فیک جین 1
داشتم اشپزی میکردم که یهو گوشیم زنگ خورد...
جین: ععععععععععععععع
شوگا: چته؟ بیدارم کردی
جین: هیچی بیدار شو الان ناهار اماده میشه
شوگا: باشه حالا بزار یه ده دقیقه...
جین: با متکا میزنتش بیدار شووووووووووو
شوگا: برو گوشیو جواب بدهه
جین: عااا...
....
وقت ناهار که رسید به اعضا گفتم که شب میخوان بیان خواستگاری خواهرم و از الان میخوام برم، ساعت 6 بود که یه هودی بنفش با لی سیاه پوشیدم..
جین: زنگ درو میزنه*درو باززز کننننیدد
_: بیا تو پسرمم بیااا عروس داریم میدیم
=: داداش بره کی تیپ زدی؟ گله بره کیه از خواهر شوهرهه گلم خوشت میادد؟
جین: احمق داری شوهر میکنی به امید اینکه ادم شی قدرمو داداشه هندسامتو بدونی برات گل خریدم نمیخوای به خودم کادو میدم
=: چیییییییییی؟؟ کثافتتتت باید تو روز خاستگاریمم خرم کنیییی...
جین: خنده شیشه پاک کنی*اینو بگیر دیگههه
چرا همتون اماده شدید؟ مگه الان میان؟
#: بابا جان شما دیر کردی
_: قرار بود تو غذا هارو درست کنی
جین: مامان من شیش تا بچه دارما
=: هااا؟
_: اعضای گروهشو میگه🎀
=: ااا فکر کردم..
جین: باور کن من حامله نمیشممم
=: ددد اخه پلشتتت..
جین: وایسا الان ساعت هشته؟ مگه چقدر دیر کردم؟
اینو گفتم و صدای زنگ خونه اومد
همراه با پدر مادر عروس خانوم درو باز کردیم
با همه قدام علیک کردیم راستش زیاد از داماد خوشم نیومد چون خیلی لوس بنظر میرسید
اما وقتی نوبت بهش رسید فهمیدم که دستاش میلرزه، اون استرس داشت طوری که به قدری عرق کرده بود که عینکش داشت بخار میکرد
داشت میرفت پیش بابام که دستمو رو شونش گذاشتم و لبخند زد
نوبت به خاطر بزرگه خانوادشون رسید اون یه دختر نسبتا قد کوتاه با لباس ساده بود عینکس خیای بهش میومد و جوش های ریز ریز رو صورتش، بانمک ترش کرده بود
با رژش که کمی تیره بود تمام ارایشش رو انجام داده بود..باهاش یه اشنایی خیلی گرم داشتم، اسمش رو پرسیدم، ازش سمشث پرسیدم محل کارش و حتی تاریخ تولدش
اصلا متوجه این نشدم که شب چطوری گذشت
اما بعد از اینکه صدامون کردن که بیایم سره سفره اون یه بوسه رو پیشونیم کاشت
ما رفتیم حیاط تا راحت تر صحبت کنیم
راجب هرچرتو پرتی بحث کردیم اما من،، شمارشوووو نگرفتممم..
بعدش خاهرم باهاشون رفت، یکم با مامانم راجب ات صحبت کردیم
میگفت خیلی دختر لجبازیه ولی خیلی شخصیت با نمکی داره
حرفایی که میزد برام جالب بود
میگفت وقتی بچه بود سه بار بخاطر شیطنت زیاد تو مدرسه اخراج شده
بهش نمیخورد، بعد از خوردن چایی سبز برگشتم خونه بره همه اعضا تعریف کردم اما چیزی راجب به ات نگفتم..
جین: ععععععععععععععع
شوگا: چته؟ بیدارم کردی
جین: هیچی بیدار شو الان ناهار اماده میشه
شوگا: باشه حالا بزار یه ده دقیقه...
جین: با متکا میزنتش بیدار شووووووووووو
شوگا: برو گوشیو جواب بدهه
جین: عااا...
....
وقت ناهار که رسید به اعضا گفتم که شب میخوان بیان خواستگاری خواهرم و از الان میخوام برم، ساعت 6 بود که یه هودی بنفش با لی سیاه پوشیدم..
جین: زنگ درو میزنه*درو باززز کننننیدد
_: بیا تو پسرمم بیااا عروس داریم میدیم
=: داداش بره کی تیپ زدی؟ گله بره کیه از خواهر شوهرهه گلم خوشت میادد؟
جین: احمق داری شوهر میکنی به امید اینکه ادم شی قدرمو داداشه هندسامتو بدونی برات گل خریدم نمیخوای به خودم کادو میدم
=: چیییییییییی؟؟ کثافتتتت باید تو روز خاستگاریمم خرم کنیییی...
جین: خنده شیشه پاک کنی*اینو بگیر دیگههه
چرا همتون اماده شدید؟ مگه الان میان؟
#: بابا جان شما دیر کردی
_: قرار بود تو غذا هارو درست کنی
جین: مامان من شیش تا بچه دارما
=: هااا؟
_: اعضای گروهشو میگه🎀
=: ااا فکر کردم..
جین: باور کن من حامله نمیشممم
=: ددد اخه پلشتتت..
جین: وایسا الان ساعت هشته؟ مگه چقدر دیر کردم؟
اینو گفتم و صدای زنگ خونه اومد
همراه با پدر مادر عروس خانوم درو باز کردیم
با همه قدام علیک کردیم راستش زیاد از داماد خوشم نیومد چون خیلی لوس بنظر میرسید
اما وقتی نوبت بهش رسید فهمیدم که دستاش میلرزه، اون استرس داشت طوری که به قدری عرق کرده بود که عینکش داشت بخار میکرد
داشت میرفت پیش بابام که دستمو رو شونش گذاشتم و لبخند زد
نوبت به خاطر بزرگه خانوادشون رسید اون یه دختر نسبتا قد کوتاه با لباس ساده بود عینکس خیای بهش میومد و جوش های ریز ریز رو صورتش، بانمک ترش کرده بود
با رژش که کمی تیره بود تمام ارایشش رو انجام داده بود..باهاش یه اشنایی خیلی گرم داشتم، اسمش رو پرسیدم، ازش سمشث پرسیدم محل کارش و حتی تاریخ تولدش
اصلا متوجه این نشدم که شب چطوری گذشت
اما بعد از اینکه صدامون کردن که بیایم سره سفره اون یه بوسه رو پیشونیم کاشت
ما رفتیم حیاط تا راحت تر صحبت کنیم
راجب هرچرتو پرتی بحث کردیم اما من،، شمارشوووو نگرفتممم..
بعدش خاهرم باهاشون رفت، یکم با مامانم راجب ات صحبت کردیم
میگفت خیلی دختر لجبازیه ولی خیلی شخصیت با نمکی داره
حرفایی که میزد برام جالب بود
میگفت وقتی بچه بود سه بار بخاطر شیطنت زیاد تو مدرسه اخراج شده
بهش نمیخورد، بعد از خوردن چایی سبز برگشتم خونه بره همه اعضا تعریف کردم اما چیزی راجب به ات نگفتم..
- ۴.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط