ﻣﺮدی ﺑﺎ ﻧﻮﮐﺮش از دﺷﺖ ﺳﺮﺳﺒﺰی ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺑﺮود.
ﻣﺮدی ﺑﺎ ﻧﻮﮐﺮش از دﺷﺖ ﺳﺮﺳﺒﺰی ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺑﺮود.
ﻣﺮد دو ﻋﺪد ﺧﯿﺎر ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ داﺷﺖ. ﯾﮑﯽ را ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮش داد و ﻧﻮﮐﺮ آن را ﺑﺎ ﻟﺬت ﺧﻮرد.
ﺧﯿﺎر دﯾﮕﺮ را ﺧﻮدش ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺨﻮرد اﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺗﮑﻪ ﺧﯿﺎر را ﺟﻮﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺑﺴﯿﺎر ﺗﻠﺦ اﺳﺖ.
رو ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮش ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺧﯿﺎری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮردی ﻫﻢ ﺗﻠﺦ ﺑﻮد؟
ﻧﻮﮐﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد:ﺑﻠﻪ ارﺑﺎب
ﻣﺮد ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺲ ﭼﺮا آن را ﺧﻮردی و ﺣﺮﻓﯽ ﻫﻢ ﻧﺰدی؟
ﻧﻮﮐﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد:ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ در ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ و از ﺳﻔﺮﻩ ﺗﻮ ﻏﺬاﻫﺎی ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﺴﯿﺎری ﺧﻮردم, ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺷﺮم دارم ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺧﯿﺎر ﺗﻠﺦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ دادی ﺻﺪاﯾﻢ درآﯾﺪ
راستی ما در مقابل اینهمه نعمت که خداوند به ما عطا کرده
در مشکلات و سختی ها چکار میکنیم
مثل این بنده شکرگذاریم یا داد و بیداد راه میاندازیم
ﻣﺮد دو ﻋﺪد ﺧﯿﺎر ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ داﺷﺖ. ﯾﮑﯽ را ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮش داد و ﻧﻮﮐﺮ آن را ﺑﺎ ﻟﺬت ﺧﻮرد.
ﺧﯿﺎر دﯾﮕﺮ را ﺧﻮدش ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺨﻮرد اﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺗﮑﻪ ﺧﯿﺎر را ﺟﻮﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺑﺴﯿﺎر ﺗﻠﺦ اﺳﺖ.
رو ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮش ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺧﯿﺎری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮردی ﻫﻢ ﺗﻠﺦ ﺑﻮد؟
ﻧﻮﮐﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد:ﺑﻠﻪ ارﺑﺎب
ﻣﺮد ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺲ ﭼﺮا آن را ﺧﻮردی و ﺣﺮﻓﯽ ﻫﻢ ﻧﺰدی؟
ﻧﻮﮐﺮ ﭘﺎﺳﺦ داد:ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ در ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ و از ﺳﻔﺮﻩ ﺗﻮ ﻏﺬاﻫﺎی ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﺴﯿﺎری ﺧﻮردم, ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺷﺮم دارم ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺧﯿﺎر ﺗﻠﺦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ دادی ﺻﺪاﯾﻢ درآﯾﺪ
راستی ما در مقابل اینهمه نعمت که خداوند به ما عطا کرده
در مشکلات و سختی ها چکار میکنیم
مثل این بنده شکرگذاریم یا داد و بیداد راه میاندازیم
- ۴۶۶
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط