معجزه عشق

معجزه عشق
پارت۶
(اسلاید دو لباس ماری)(اسلاید ۳ لباس کوک)وقتی منو تو اون لباس دید هیچ واکنشی نشون نداد فقط نگاه کرد و رفت با اینکه اولین بارم بود یه همچین چیزی پوشیده بودم اما همیشه بدنم این شکلی بود و مطمئنم اگه هر کسی بود حداقل یه نگاه کوتاه بهم مینداخت اما جونگکوک این کارو نکرد و بهم هیچ اهمیتی نداد وقتی پوشیدمش تو بدنم خیلی ناز شده بود وقتی تیره بودن لباس با پوست سفیدم ترکیب شد جذابیت زیادی همراهش داشت با خودم فکر کردم خیلی خوشگل شده بودم ولی با بی اهمیتیای که بهم میکرد فهمیدم چقدر براش بی ارزش و بی اهمیتم فقط یه احمق بودم که فکر کردم براش مهم بودم برای اون من از یه هرزه هم بی ارزش ترم حتی داخل ماشین هم حتی ثانیه ای بهم نگاه نکرد و چیزی نگفت منم ساکت بودم فقط حواسش به جلوش بود وقتی به اونجا رسیدیم پیاده شدیم من بازوشو گرفتم و اون هم اونیکی دستشو گذاشت داخل جیبش و رفتیم داخل که با آدم های زیادی که اونجا بودن مواجه شدم همشون بد بهم نگاه میکردن و من دست جونگکوک رو محکم تر گرفتم
جونگکوک:هی مشکلت چیه؟
ماری:خیلیا بهمون نگاه میکنند
جونگکوک:همه منو میشناسن عجیب نیست (آروم)
رفتیم سمت میزی که تهیونگ هم اونجا بود
جونگکوک:چخبر ته مگه قرار نبود اون دخترو بدزدی
بررسیتهیونگ:هوممم اون کوچولو فرار کرد (برگشت سمت من)فک نمیکردم اینجا بیاریش
جونگکوک:بهرحال قراره زنم باشه
تهیونگ:دیوونه شدی؟
جونگکوک:فقط نمایشی (پوزخند)
تهیونگ:چی تو اون ذهن نادونته احمق(در حالی که کیوت اخم می‌کنه)
جونگکوک:بهرحال جئون بزرگ باید یه زنی برای خودش داشته باشه که جوون باشه و بتونه براش وارث بیاره مگه نه؟(پوزخند)
تهیونگ چشماشو چرخوند بعد هوفی کشید
تهیونگ:این بچرو باش
جونگکوک:هی ما هم سنیم احمق
تهیونگ:می‌دونم احمق
جونگکوک نگاه از بالا به پایینی بهم کرد
جونگکوک:به چی زل زدی
ماری:الان گفتی قراره زنت باشم
جونگکوک:دقیقا
ماری:نه من اینکارو نمیکنم نمیزارم..
جونگکوک بازوم رو گرفت و توی صورتم غرید
جونگکوک:داری نافرمانی می‌کنی هرزه
ماری:نه..
تهیونگ:خودتو خسته نکن.. خودش می‌فهمه که کجاس هیچ بچه ای نیس که انقد احمق باشه(در حالی که سیگار شو در آورد و روشن کرد)
جونگکوک:فکر کردی حق انتخاب داری کاری میکنم فراموش نکنی نافرمانی چه تاوانی داره
بازوم رو سفت تر گرفت و منو برد داخل یه اتاق که نورش قرمز بود و نوشته بود vip
منو پرت کرد روی تخت و روم خیمه زد که جیغ زدم..
دیدگاه ها (۰)

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:20(ویو لارا)وقتی که جونگکوک ...

Part 62تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»& وقتی خیل...

پارت ۳۴

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

سرنوشت پارت(۱۰)اون میدونه که دیگه دختر نیستی(پوزخند)جونکوک خ...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part32بازومو گرفت و تند تند رفت داخل حیاطداد ...

جنگل نفرین شده پارت ۸

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط