{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p25
جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به صورتش نگاه کرد و آرام گفت:

«دیگه سرد نباش... می‌شه؟»

تهیونگ ساکت ماند.

جونگ‌کوک با لبخند کوچکی اضافه کرد:

«حداقل با من.»

تهیونگ نگاهش کرد؛ همان نگاه عسلی و عمیق، اما این بار بدون آن دیوار همیشگی.

«قول نمی‌دم.»

لبخند جونگ‌کوک کم‌رنگ شد.

«چرا؟»

تهیونگ آرام گفت:

«چون بلد نیستم.»

مکث کرد.

بعد دستش را پشت سر جونگ‌کوک گذاشت و با احتیاط او را کمی به خودش نزدیک‌تر کرد.

«ولی می‌تونم یاد بگیرم.»

چشم‌های جونگ‌کوک پر از اشک شد.

«واقعاً؟»

«آره.»

«برای من؟»

تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.

«برای تو.»

جونگ‌کوک لبخند زد و دوباره سرش را روی سینه‌ی تهیونگ گذاشت.

«پس منم قول می‌دم... کمتر ازت فرار کنم.»

تهیونگ زیر لب گفت:

«و من قول می‌دم کمتر دنبالت بدوم.»

جونگ‌کوک خندید.

«این که برعکسه.»

گوشه‌ی لب تهیونگ بالا رفت.

«می‌دونم.»

و این بار، لبخندش واقعی بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

سناریو

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط