{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر زندگی با او شیرین بود که چیزی بیاد ندارم...

آنقدر زندگی با او شیرین بود که چیزی بیاد ندارم...

فقط آخرین جمله اش در ذهنم ماند که لبخندی زد و گفت

جون منو حجاب تو... "

"همسر شهید"
دیدگاه ها (۱)

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

به مناسبت ۳۶۵ روز دوام آوردن امسال انقدر بی حوصله و بی جون ب...

نمیدونم چرا همه اطرافیانم دارن منو عذاب میدن !از فامیل محبتی...

قسمت هفده

و حالا به اجبار مجبور میشوم تا این را برایت بنویسم و از تو م...

Iove and the moonPart46صدای در امد خوشکم زدیونا با چشمانی پر...

پارت آخر

Part ¹⁶ویو لیلی با این چیزی که از دهن مادر جون اومد بیرون شو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

پارت ۲ | تو منو از کجا می‌شناسی؟هلیا چند ثانیه فقط به پسر خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط