نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔
_ برو میخوام تنها باشم
نیم نگاهی به چمدون انداختم، دلم برای خرسی خیلی تنگ میشید اما باید میرفت تا جونگکوک احساس تنهایی نکنه.
+جونگکوک تو جز اساب بازیات لباس با خودت نمیری!
اومد و بازمو گرفت.
_ به تو مربوط نیست.
از اتاقش پرتم کرد بیرون و درو محکم کوبید بهم از اینکه تونسته بودم خرسی رو بزارم تو چمدونش خوشحال بودم......... الان یه هفته از رفتن کوک از اینجا میگذشت دلم براش خیلی تنگ شده بود.
جین: داری به چی فکر میکنی؟
+ هیچی
اومد نزدیکمو دستمو گرفت.
جین: نظرت چیه بریم بیرون تو روستا چرخی بزنیم.
تا الان همچین ریسکی نکرده بودم.
+ اما من اجازه ندارم بدون پدر و مادرم جایی برم.
انگشتشو گذاشت روی بینیش.
جین: هیس الان یکی صداتو میشنوه، من یه راه مخفی بلدم.
چندبار پلک زدم.
+ راه مخفی ؟، اما من با این دستم کجا بیام؟
جین: من مراقبت هستم فقط بیا.
[ پـانزده سـال بعـد ]
محکم خودمو کوبیدم به دیوار عمارت.
+این مسخره ترین پیشنهادی بود که بهم دادی!
خندید کنارم تیکشو داد به دیوار.
جین: خب میخوای پستت کنم مستقیم بفرستمت تو اتاقت
کلافه دستمو بردم لای موهام.
+ کاش نمیومدم بیرون الان چطوری برم داخل، اگه مامان و بابام متوجه غیبتم بشم مطمئنم ازم پیشمون میشن.
نیم نگاهی بهم انداخت و غرغرکنان گفت.
جین: خب دارم بهت میگم پاتو بزار روی شونم یه پرش بکن و بپر تو حیاط عمارت.
چشمامو تو حدقه چرخوندم.
+ من تا الان از دیوار نرفتم بالا، درضمن اگه بیوفتم ، دست و پام بشکنه جواب مامانمو چی بدم.
با زنگ خوردن گوشیم، با ترس خیره شدم به جین.
+ فکر کنم مامانمه.
جین: از کجا میدونی تو که هنوز گوشیتو نگاه نکردی
.
گوشیو از جیبم دراوردم، حدسم درست بود، صفحه گوشی رو به سمت جین گرفتم.
+ ببین الان چی بگم بهش.
تک خنده ای کرد و گفت.
جین: بهش بگو مردی و جین داره قبرت میکنه.
+ههههه بی مزه.
خیره گوشی بودم که داشت زنگ میخورد
جین: جواب نده.
+ اگه جواب ندم میدونی چی میشه تا خود صبح بهم زنگ میزنه، الآنم جواب میدم لطفا جیک نزن.
تماسو وصل کردم و سعی کردم خونسرد باشم.
+ الو جانم مامان کاری داشتی؟
م.ک: کجایی تو الان وقت شامه.
از دروغ گفتن متنفر بودم اما گاهی گفتن یه دروغ باعث میشه تا جون ادمو نجات بده.
+ هیچی تو حیاط عمارتم کمی اومدم هواخوری!
م.ک: پس باشه تا چند دقیقه دیگه بیا داخل.
بعد از قطع کردن تماس انگار جین یاد چیزی افتاده باشه گفت.
_ راستی امروز جیمین رو دیدم.
با شنیدن اسمش متعجب گفتم.
+اینجا چیکار میکرد؟
مشکوک نگاهم کرد.
_ هیچی برات یه پیغام گذاشت.
+وااات
──────────────────
خبببب حالا داستان وارد حاشیه میشه.
شب خوش.
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔
_ برو میخوام تنها باشم
نیم نگاهی به چمدون انداختم، دلم برای خرسی خیلی تنگ میشید اما باید میرفت تا جونگکوک احساس تنهایی نکنه.
+جونگکوک تو جز اساب بازیات لباس با خودت نمیری!
اومد و بازمو گرفت.
_ به تو مربوط نیست.
از اتاقش پرتم کرد بیرون و درو محکم کوبید بهم از اینکه تونسته بودم خرسی رو بزارم تو چمدونش خوشحال بودم......... الان یه هفته از رفتن کوک از اینجا میگذشت دلم براش خیلی تنگ شده بود.
جین: داری به چی فکر میکنی؟
+ هیچی
اومد نزدیکمو دستمو گرفت.
جین: نظرت چیه بریم بیرون تو روستا چرخی بزنیم.
تا الان همچین ریسکی نکرده بودم.
+ اما من اجازه ندارم بدون پدر و مادرم جایی برم.
انگشتشو گذاشت روی بینیش.
جین: هیس الان یکی صداتو میشنوه، من یه راه مخفی بلدم.
چندبار پلک زدم.
+ راه مخفی ؟، اما من با این دستم کجا بیام؟
جین: من مراقبت هستم فقط بیا.
[ پـانزده سـال بعـد ]
محکم خودمو کوبیدم به دیوار عمارت.
+این مسخره ترین پیشنهادی بود که بهم دادی!
خندید کنارم تیکشو داد به دیوار.
جین: خب میخوای پستت کنم مستقیم بفرستمت تو اتاقت
کلافه دستمو بردم لای موهام.
+ کاش نمیومدم بیرون الان چطوری برم داخل، اگه مامان و بابام متوجه غیبتم بشم مطمئنم ازم پیشمون میشن.
نیم نگاهی بهم انداخت و غرغرکنان گفت.
جین: خب دارم بهت میگم پاتو بزار روی شونم یه پرش بکن و بپر تو حیاط عمارت.
چشمامو تو حدقه چرخوندم.
+ من تا الان از دیوار نرفتم بالا، درضمن اگه بیوفتم ، دست و پام بشکنه جواب مامانمو چی بدم.
با زنگ خوردن گوشیم، با ترس خیره شدم به جین.
+ فکر کنم مامانمه.
جین: از کجا میدونی تو که هنوز گوشیتو نگاه نکردی
.
گوشیو از جیبم دراوردم، حدسم درست بود، صفحه گوشی رو به سمت جین گرفتم.
+ ببین الان چی بگم بهش.
تک خنده ای کرد و گفت.
جین: بهش بگو مردی و جین داره قبرت میکنه.
+ههههه بی مزه.
خیره گوشی بودم که داشت زنگ میخورد
جین: جواب نده.
+ اگه جواب ندم میدونی چی میشه تا خود صبح بهم زنگ میزنه، الآنم جواب میدم لطفا جیک نزن.
تماسو وصل کردم و سعی کردم خونسرد باشم.
+ الو جانم مامان کاری داشتی؟
م.ک: کجایی تو الان وقت شامه.
از دروغ گفتن متنفر بودم اما گاهی گفتن یه دروغ باعث میشه تا جون ادمو نجات بده.
+ هیچی تو حیاط عمارتم کمی اومدم هواخوری!
م.ک: پس باشه تا چند دقیقه دیگه بیا داخل.
بعد از قطع کردن تماس انگار جین یاد چیزی افتاده باشه گفت.
_ راستی امروز جیمین رو دیدم.
با شنیدن اسمش متعجب گفتم.
+اینجا چیکار میکرد؟
مشکوک نگاهم کرد.
_ هیچی برات یه پیغام گذاشت.
+وااات
──────────────────
خبببب حالا داستان وارد حاشیه میشه.
شب خوش.
- ۳.۷k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط