رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

𓆩🤍𓆪 پارت ۲۶ | ویو صبح

از خواب بیدار شدم، یه دوش کوتاه گرفتم و لباس‌های مدرسه‌م رو پوشیدم. پیاده به سمت مدرسه راه افتادم. دلم چیزی نمی‌خواست، برای همین چیزی نخوردم.

بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدم...

همین که وارد شدم، ته‌یونگ با ماشین لوکسش پیاده شد و مثل همیشه همه‌ی دخترا دورش جمع شدن.

منم جلوی در منتظر رینا بودم که ته‌یونگ اومد سمتم.

بلند، جوری که همه بشنون، گفت:

&: صبح بخیر، خانم کوچولو.

با لبخند کمرنگی جواب دادم:

×: صبح بخیر.

ته‌یونگ رفت و چند لحظه بعد رینا اومد.

$: هی دختر، سلام!

×: سلاممم.

رینا با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:

$: ببینم... ته‌یونگ چرا گفت «صبح بخیر، خانم کوچولو»؟

×: نمی‌دونی؟ از وقتی تو سفر بودیم همینو بهم می‌گه.

$: آها... یادم نبود.

×: خب حالا بیا بریم تو کلاس.

$: بریم.

با هم رفتیم داخل کلاس.

ته‌یونگ پشت سر من نشسته بود و میرا هم کنارش بود. همین که منو دید، لبخند زد و نگاهم کرد.

منم با لبخند جوابش رو دادم و سر جام نشستم.

چند لحظه بعد معلم اومد؛ اونم چه معلمی... معلم ریاضی!

شروع کرد به درس دادن.

من اصلاً ریاضی دوست نداشتم، برای همین نه گوش می‌دادم، نه چیزی می‌نوشتم.

فقط یه کلمه توی ذهنم تکرار می‌شد:

«کوچولو...»

چرا بهم می‌گه کوچولو؟

توی ذهنم با خودم حرف می‌زدم که اصلاً متوجه نشدم زنگ خورده.

رینا چند بار صدام کرد.

$: ا/ت...

$: ا/ت...

بار سوم با صدای بلند گفت:

$: ا/ت!

×: هااا؟ چیههه؟

$: دو ساعته دارم صدات می‌کنم!

قبل از اینکه جوابش رو بدم، کوک گفت:

کوک: ا/ت داره به عشقش فکر می‌کنه... اونم چه عشق جذابی!

بعد مستقیم به ته‌یونگ اشاره کرد.

جامدادیم رو سمتش پرت کردم.

همون لحظه چشمم به ته‌یونگ افتاد که داشت می‌خندید.

با اخم مصنوعی گفتم:

×: به چی می‌خندی؟

ته‌یونگ رو نگاه کردم.

مثل یه بچه‌ی کوچولو اخم کرده بودم.

ته‌یونگ چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار از نگاه کردن بهم سیر نمی‌شد.

بعد با لبخند گفت:

&: هیچی... ولی به خاطر همین کیوت بودنت بهت می‌گم کوچولو.

همه‌ی کسایی که توی کلاس بودن، با تعجب به من و ته‌یونگ نگاه کردن.

مغزم قفل کرده بود.

هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم.

برای همین سرم رو پایین انداختم و سریع از کلاس بیرون رفتم.

صدای ته‌یونگ در ذهنش 

&: «ای خدا... خجالت کشیدنش هم قشنگه.»

بعد از رفتن ا/ت، از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.

دیدم روی نیمکت نشسته.

وقتی سرش رو بالا آورد، گونه‌های سرخش رو دیدم.

با دیدن این صحنه پوزخند زدم و برگشتم پیش بچه‌ها.

همین که رسیدم، نامجون گفت:

نامجون: ته، این چی بود گفتی؟ بیچاره از حرفت خجالت کشید!

خندیدم.

&: دیدم.

جین: خب دیدی، کاری نمی‌کنی؟

با خونسردی جواب دادم:

&: نه.

کوک: خدا به داد ا/ت برسه!

جیهوپ: چرا؟

کوک: وقتی اومدم بیرون، دیدم صورت میرا از عصبانیت قرمز شده بود.

شوگا: واقعاً خدا به دادش برسه.

جیمین: ته، چیزی نمی‌گی؟

با خونسردی گفتم:

&: ا/ت از پس خودش برمیاد.

✦ ادامه دارد .......
دیدگاه ها (۱۲)

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

مافیای من

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط