{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 3

پارت 3
می خوندم شبیه داستان بود اما نه نوشتاری کشیداری بود
رفتم تو بالکن داشت نقاشی می کشید
از ش عکس گرفتم استوری کردم مگه میشه ادم با این همه درد اروم باشه
اشکام مسابقه داده بودن انگار که حسین زنگ زد
من: بله
حسین:عشق من چطوره چی شده قربون اون دلت بشم
من: هرچی
حسین:اون کی بود ازش عکس گرفتی شیطون
معلوم نشناسه دریا بعد اون ماجرا خیلی فرق کرده بود شده بود اسکلت با چوب فرق نداشت نه خلال دندون
من: دریا
حسین:برو بابا من دریا نمی شناسم یعنی
من: کاری داشتی
حسین:خوبی عزیزم چرا گریه می کنی
من:. حسین چیکار کنم حسین دریا داره می میره همین جوری که پیش متما می میره
حسین: اروم باش خدا نکنه دریا چش شده بگو
من: هیچی
حسین: تو یه چیزی مخفی می کنی
من: قول بده به اون رفیق عوضیت نگی
حسین: باشه بگو
من:. دریا داره می میره
حسین: چشه مریض
من: اره رگای قلبش گرفته و پوکی استخون داره غذا نمی خوره خودشو تو یه خونه حبس کرده حسین یک سال نیم میشه که تو رفتی تو این یک سال دریا حتی نیومده بیرون وسایل خوراک من براش میارم شده شبیه یه مرده فرقش اینه که نفس می کشه همین
حسین: بابت امیر این جوری شد
من: نه عزیزم زیاد شاد بود گفتیم الان ناراحت باشه
حسین: خب منظوری نداشتم
من: حسین یه چیز بگم
حسین: بگو
من: قول قول
حسین: اره
من: می دونستی وقتی امیر دریا ول می کنه دریا باردار بود
حسین: چییییی
من: اره اما چون شوک زیاد به دریا وارد میشه و حمله قلبی بچه سقط میشه
حسین: امیر امیر چیکار کردی تو چرا نگفتی
من: چی بگم خب
حسین: امیر بفهمه
من: چی میشه
حسین: دریا چطور
من: بیست دکترا قطع امید کردن میگن تا خودش نخواهد نمیشه کاری کرد
حسین: اها
من: فعلا
قطع کردم
رمان از زبان دریا!@$%&*
درنا رفت هوا تاریک بود وسایل جمع کردم رفتم بالا یه شیر و کیک خوردم رفتم خوابیدم
خواب دیدم که با امیر داشتم تاب می خوردم
من: امیر بیشتر بالا تر
امیر: دختر میوفتی ها
من: من نمی یوفتم یوهااا
امیر: بچه
من: خوبه دیگه نیاز به بچه نداریم فقدر منو بزرگ کن
امیر: نه خیرم تو بزرگ کنم بچه هم می خواهم
من: چند تا
امیر: ده تا
من: نه بابا نترکی
امیر: وا مگه چیه
من: ول کن ببینم یکی بسه
امیر: پنج تا
من: دوتا تموم
امیر: ایش
من: بی ادب
امیر بغلم کرد
امیر: هر چی خانم بگه
خندیدیمممم
که با صدای رد برق بیدار شدم هوا طوفانی بود پنجره ها بستم رفتم جلو ایینه واقعا شبیه جن شده بودم چشای سیا لبای بی رنگ لباس حریر مشکی موهای باز بلند با برقی که تو اینه می زد ترسیدم من این شکلی نبودم من دختری نبودم که صورتم این شکلی باشه لباسم این رنگی با صدای رد برق ترسیدم لحاف کشیدم پایین تخت یه گوشه قایم شدم با. هر صدا من گریه ام بیشتر می شد من از رد برق می ترسم کاش امیر الان در باز کنه بیاد بغلم کنه بگه اروم
دیدگاه ها (۰)

مرتیکه ح********بچه‌ها اونایی که نمی‌دونید داستان در مورد چی...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

دوش گرفتن همیشه حال آدمو خوب می‌کنه، بچه ها بعضی وقتا انگار ...

بچه‌ها اگه واقعاً تو زندگیتون همچین آدمی دارید لایک کنید چون...

برادر ناتنی منPart 3ویو نویسنده مدیر به یکی از بچه ها میگه ت...

آیدل های DL (روبیکا)

ارش پیر_arashpir

شاهزاده دوست داشتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط