Part 62
Part 62
تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»
& وقتی خیلی از من عصبی میشن و اذیتشون میکنم من و چند ساعت بعضی وقتا هم یه روز کامل تو یه اتاق میبرن و درو روم قفل میکنن و بعدم اجازه نمیدن بیرون بیام تا وقتی که خودشون بگن.
تهیونگ« اتاق خودت؟»
& نه
تهیونگ« پس چه مدل اتاقی؟ »
& یادتون میاد یه انباری داشتیم زیر زمین خونه؟
تهیونگ« آره همونی که پرت ترین جای خونه بود خیلیم تاریک بود؟»
& اوهم، اونجا زندانیم میکردن....اونجا هم تاریک بود هم تنگ تازه حشره و مارمولکم داشت.
تهیونگ« مگه تو نگفته بودی بهمون که تنگی نفس میگیری توی جاهای تنگ؟»
& چرا گفته بودم چونکه واقعا نفسم بند میاد حتی وقتی می فرستنم اونجا نمیتونم درست نفس بکشم آخه پنجره هم ندارن
تهیونگ« نمی ترسی؟»
& چرا خیلی میترسم مخصوصا وقتی مارمولکا میخورن بهم،آخه مارمولکای اونجا خیلی بزرگ و ترسناکن تازه چندبارم گازم گرفتن.
تهیونگ« آلینا جدا مامان بابا ترو میندازن اونجا؟»
& آره.....داداش نکنه شما حرفای منو باور نمیکنید؟
تهیونگ« نه نه چرا معلومه که باورت میکنم من فقس تعجب میکنم از این رفتار»
& اما من دیگه عادت کردم
تهیونگ« از چند سالگی اینکارو میکردن؟»
& اولین بار وقتی پنج سالم شده بود
تهیونگ« منظورت چیه وقتی پنج سالت شده بود ؟»
& یعنی شب تولدم
تهیونگ« چرا اینکارو اون شب انجام دادن؟»
& کیک خراب شد!
تهیونگ«چی؟»
& وقتی میخواستم شمع هارو فوت کنم دستم خورد به پایه کیک و اون افتاد روی زمین؛داداش من واقعا نمیخواستم بندازم اشتباهی شد.
تهیونگ« فقط به خاطر همین؟»
& اوهم....من اون شب تا صبح موندم اونجا،خیلی ترسیده بودم داداش نمیدونستم چی میشه اونجا خیلی تاریک بود من جایی رو نمیدیدم هر چقدر گریه میکردم و مامان رو صدا میزدم کسی نمیومد.
آلینا که گریش گرفته بود اشکاشو پاک کرد و بینیشو کشید بالا، تهیونگ بهش یه دستمال داد و دستشو گرفت.
تهیونگ« اگه نخوای میتونیم ادامه ندیم قشنگم»
& نه میخوام اگه میشه بهتون بگم آخه تاحلا کسی نبوده که اینارو بهشون بگم
تهیونگ« باشه کوچولو بهم بگو من اینجام تا بشنوم»
& اولاش فقط وقتی کار های که زیاد بد بودن میکردم منو مینداختن اونجا ولی بعد ها هر چی میشد من میرفتم اونجا حتی وقتی کاری نمیکردم و مامان بابا فقط عصبی بودن
تهیونگ« بهت نمیگفتن چرا اینکارارو میکنن؟»
& میگفتن که من باید ادب بشم و یاد بگیرم چطور رفتار کنم.....ولی من هنوز خیلی کوچیک بودم
چون این پارت خیلی طولانیه به سه بخش تقسیم میشه:)
تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»
& وقتی خیلی از من عصبی میشن و اذیتشون میکنم من و چند ساعت بعضی وقتا هم یه روز کامل تو یه اتاق میبرن و درو روم قفل میکنن و بعدم اجازه نمیدن بیرون بیام تا وقتی که خودشون بگن.
تهیونگ« اتاق خودت؟»
& نه
تهیونگ« پس چه مدل اتاقی؟ »
& یادتون میاد یه انباری داشتیم زیر زمین خونه؟
تهیونگ« آره همونی که پرت ترین جای خونه بود خیلیم تاریک بود؟»
& اوهم، اونجا زندانیم میکردن....اونجا هم تاریک بود هم تنگ تازه حشره و مارمولکم داشت.
تهیونگ« مگه تو نگفته بودی بهمون که تنگی نفس میگیری توی جاهای تنگ؟»
& چرا گفته بودم چونکه واقعا نفسم بند میاد حتی وقتی می فرستنم اونجا نمیتونم درست نفس بکشم آخه پنجره هم ندارن
تهیونگ« نمی ترسی؟»
& چرا خیلی میترسم مخصوصا وقتی مارمولکا میخورن بهم،آخه مارمولکای اونجا خیلی بزرگ و ترسناکن تازه چندبارم گازم گرفتن.
تهیونگ« آلینا جدا مامان بابا ترو میندازن اونجا؟»
& آره.....داداش نکنه شما حرفای منو باور نمیکنید؟
تهیونگ« نه نه چرا معلومه که باورت میکنم من فقس تعجب میکنم از این رفتار»
& اما من دیگه عادت کردم
تهیونگ« از چند سالگی اینکارو میکردن؟»
& اولین بار وقتی پنج سالم شده بود
تهیونگ« منظورت چیه وقتی پنج سالت شده بود ؟»
& یعنی شب تولدم
تهیونگ« چرا اینکارو اون شب انجام دادن؟»
& کیک خراب شد!
تهیونگ«چی؟»
& وقتی میخواستم شمع هارو فوت کنم دستم خورد به پایه کیک و اون افتاد روی زمین؛داداش من واقعا نمیخواستم بندازم اشتباهی شد.
تهیونگ« فقط به خاطر همین؟»
& اوهم....من اون شب تا صبح موندم اونجا،خیلی ترسیده بودم داداش نمیدونستم چی میشه اونجا خیلی تاریک بود من جایی رو نمیدیدم هر چقدر گریه میکردم و مامان رو صدا میزدم کسی نمیومد.
آلینا که گریش گرفته بود اشکاشو پاک کرد و بینیشو کشید بالا، تهیونگ بهش یه دستمال داد و دستشو گرفت.
تهیونگ« اگه نخوای میتونیم ادامه ندیم قشنگم»
& نه میخوام اگه میشه بهتون بگم آخه تاحلا کسی نبوده که اینارو بهشون بگم
تهیونگ« باشه کوچولو بهم بگو من اینجام تا بشنوم»
& اولاش فقط وقتی کار های که زیاد بد بودن میکردم منو مینداختن اونجا ولی بعد ها هر چی میشد من میرفتم اونجا حتی وقتی کاری نمیکردم و مامان بابا فقط عصبی بودن
تهیونگ« بهت نمیگفتن چرا اینکارارو میکنن؟»
& میگفتن که من باید ادب بشم و یاد بگیرم چطور رفتار کنم.....ولی من هنوز خیلی کوچیک بودم
چون این پارت خیلی طولانیه به سه بخش تقسیم میشه:)
- ۲.۵k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط