر که بیشتر نداریم باید روش خیلی فکر کنیم....
آرتینم سرشو به علامته تایید بالا و پایین میکرد...
بعد آقای عاشوری ادامه داد
-مگه نه آقای براتی؟
-بله صددرصد
-شما خودتونم دختر دارید...ایشالاعروسی دخترون...
من داشتم میوه میذاشتم دهنم که تا اینو گفت پرید تو گلوم...آرتین سرش پااین بود که یکمشو اورد بالا هرهر داشت میخندید..از کاره خودم خندم گرفت..
آرتینم دستشو گرفته بود روی دهنش که کسی نفهمه داره میخنده...
پسره ی احمق داشت به من میخندید...
آقااااا من ازدواج نمیکنم......حالا مگه میشه به اینا فهموند؟
قرار شد فرداجواب بلله یا ....بدن
داشتیم دیگه میرفتیم...
خیلی از رعنا جون خوشم اومده بود...
آرتین جوری که بقیه نفهمن...اومد کنارم وایسادو نزدیکه گوشم گفت
-بدبخت شوهرت
منم با صدای اروم گفتم
-بدبخت زنت
-کو زن؟
-کو شوهر؟
-پیدا میشه
-زنم پیدا میشه
خندیدیمو خداحافظی کردیم...
ساعت۷:۴۰دقیقه بود...
خیلی خسته بودم..پاهامم که درد میکرد بدتررر
تا رفتم خونه..رفتم مانتومو درآوردمو یه جفت لباس ست ارتشی..راحت پوشیدم...
انقدر خوشم میومد از اینجور لباسا...
نشستم رو تختو رفتم تو فکر...
ینی آرتین چش بود؟...چرا تو خودش بود؟...
نمیفهمیدم...
شاممو خوردمو گرفتم خوابیدم
صبح ساعته ۸بیدار شدم....
حوصلم بدجوررر سررفته بود...زنگ زدم به سحر...
از شانسه خوبم بیدار بودو جواب داد ولی بی سابقه بود ...
سحر گفت میاد دنبالم بریم دنباله سلین...
رفتم آماده شدم...نمیدونم اون روز چرا اصلا اصلا حوصله نداشتم...انگار شکسته عشقی خوردم...بسکه از این عکس غمگینا و آهنگ غمگین گوش دادم...والا
یه مانتوی سفید پوشیدم با شلواره لیه سفید..با شاله سیاه...یه رژه کمرنگه صورتیم زدم..بعدم رفتم اون کفش صورتی اسپرت بی رنگامو پوشیدم...نمیدونم چرا اسپرتو بیشتر از مجلسی دوس داشتم..البته برا بیرون
زنگه خونه خورد زود با عجله کیفمو هم برداشتمو بدو بدو از پله ها رفتم پایین...
اووو سحرو چه تیپی زده بود؟..
زود نشستم تو ماشینو درو کوبیدم به هم سحر با داد گفت
-هری هوشَ چته چته..آرام حیوان آرام
نشکونش گرفتمو گفتم
-گوساله!!
سحر پاشو گذاشت رو گاز و گفت
-چه خبر؟
-سلامتی عشقم....
-اوووو کلک عشقت کیه؟
-سحر جان
-اووو...
-سحر یه چیز بهت میگم به هیچکس نگو ...
به دهن لقیه سحر کامل ایمان داشتم
-باشه بگو
-داداشم رفت خواستگاری آجیه آرتین
کلشو خواروندو با گیجی گفت
-هاع؟...
-نفهمی؟...
یکم گیج منو نگاه کردو با جیغو داد گفت
-راس میگیییییی؟...مگه آجی داره؟؟؟؟
دیدگاه ها (۱۱)

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

Part ¹⁶ویو لیلی با این چیزی که از دهن مادر جون اومد بیرون شو...

ارباب خشن من ۲۰

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

پارت ۴ نادیا رو دیدم نادیا بهم گفت نیما به من گفته با تو تو ...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ23 ته:دوست دارمکوک:ته میدونم ولی گفتم منم...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط