{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ﻣﺮدی ﺑﺎ ﻧﻮﮐﺮش از دﺷﺖ ﺳﺮﺳﺒﺰی ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺑﺮود.

ﻣﺮدی ﺑﺎ ﻧﻮﮐﺮش از دﺷﺖ ﺳﺮﺳﺒﺰی ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺑﺮود.
ﻣﺮد دو ﻋﺪد ﺧﯿﺎر ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ داﺷﺖ. ﯾﮑﯽ را ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮش داد و ﻧﻮﮐﺮ آن را ﺑﺎ ﻟﺬت ﺧﻮرد.
ﺧﯿﺎر دﯾﮕﺮ را ﺧﻮدش ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺨﻮرد اﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺗﮑﻪ ﺧﯿﺎر را ﺟﻮﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺑﺴﯿﺎر ﺗﻠﺦ اﺳﺖ.
رو ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮش ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺧﯿﺎری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮردی ﻫﻢ ﺗﻠﺦ ﺑﻮد؟
ﻧﻮﮐﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد:ﺑﻠﻪ ارﺑﺎب
ﻣﺮد ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺲ ﭼﺮا آن را ﺧﻮردی و ﺣﺮﻓﯽ ﻫﻢ ﻧﺰدی؟
ﻧﻮﮐﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد:ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ در ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ و از ﺳﻔﺮﻩ ﺗﻮ ﻏﺬاﻫﺎی ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﺴﯿﺎری ﺧﻮردم, ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺷﺮم دارم ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺧﯿﺎر ﺗﻠﺦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ دادی ﺻﺪاﯾﻢ درآﯾﺪ

راستی ما در مقابل اینهمه نعمت که خداوند به ما عطا کرده
در مشکلات و سختی ها چکار میکنیم
مثل این بنده شکرگذاریم یا داد و بیداد راه میاندازیم
دیدگاه ها (۴)

: روزی ﭘﺴﺮ ﺟﻮاﻧﯽ ﻧﺰد ﺷﯿﻮاﻧﺎ آﻣﺪ و ﮔﻔﺖﻣﯿﺨﻮاﻫﻢ ﺗﻤﺎم درﺳﻬﺎی ﻣﻌﺮ...

ﺷﯿﺦ ﺟﻨﯿﺪ ﺑﻐﺪادي اﺣﻮال ﺑﻬﻠﻮل را ﭘﺮﺳﯿﺪ ؟مریدان ﮔﻔﺘﻨﺪ او ﻣﺮدی د...

در اﮐﺜﺮ ﮐﺘﺐ ﺟﺮﯾﺎن ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎری ﻋﻠﻲ از ﻓﺎﻃﻤﻪ و ﻧﻘﺶ أﺑﻮﺑﮑﺮ و ﻋﻤﺮ ...

آیﻗﺼﻪ ﻗﺼﻪ ﻗﺼﻪ ﻧﻮن و ﭘﻨﯿﺮ و ﭘﺴ ﺘـﻪ ﯾــــﮏ زن ﻗﺪ خمیده روی زﻣﯿ...

ﭼﺎﻗﻮم رو در اوردم و ﮔﺮﻓﺘﻢ //////////////////////////////////...

11 رﻣﺎن ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻋﺎﻣﻞﺳﺘﺎر ﺟﻠﻮی ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن واﯾﺴﺎدﻩ ﺑﻮد و ﺗﺎ ﻣ...

ﻋﺴﻞ:ﭼﯿﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻧﺪﯾﺪی؟ ﺳﻮرن:ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮐﻪ ﺗﺎ دﻟﺖ ﺑﺨﻮاد دﯾﺪم دراﮐﻮﻻ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط