### 🥀 آغوشی میان مرگ
### 🥀 آغوشی میان مرگ
ده سال از مرگ ایزوکو میدوریا گذشته بود، اما باکوگو هنوز نتونسته بود با نبودنش کنار بیاد.
یک شب، در خوابش، خودش رو در دشتی مهآلود پیدا کرد. صدایی آشنا اسمش رو صدا زد.
«کاچان؟»
باکوگو برگشت و با چشمانی پر از اشک، ایزوکو رو دید؛ با همون لبخند همیشگی، اما این بار مثل روحی نورانی.
باور نمیکرد. به سمتش دوید و محکم در آغوشش گرفت.
«لعنتی، دکو... میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟!»
اشکهاش روی لباس ایزوکو میریخت، اما لبخند کمرنگی روی لبهاش بود.
«من هیچوقت نتونستم بهت بگم... دوستت داشتم. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.»
ایزوکو دستش رو روی گونهی باکوگو گذاشت و لبخند زد.
«منم دوستت دارم، کَچان.»
اما کمکم بدن ایزوکو در نور محو شد.
باکوگو وحشتزده دستهاش رو محکمتر دورش حلقه کرد.
«نه... فقط یه دقیقهی دیگه! خواهش میکنم...»
ایزوکو پیشونیش رو به پیشونی باکوگو تکیه داد.
«قول بده که زندگی میکنی، کَچان.»
باکوگو با چشمانی اشکآلود لبخند زد.
«قول میدم... ولی یه روز دوباره میبینمت، مگه نه؟»
ایزوکو آخرین بار در آغوشش گرفت.
«همیشه منتظرت میمونم.»
و بعد، به هزاران ذرهی نورانی تبدیل شد و ناپدید گشت.
باکوگو با اشکهایی که هنوز روی صورتش بودن، زیر لب گفت:
**«خداحافظ، ایزوکو... عشق من.»** 🥀💚
*بعضی آغوشها حتی بعد از مرگ هم در قلب آدم باقی میمونن...*
ده سال از مرگ ایزوکو میدوریا گذشته بود، اما باکوگو هنوز نتونسته بود با نبودنش کنار بیاد.
یک شب، در خوابش، خودش رو در دشتی مهآلود پیدا کرد. صدایی آشنا اسمش رو صدا زد.
«کاچان؟»
باکوگو برگشت و با چشمانی پر از اشک، ایزوکو رو دید؛ با همون لبخند همیشگی، اما این بار مثل روحی نورانی.
باور نمیکرد. به سمتش دوید و محکم در آغوشش گرفت.
«لعنتی، دکو... میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟!»
اشکهاش روی لباس ایزوکو میریخت، اما لبخند کمرنگی روی لبهاش بود.
«من هیچوقت نتونستم بهت بگم... دوستت داشتم. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.»
ایزوکو دستش رو روی گونهی باکوگو گذاشت و لبخند زد.
«منم دوستت دارم، کَچان.»
اما کمکم بدن ایزوکو در نور محو شد.
باکوگو وحشتزده دستهاش رو محکمتر دورش حلقه کرد.
«نه... فقط یه دقیقهی دیگه! خواهش میکنم...»
ایزوکو پیشونیش رو به پیشونی باکوگو تکیه داد.
«قول بده که زندگی میکنی، کَچان.»
باکوگو با چشمانی اشکآلود لبخند زد.
«قول میدم... ولی یه روز دوباره میبینمت، مگه نه؟»
ایزوکو آخرین بار در آغوشش گرفت.
«همیشه منتظرت میمونم.»
و بعد، به هزاران ذرهی نورانی تبدیل شد و ناپدید گشت.
باکوگو با اشکهایی که هنوز روی صورتش بودن، زیر لب گفت:
**«خداحافظ، ایزوکو... عشق من.»** 🥀💚
*بعضی آغوشها حتی بعد از مرگ هم در قلب آدم باقی میمونن...*
- ۵۷۵
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط